![]() |
![]() |
|
| به نام کارگردان تئاتر زندگی |
|
گُرگ ها نمايشنامه ای از غلامحسین ساعدی شخصيت ها : فراش اول - فراش دوم - فراش سوم - فراش چهارم - فراش پنجم - سالدات روس داستان در سال 1290 شمسی (1330 قمری) در شهر تبریز اتفاق می افتد. صحنه : بالاخانه ای در یک ساختمان متروک که پنجره ی بزرگ و بدون شیشه اش به حیاط خلوت گودی نگاه می کند، و یک در، در زاویه چپ و جلوی اطاق، که از داخل بسته شده است. از پنجره ی باز آسمان گرد و خاک گرفته و بریدگی های لبه ی یک کوه، در دوردست و نوک درختانی که به فاصله قرار گرفته اند، پیداست و نشان می دهد که صحنه ی نمایش در جای بلندی واقع شده است. بخاری دیواری با گچ بریهای ریخته اش بر دیوار مقابل در قرار دارد. صحنه لخت و خالی است، جنازه ای وسط اطاق افتاده. چند ثانیه ای صحنه خاموش است و بعد صدای پایی روی پله ها شنیده می شود. در بسته است. صدای مرد: (از پشت در ) آهای، اون تو کیه؟ در رو وا کن (در را میکشد) میگم در رو وا کن (مکث) میدونم اون تو چه خبره، میگم وا کن، و الاّ در رو میشکنم. (چند مشت به در می زند) هر کی هستی میگم وا کن، میدونی من کیم؟ فراشباشی ام، با شمام، با توام. خودتو به موش مردگی نزن، در رو وا کن. شکستن در کاری نداره، نمی خوام سر و صدا بلند شه، وا نمی کنی؟ (دوباره چند لگد میزند) من میدونم چه خبره، همه چی رو بهم گفته ان، جلو حموم بهم گفته ان: جنازه ی «یاشا» اینجاس. حالا که فهمیدی و میدونی که همه چی رو میدونم، دیگه معطل نشو، راه فرارم که نداری. می خوای خودتو از پنجره پرت کنی پائین؟ بکن، با توام، اگه در رو وا نکنی با جون خودت بازی کردی، تو که کارتو کردی. اما من فقط جنازه شو میخوام. گوش کن قول میدم که کاری باهات نداشته باشم، من دنبال قاتلش نیستم، من مرده ی «یاشا» رو میخوام. واسه هزار منات «میلر» (کنسول روس آنزمان در تبریز). نمی شنوی؟ (در را گرفته و محکم میکشد و با نعره) پدرسگ زن قحبه، میگم در رو وا کن (چند مشت دیگر میزند) آهای، گوش کن، قول میدم، قسم میخورم که کاری باهات نداشته باشم، میخوایی در رو وا کن و بیا برو. حاضری؟ نیستی؟ جوابمو نمیدی، هر قدر بیشتر بازی دربیاری به ضرر خودت تموم میشه. (چند لحظه سکوت) گوش کن، یه چیز دیگه، من میرم پایین و منتظر میشم تو هم جنازه رو یه جا پرت کن پائین، من دیگه کاری باهات ندارم، خودت بمون اینجا، خب، باشه؟ (در را تکان میدهد) میدونی؟ من از اونا نیستم که زود دست بکشم و برم، اما آدم بدجنسی هم نیستم. من کاری با خودت ندارم، فقط جنازه ی «یاشا» رو میخوام. گوش میکنی؟ تنها من نیستم که دنبال جسدم. خیلی ها، آره همه ی فراشها، آدمهای بیگلربیگی، قزاقهای اعتمادالدوله، خود سالداتها(سربازها به زبان روسی)، همه ی گدا گشنه ها، برا پیداکردن جسد همه ی سوراخ سُنبه ها رو زیر و رو می کنن. آخر پیدات میکنن، منتهی اگه گیر یه آدم ناجنس بیفتی کلک خودتم کنده اس، بهم گفته ان جسد اینجاس، اگرم پیدا نشه من درستش میکنم، خوبم درستش میکنم، یه دست لباس تن مرده کردن که کاری نداره (چند ثانیه سکوت) گوش کن تو که کارت تموم شده، بیا بیرون و بزن به چاک (مکث) آهای (به در میکوبد) مجاهد باشی، مشروطه چی، گوش میکنی یا نه؟ اگه حالا بجای من برادرزاده ی «غریب خان» بود کلکتو میکند آ. اون که فقط دنبال جسد «یاشا» نیس، پی عموشم میگرده، خیال داره جای عموی گم و گورشده اش صدتا از شماها رو بفرسته به درک (مکث) چه مرگته؟ میخوای همه اش روضه بخونم؟ (در رو محکمتر میکشد و بعد با قنداق تفنگ چند ضربه ی محکم میزند) میگم واکن. پس حالا که اینطور شد، د بیا. (ضربه شدیدی به در میخورد) اینم یکی دیگه (ضربه شدیدتری میخورد و در باز میشود، ابتدا لوله تفنگی وارد اطاق میشود و بعد سر فراشی اطاق را ورانداز میکند و بهت زده به داخل میاید و با احتیاط کنار مرده میرود و نگاه میکند، خورجینی به پشتش بسته است) این که روس نیس؟ (جنازه را برمیگرداند و نگاه میکند) از خودی هاس (کلاه مرده را برداشته و نشانش را نگاه میکند) فراشم که هس، کی میتونه باشه؟ ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:8 توسط یاشار نوری |
|
|
این پست تا آخر ماه خرداد ثابت خواهد بود و بقیه پستها زیر این پست خواهد بود فراخوان
نخستين جشنواره دوسالانه سراسري پانتوميم هنرجويان هنرستانهاي هنرهاي زيبا هنرستان استاد ابوالحسن اقبال آذر تبريز با همكاري اداره ي كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي و هنرستان كوثر تبريز نخستين جشنواره دوسالانه سراسري پانتوميم هنرجويان هنرستانهاي هنرهاي زيباي تحت پوشش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با هدف نوآوري و شكوفايي هنرجويان در مرداد ماه 1387 برگزار مي كند.
الف ) موضوع : 1- مضامين انساني و اخلاقي . 2- مضامين شهروندي . 3- آزاد. ب) شرايط 1- جشنواره ويژه هنرجويان هنرستانهاي تحت پوشش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مي باشد . 2- هرنمايش پانتوميم بايد حداقل 15 دقيقه و حداكثر 30 دقيقه باشد. 3- رعايت استاندارد هاي پانتوميم الزامي است . 4- از هر هنرستان دو نفر درمقام سرپرست و استاد راهنما پذيرش خواهد شد. 5- محدوديتي در ارسال آثار وجود ندارد 6- آثار ارسالي به صورت لوح فشرده CD/ DVD به تعداد 3 نسخه براي بازبيني الزامي است . ج) گاه شمار: 1- مهلت ارسال براي بازبيني : 10مرداد ماه 87. 2- اعلام نتايج بازبيني : 15 مرداد ماه 87. 3- زمان برگزاري جشنواره : 23 تا 25 مرداد ماه 87 . نشاني : تبريز- خيابان رسالت – خيابان استاد اقبال آذر – هنرستان استاد ابوالحسن اقبال آذر تلفن : 04114410155 - 04114410141 تلفکس دبیرخانه:۰۴۱۱۴۴۲۹۷۹۷
این پست تا آخر ماه خرداد ثابت خواهد بود و بقیه پستها زیر این پست خواهد بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:11 توسط یاشار نوری |
|
|
این منم در نمایش تو که سیاست سرت نمیشه تیر ماه ۱۳۸۶ راستی گریمور منم به قول خودش دستش درد نکنه بقیه عکسها تو ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:37 توسط جمیل جوشنی |
|
|
صبح شد چشم گشودم
ظهر شد برایم جشن گرفتن عصر شد داشتم بازی میکردم شب شد چشمم را فروبستم
تحلیل صبح شد چشم گشودم =بدنیا آمدن یک شخص در اینجا صبح بمعنای طلوع زندگی است و چشم گشودن پا به این جهان گذاشتن
ظهر شد برایم جشن گرفتن=ظهر یعنی اواسط و در اینجا یعنی اواسط زندگی که برایم در آن دوران جشن تولد عروسی فارق التحصیلی و .. گرفتند عصر شد داشتم بازی میکردم=در دوران کار داشتم بازی میکردم بازی در اینجا بمعنای بازی زندگی است شب شد چشمانم را فروبستم =یعنی پایان راه زندگی من که چشمانم بسته شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:31 توسط جمیل جوشنی |
|
|
متن نمایشنامه نفس
اثر : ساموئل بکت ترجمه : آربی آوانسیان تایپیست : بهراد جوشنی [ پرده ] 1 – نور ضعیف بر صحنه ای پر از زباله های گوناگون . تقریبا (پنج ثانیه) به همین حال . 2 – فریادی ضعیف و کوتاه بلافاصله صدای دم و همراه آن افزایش تدریجی نور تا رسیدن به اوج با هم در حدود ( ده ثانیه ) [سکوت] و تقریبا ( پنج ثانیه ) به همین حال . 3 – بازدم همراه کاهش تدریجی نور تا رسیدن به حد اقل با هم ( نور مانند 1 ) در حدود ( ده ثانیه ) و بلافاصله مانند پیش ، فریاد . [ سکوت ] و تقریبا ( پنج ثانیه ) به همین حال . [ پرده ]
نکات : زباله - عمودی نباشد ، همه پراکنده بر روی صحنه . فریاد - لحظه ای از جیغ ضبط شده . مهم است که هر دو فریاد ها شبیه به هم باشند . آغاز و پایان کاملا با نور و نفس همگام . نفس - ضبط تقویت شده . نور حد اکثر – نه زیاد شدید ، اگر صفر = تاریک و 10 = روشن . نور باید بین سه تا شش نوسان یابد و بر عکس . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:24 توسط جمیل جوشنی |
|
|
[شخصی وارد میشود چشمانش فقط زمین را میکاود و پولی پیدا میکند و خندان میرود]
[شخصی وارد میشود با تلفن سخن میگوید ولی بعد از لحظاتی صحبت خشم گین میشود و با عصبانیت بیرون میرود] [شخصی وارد میشود تفنگی بدست دارد و دنبال کسی است و ناگهان چشمانش جایی را میبیند و به آن طرف میرود] [شخصی وارد میشود ترسیده و دنبال جالی است که در آن قایم شود ولی پیدا نمیکند و با ترس به بیرون میرود] [شخصی کهنسال وارد میشود ولی هیچ تشویش و نگرانی و یا عمل ناکرده ندارد پس آرام پس از نگاهی به دوروبر به بیرون میرود]
[پرده] [هرپنچ شخص در ایستگاه اتوبوسی نشسته اند و همه به جز کهنسال به کار خود مشغولند که ناگهان صدای اتوبوس شنیده میشود و شخص ترسو سوار آن میشود و میرود و همه دوباره به کار خود میرسند که پس از چند لحظه اتوبوس دوم که پیرمرد سوار میشود و همینطور به ترتیب مرد تفنگ بدست مرد پولکی و مرد عصبانی] [پرده] [روی صحنه پنج تن که رو آنها کفن انداخته شده دراز کشیدند]
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط جمیل جوشنی |
|
|
بابا این چه وضعشه یه اجرای عمومی یه جشنواره از هیچی خبری نیست
نکنه کارگردانا هم امتحان خرداد میدن تئاتر تبریز یهویی خوابید بابا بیخیال دلمون واسه دیدن تئاتر تنگ شده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:49 توسط یاشار نوری |
|
|
در انتظار مرگ روزگار را با لبخندی اشک آلود سپری می کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط یاشار نوری |
|
|
آینه ها شکسته اند خود را گم کرده ام دیوارهای اجری خفه ام می کنند راه فراری نیست میان دیوارها خواهم پوسید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:48 توسط یاشار نوری |
|
دستانم را بسته اند نمی توانم اشکهایم را پاک کنم نمی توانم موهایم را کنار بزنم تا اطراف را ببینم نمی توانم گوشهایم را پاک کنم تا صداها را بشنوم نمی توانم خون جاری از دهنم را پاک کنم تا حرف بزنم نمی توانم نفس بکشم دستانم را بسته اند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط یاشار نوری |
|
|
به زودی ...
چند روز بعد سایت اختصاصی خودم رو به را می شه
. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:26 توسط شروین پناهی |
|
|
اسمشو شما چی میزارین؟
در بازار سنگ فروشان من چه چيزي را حمل ميکنم فقط تکه اي گوشت! چه کسی خواهد خرید؟ چه کسی خواهد خبر دیروز را ۴۰روز قبل بخواند... که گوشت زمانی پر از احساس بود مرد! دیگر مرد!! حال چه دارم که حمل کنم "جز تکه ای گوشت مرده! ... ای کاش درخت بیدی داشتم تا به ان تاب کودکیم را می بستم شاید چادر سیاه مادرم پوسیده باشد دیگر تابی نیست شاید جسمم بزرگ شده باشد اگر خود را از این زندان یزرگ گلی رها کنم... به خاک گله خواهم برد که چرا همه جا پر از درخت بید نیست تا من به آن تاب کودکی هایم را ببندم!؟ شاید شاید چادر سیاه مادرم پوسیده باشد! چادر سیاه مادرم سیاهی را از موهای مادرم دزدید" راز و نیاز توان را از مغز استخوان های مادرم ربود مادرم چه قدر به خدا نزدیک شد؟؟؟ شاید پیش خداست ! مرد! دیگر مرد! شاید هم نه! کشتند!!! حال با چه محبتی این گوشت مرده را...نه این گوشت کشته را از میانه چشمان وحشی آنها رد کنم؟! شاید چادر سیاه مادرم پوسیده باشد! اورا ببینند و بشناسند... از که بخواهم سنگ تولد جدیداورا بتراشد بهتر است در دور دستها...آنجایی که ماه از خورشید انتقام میگیرد مادرم را با آن گوشت به خاک امانت دهم شاید بعد از چند سال...نه حالا مادرم با چادرش پوسیده باشد... من چه چیزی را حمل نمیکنم!فقط تکه ای گوشت مرده! چه کسی خبر را ۴۰ روز بعد به خدا خواهد رسانید .... !!!
به علت عدم ورود با اسم خودم با این اسم نوشتم (شروین پناهی) ID:ShErviN_rNb
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:18 توسط کمال پرناک |
|
|
...
آ:هوای گرمیه مگه نه؟ ب: ... آ: من و یاد جبهه های جنگ میندازه،اون جاهم خیلی گرم بود، مگه نه؟ ب: ... آ: تو اونجا نبودی؟ ب: ... آ: تو برای کشورت نجنگیدی؟ ب: ... آ: بهت حق میدم بایدم حرفی برای گفتن نداشته باشی،ما رو باش برای چه کسایی جنگیدیم...سربازام داشتن مثل یه تیکه یخ آب می شدن و تو هم تو خونت نشسته بودی ،خجالت نمیکشی؟ ب: ... آ: عجیبه تاکی نمیخوای حرف نزنی ها؟! ب: ... آ: اصلا تو علاوه بر اینکه نباید حرف بزنی بلکه باید بمیری،درسته؟ ب: ... آ: نه تو حقت مرگ نیست ،تو رو بایستی زجر کشت کرد مثل سرباز های دشمن، فهمیدی؟ ب: ... آ: نه تو نمی فهمی،تو اگه می فهمیدی می اومدی جنگ ،آره؟ ب: ... آ:اصلا...اصلا تو اگه می اومدی جنگ هم من تو رو به جبهه راه نمی دادم میدونی چرا؟ ب: ... آ: می اومدی اونجاکه چی ؟ ازترس آب قوره بگیریی؟ توقطعا جربزش رو نداشتی بیای جنگ،داشتی؟ ب: ... آ: نه تو نداشتی،اصلا کشور به سرباز هایی مثل تو احتیاج نداره، تو بگو داره؟ ب: ... آ: نه نداره،چون من و سربازهام داشتیم توی گرمای شصت درجه آب میشدیم تا شما ها تو خونهاتون آب خنک بنوشید،درسته؟ ب: ... آ: نه ... درست نیست که ما به خاطر شماها توی گرما جنگیده باشیم،بگو اونم چه گرمایی؟ ب: ... آ: مثل امروز،ها؟ ب: ... آ: هوای گرمیه مگه نه؟ ب:... (گفتگو تکرار میشود ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 توسط کمال پرناک |
|
|
سایه کنار ریلی آبی اشک زلال... ابر ذغال منتظر... گلی آن طرف ریل آبی سرخ ایستاده است. در جای پای مشتی آب آسمان در آن پیدا نمی فهمد خاک آب را می تابد تاریک آفتاب پرکردجهل ایستگاه را مردند ثانیه ها... اگر دنبال هر تیکش تاکی نبود زمان زنده بود می گذارم ساعتم را روی ریل... از دور زوزه میکشد: - من آمدم . قطاری طویل و بزرگ اما سبک هویداست. مرا خواهد برد به جای که عشق در آفتاب آشیانه دارد... جای که دست زدن به آسمان نردبان نمی خواهد... ـ آمد... بایست... من هم ...نرو... سایه لوکومتیوران چه خندان رفت !! منتظر .... تا قطاری دیگر... کنار ریلی سرخ... گلی خفته... جای پای پر از خاک...ساعتم شکسته است اما ...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:21 توسط کمال پرناک |
|
من تنها زیر سایه ی درخت،خورشید را نگاه میکنم روزها می گذرند هفته ها می گذرند سالها می گذرند ولی من همچنان منتظر روی نیمکت نشسته ام و زیر سایه ی درخت،خورشید را نگاه میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:33 توسط یاشار نوری |
|
|
در جستجوی غم سردم نه پریدم نه جهیدم
نه آهویم نه پرنده نه به یادی نه به خنده من همیشه شاد شادم . شاد با خون و گریه مست از بوی جهنم نه درختی نه رونده من نه همان رهگذر عشق بلکه ساقی مرگم من نه همان میقاد عاشق بلکه همان منگ منگم
مهربانی پس رفته اما دلها در حسرت اوست اون بود تنها امیدم او نیست دل مثل آهوست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:53 توسط جمیل جوشنی |
|
|
حلقه مرد با خستگی تمام وارد شد. صدازد:دخترم...دخترم.. کسی جواب نداد.وارد اتاق شد. مرد به وحشت افتاد.طنابی از سقف آویزان بود.اما گردن کسی در دایره آن نبود.مرد شتابان سراغ تلفن رفت...هیچکس از او خبر نداشت... مرد به اتاق رفت.طناب را نگاه کرد.قدم های لرزانش را بر روی چهار پایه گذاشت...گردنش را در طناب کرد... آویزان شد... کاغذی بر روی میز دید بر روی آن نوشته شده بود :پدر من رفتم کاغذ نقاشی بگیرم. مرد در هوا می چرخید... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:19 توسط سیاوش کریم زاده |
|
|
صحنه:خورشید در قسمت غرب و ماه در قسمت شرق قرار دارد،اسمان دیده می شود،برف می بارد و هوا مه الود است،باد می وزد و تماشاگران گاهی هوای سرد و گاهی هوای گرم را حس می کنند،روی صحنه گلهایی پژمرده در کنار گلهای سالم دیده می شود،زمین نیمه اسفالت و نیمه خاکی است،جلوی صحنه با میله های زندان بسته شده است.
ادمها:۱و۲ ۱:نیومد ۲:میاد ۱:اگه نیاد؟ ۲:شایدم نیاد ۱:اگه بیاد؟ ۲:شایدم بیاد ۱:میاد ۲:نمیاد ۱:شاید نیاد ۲:ولی میاد ۱:نیاد بهتره ۲:بیاد بهتره ۱:بیاد یا نیاد؟ ۲:شاید بیاد شاید نیاد ۱:حس می کنم داره میاد ۲:نیومد ۱:میاد ۲:نمیاد ۱:میاد ۲:میاد ۱:مطمئن نیستما نیومد چی؟
۱:کاش بیاد ۲:خوب بیاد ۱:اومد،اومد ۲:اره اومد ۱:کی اومد ۲:اومد دیگه ۱:بابا نیومد ۲:اه نیومد ۱:مارو سر کار گذاشته ۲: سر کارمون گذاشته ۱:دلم میخواد بیاد ۲:اره بیاد ۱:نه نیاد ۲:اخرش بیاد یا نیاد ۱:هم بیاد هم نیاد ۲:نمی خوای بمیری؟ ۱:تو می خوای بمیری؟ ۲:نمیدونم ۱:منم نمیدونم ۲:پس منتظرش بمونیم ۱:منتظرش میمونیم پرده. یاشار نوری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:26 توسط یاشار نوری |
|
|
چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم گفتم یه پستی بذارم،امیدوارم خوشتون بیاد:
ابوالهول: ابوالهول در مصر بنای سنگی مفخمی است به شکل شیری بر پاشنه نشسته،با سر انسان،ونگاهی معمایی،که از میان یالها بیرون زده.معروفترین ابوالهول در امتداد خفرع،نزدیک معبد بیبان الملوک،در محدوده ی مصطبه ها و اهرام جیزه است،که سایه ی خودرا روی بیابان عظیم می افکند ابوالهول همواره بر این مقابر غول اسا دیده بانی می کند،صورتش به رنگ سرخ شده،به نقطه ای در افق می نگرد، به جایی که خورشید طلوع می کند. او نگهبان بارگاههای ممنوع مومیایی فراعنه است،او به آواز کرات گوش می دهد و بر مرز ابدیت پاس می دارد.او بر هرانچه بوده و هر انچه خواهد بود دیدبانی می کند نیل ملکوتی را می نگرد که در دوردست جاری است، و زورقهای خورشید که بر اب به این سو وان سو می روند. در واقع، این شیرهای الهی،سر فراعنه را حمل می کنند،وبه عقیده ی ژان یویوت:صاحب قدرتی شاهانه،ستمگر در مقابل شورشیان،وپشتیبانان نیکان،ابوالهول با چهره ای ریشو شاه یا خدای خورشید است، حتی صفات شیر را دارد.گربه صفت است و در جنگ بی طاقت.در غزلسرایی مکتب رمانتیک به ابوالهول دلشوره ای نصبت داده شده،اما در واقع بیش از ان خطوط بدن و طرز نشستن او گویای صفوت یک یقین است.ژرژ بورو،در صورتکها خاطر نشان می کند:هیچ نگرانی یا ترسی از خطوط ابوالهول دست نمی دهد،بدان گونه که از خطوط صورتکهای یونان عارض می شود۰چرا که خطوط بدن ابوالهول معمایی را مطرح نمی کند،تا ترس از عظمتشان این خطوط را واژگونه جلوه دهد،بلکه درونآ به حقیقتی مطلق دست می یابد که سرشاری این حقیقت با نگریستن به طلوع خورشید، انها را مملو می کند. در یونان شیرهای بالداری بودند با سر زنان،چیستان گو و سنگدل،نوعی غول مهیب که می توان در آن نماد زنانگی منحرف و فاسد را دید. در اساطیر یونان، ابوالهول غولی نیمه شیر و نیمه زن است که ناحیه ی تبای(تبس)را تحت سیطره دارد،و معمایی برای رهگذران طرح می کند،وکسی را که نتواند به ان پاسخ دهد،از هم می درد،او نماد فسق و فجور و سلطه گری فساد امیز است و چون بلایی اسمانی،ان سرزمین را نابود می کند...همچون ملازمان دربار شاهی منحرف...تمامی صفات ابوالهول،علایم مبتذل است،و نمی توان بر این ابتذال تفوق یافت،مگر از طریق تفکر،فراست،و تغییر دادن شکل این بلاهت مبتذل.او بر صخره یی نشسته،نمادزمین،به این صخره متصل است،همچون زایده یی بر آن که نماد فقدان رفعت است.ابوالهول ممکن است بالی دارد،اما بالهایش بی فایده اند مقدر است که ابوالهولدر لجه یی گم شود.به عقیده ی پل دیل،ابوالهول در یونان،به جای نشان دادن یقین،ولو یقینی راز امیز همچون ابوالهول در مصر،تنها نشانه ی تفرعنی مستبدانه و نابودگر است. ابوالهول در مسیر تحول خود در اساطیر،لاجرم نمادین شده است.واژه ی ابوالهول معما و چیستان را به ذهن متبادر می کند،و یا اور ابوالهول اودیپوس است:معمایی که فرد را در تنگنا می گذارد و مضطر می سازد.بواقع،ابوالهول در اغاز یک سرنوشت،خود را نشان می دهد،در اغاز سرنوشتی که هم راز است و هم نیاز. منبع:فرهنگ نمادها،نوشته ی: ژان شوالیه و آلن گربران،ترجمه:سودابه فضایلی،جلد اول(الف)،ص۴۰ تا ص۴۲
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:16 توسط یاشار نوری |
|
|
شیطان عاشق خدا بود و میخواست تنها عاشق خدا باشد شیطان فریاد زد اما خدا نشنید.
خدا بزرگ بود میخواست خیلی ها عاشقش باشند پس آدم را آفرید. سالها پیش آدم خدا را از یاد برد و عاشق شیطان شد . این وسط خدا تنها ماند به همین سادگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:31 توسط جمیل جوشنی |
|
|
یک روزی مهربان بود و دلشاد میگفت و میخندید با ما ولی از وقتی رسید به جای که نباید میرسید اما رسید دیگه نبودش جاش خالی نبود ولی هر از گاهی اون حرفش که می گفت ((همیشه این بزرگتران که کوچیکترا رو میکشن طرف خودشون)) به خاطر همین حرف بود که منم با برادر کوچیکم رابطه خوبی داشتم و باهاش مهربون بودم ولی گذشت اون روزا گذشت و همین یه ماه پیش بود رفتم پیشش تا بهم کار بده این زمونم هموم زمونی بود که نباید میرسید ولی رسید اما اون با سردی فقط یه کلمه گفت((نمیشه)) منم جملشو براش تکرار کردم بهش گفتم آقا مصفا یادته بهم میگفتی ((این همیشه بزرگتران که کوچیکارو میکشن طرف خودشون)) اینم اضافه کردم ((تا هیچ کوچیکی نباشه بزرگا معنی پیدا نمیکنند یعنی توهم زمونی کوچیک بودی که حالا بزرگیت معلومه)) اما اون نگاهم کرد و گفت میدونی پسر منم انقدر دارم که این حرفارو تو آتیشش سوزوندم . گفتم چی داری؟ گفت....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:50 توسط جمیل جوشنی |
|
|
تـاریـخـچـۀ نــوروز
نـوروز، جشن شكوهمـند ایران باستان، گــویای پیـشینه ی تابناك میهن ما و جلوه ای مهم از فرهنگ غنی قـوم ایران است. نوروز كه قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن روسـت كه یك قــرارداد مصنـوعی اجتماعـی و یا یك جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان اســت و روز شادمانـی زمین، آسمان، آفتاب، جــوشِ شگفتـنـی ها و شـور زدن ها و سـرشـار از هیجان هر آغاز. نوروز گذشت زمان و دگرگونی های دوران را شاهد بوده و پیوسته با آمد و رفت الهام بخش خود پایان فصلی دیگر را به ساكنـان این سرزمین كهنسال اعلام كرده است. نوروز، تجدید خاطــره بـزرگـــی است. خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. گذشت سال هــای دراز نه تنها از شكوهمندی سنّتهای نوروزی نكاسته بلكه روشنگر این واقعیت بوده كه بزرگ داشت نوروز و گرامی داشتن سنتهای آن با احساس و اندیشه ایرانی، پیوند ناگسستنی یافته است. عظمت و شكوه خیال انگیز این جشن ملی، پرنده فــكر ایـرانی میهن پرست و علاقه مند به سنتهای دیرین را در عــالم بی انتهای اندیشه به پرواز در آورده و به سوی گذشته هایش می كشاند. ابوریحان بیرونی در (التفهیم) در پاسخ به این سوال كه: نـــوروز چیست؟ می نویسد: « نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو، نام كردند زیـرا كه پیـشـانی سال نو است و آنـچه از پس اوست از این پنج روز، همه جشنهاست و ششم فروردین ماه نوروز را بزرگ دارند، زیرا كه خسروان بدان پنج روز حق های خشم و گروهـان بگزاردندی و حاجت ها روا كـردنـدی، آنـگاه بدین روز ششم خلـوت كردندی، خاصگان را و اعتقاد پارسـایان اندر نـوروز نخستین آنست كه اول روزی است از زمانه و بدو فلك آغازید گشتن.» نوروز نامه منسوب به خیام آمده اســت كه: « سبب نهادن نوروز آن بوده است كه چـون دانستند كه آفتاب را دو دور بـوده یكی آن سیصد و شست و پنج روز و ربــعی از به اول دقیـقه حمـل باز آید، بـه همان وقت هر روز كه رفته بود بدین دقیـقه نتواند آمدن چـه هـر سال از مدت همی كم شود، چون جمشــید این دو را دریـافت انوروز نام نهاد و جشــن آیـین آورد. پـس از آن پادشاهـان دیـگر مردمان بدو اقتدار كردند.» ابوریحان در آثار الباقية، می نویسد: « برخی از علمای ایران می گویـند: سبـب این كـه ایـن روز را نـوروز می نامند این است كـه در ایـام تهمورث صـائبه آشكار شدنـد و چون جمشید بـه پادشاهی رسید دین خود را تجدید كرد و این كار خیلی بزرگ به نظر آمد و آن روز را كه روز تازهای بود، جمشید عید گرفت.» در آثار پیشینیان آمده است كه، این جشن را نــخست جمشید برپا كرد. گویند در این روز جمشید بـه جنگ دیـوان رفت و آنان را فرمانبردار خویش ساخت. جمشید در این روز بر تختی نشست كـه دیوان آن را می بردند و بـا آن به یك روز راه از دماوند به بــابـل رسید. مردم در تعجب شدند و آن روز را جشن گرفتند.
این پست تقدیم به استاد علی فتوحی خودشون میدونند چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 21:1 توسط جمیل جوشنی |
|
|
سال ۸۷ خوش اومدی، صفا آوردی
چایی بریزم تا بخوری؟
عیدتون مبارک و رنگ به رنگ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:46 توسط یاشار نوری |
|
|
- مثل اینکه تنها چیزی که دارم تویی نه؟
-..... -اره تنها چیزم تویی، و معلومه که خیلی دوستم داری. -..... -میدونی از کجا فهمیدم؟ -..... -چون هر کاری می کنم تکرار می کنی. -..... -چون فقط تویی که روی من داد نمی زنی. -..... -چون فقط تویی که به همه ی حرفام گوش میدی. -..... -چون فقط تویی که شبها همرام می خوابی. -.... -چون فقط تویی که همه چیزمو میدونی. -..... -اه ، داره صبح میشه دیگه باید بری. -.... -کاش می شد صبح ها هم باهام باشی. -..... -خدا حافظ ، شب منتظرتم. (همه جا روشن و سایه ی مرد نا پدید می شود)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:26 توسط یاشار نوری |
|
|
سلام به همه
می خواستم به اطلاعتون برسونم که نمایش درس کاری از استاد منصور حمیدی از ۱۹ اسفند ساعت ۷ توی مجتمع فرهنگی هنری تبریز اجرا میشه برین ببینین از ما گفتن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:43 توسط یاشار نوری |
|
|
می خواهی حرف بزنی...
نمیگذارند حرف را در گلویت به خفگان میکشندو بدون پرسش یک جمله که چه میگویی میخواهی حرف بزنی ؟روزگاری نا امیدی است کسی حرف کسی را نمیفهمد ونمیخواهد که بفهمد حال تو بگو در این روزگاران که خورشید برای همیشه در پشت ابرهای سیاه جای گرفته باز هم می خواهی حرف بزنی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:31 توسط جمیل جوشنی |
|
|
کسی بود که دل را نمیشکست
کسی بود که آفتاب را پنهان نمیکرد کسی بود که ما را مثال گل می نگاشت ولی حالا بین ما و من فقط چند فاصله است شکستن.پنهان کردن.لگد کردن |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:25 توسط جمیل جوشنی |
|
|
میشه فردا همین ساعت ببینمتون؟:
اولی: ببخشید ساعت چنده؟ دومی: دو اولی: ساعت قشنگیه دومی: ممنون اولی: ولی به قشنگیه شما نیست دومی: ممنون اولی: اسم من نیماست، میشه اسمتونو بپرسم؟ دومی: میشه نگم؟ اولی: هر جور راحتین دومی: من دیرم شده باید برم اولی: میشه فردا همین ساعت ببینمتون؟ دومی: ... (صحنه خاموش، روشن میشود) اولی: ببخشید ساعت چنده؟ سومی: سه اولی: نیومد سومی: کی؟ اولی: اون سومی:اسم من میناست،میشه اسمتونو بپرسم؟ اولی: میشه نگم؟ سومی: هرجور راحتین اولی: نیومد من میرم سومی: میشه فردا همین ساعت ببینمتون؟ اولی: ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:13 توسط یاشار نوری |
|
|
مرگ رنگ:
خوابي شگفت ميدهد آزارش: |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:9 توسط یاشار نوری |
|