آینه ها شکسته اند
.jpg)
آینه ها شکسته اند
خود را گم کرده ام
دیوارهای اجری
خفه ام می کنند
راه فراری نیست
میان دیوارها
خواهم پوسید.
.jpg)
آینه ها شکسته اند
خود را گم کرده ام
دیوارهای اجری
خفه ام می کنند
راه فراری نیست
میان دیوارها
خواهم پوسید.
دستانم را بسته اند
نمی توانم اشکهایم را پاک کنم
نمی توانم موهایم را کنار بزنم تا اطراف را ببینم
نمی توانم گوشهایم را پاک کنم تا صداها را بشنوم
نمی توانم خون جاری از دهنم را پاک کنم تا حرف بزنم
نمی توانم نفس بکشم
دستانم را بسته اند
چند روز بعد سایت اختصاصی خودم رو به را می شه
به اسمه:WwW.ShErViNmUsIc.cOm
.
در بازار سنگ فروشان
من
چه چيزي را حمل ميکنم فقط تکه اي گوشت!
چه کسی خواهد خرید؟
چه کسی خواهد خبر دیروز را ۴۰روز قبل بخواند...
که گوشت زمانی پر از احساس بود
مرد!
دیگر مرد!!
شاید هم نه
کشتند!!!
حال چه دارم که حمل کنم "جز تکه ای گوشت مرده!
...
ای کاش درخت بیدی داشتم
تا به ان تاب کودکیم را می بستم
شاید چادر سیاه مادرم پوسیده باشد
دیگر تابی نیست
شاید جسمم بزرگ شده باشد
اگر خود را از این زندان یزرگ گلی رها کنم...
به خاک گله خواهم برد
که چرا همه جا پر از درخت بید نیست تا من به آن
تاب کودکی هایم را ببندم!؟
شاید
شاید چادر سیاه مادرم پوسیده باشد!
چادر سیاه مادرم سیاهی را از موهای مادرم دزدید"
راز و نیاز توان را از مغز استخوان های مادرم ربود
مادرم چه قدر به خدا نزدیک شد؟؟؟
شاید پیش خداست !
مرد!
دیگر مرد!
شاید هم نه!
کشتند!!!
حال با چه محبتی این گوشت مرده را...نه
این گوشت کشته را از میانه چشمان وحشی آنها رد کنم؟!
شاید چادر سیاه مادرم پوسیده باشد!
اورا ببینند و بشناسند...
از که بخواهم سنگ تولد جدیداورا بتراشد
بهتر است در دور دستها...آنجایی که
ماه از خورشید انتقام میگیرد
مادرم را با آن گوشت به خاک امانت دهم
شاید بعد از چند سال...نه حالا
مادرم با چادرش پوسیده باشد...
من چه چیزی را حمل نمیکنم!فقط تکه ای گوشت مرده!
چه کسی خبر را ۴۰ روز بعد به خدا خواهد رسانید
....
!!!
به علت عدم ورود با اسم خودم با این اسم نوشتم
(شروین پناهی)
ID:ShErviN_rNb
آ:هوای گرمیه مگه نه؟
ب: ...
آ: من و یاد جبهه های جنگ میندازه،اون جاهم خیلی گرم بود، مگه نه؟
ب: ...
آ: تو اونجا نبودی؟
ب: ...
آ: تو برای کشورت نجنگیدی؟
ب: ...
آ: بهت حق میدم بایدم حرفی برای گفتن نداشته باشی،ما رو باش برای چه کسایی جنگیدیم...سربازام داشتن مثل یه تیکه یخ آب می شدن و تو هم تو خونت نشسته بودی ،خجالت نمیکشی؟
ب: ...
آ: عجیبه تاکی نمیخوای حرف نزنی ها؟!
ب: ...
آ: اصلا تو علاوه بر اینکه نباید حرف بزنی بلکه باید بمیری،درسته؟
ب: ...
آ: نه تو حقت مرگ نیست ،تو رو بایستی زجر کشت کرد مثل سرباز های دشمن، فهمیدی؟
ب: ...
آ: نه تو نمی فهمی،تو اگه می فهمیدی می اومدی جنگ ،آره؟
ب: ...
آ:اصلا...اصلا تو اگه می اومدی جنگ هم من تو رو به جبهه راه نمی دادم میدونی چرا؟
ب: ...
آ: می اومدی اونجاکه چی ؟ ازترس آب قوره بگیریی؟ توقطعا جربزش رو نداشتی بیای جنگ،داشتی؟
ب: ...
آ: نه تو نداشتی،اصلا کشور به سرباز هایی مثل تو احتیاج نداره، تو بگو داره؟
ب: ...
آ: نه نداره،چون من و سربازهام داشتیم توی گرمای شصت درجه آب میشدیم تا شما ها تو خونهاتون آب خنک بنوشید،درسته؟
ب: ...
آ: نه ... درست نیست که ما به خاطر شماها توی گرما جنگیده باشیم،بگو اونم چه گرمایی؟
ب: ...
آ: مثل امروز،ها؟
ب: ...
آ: هوای گرمیه مگه نه؟
ب:...
(گفتگو تکرار میشود )

سایه
کنار ریلی آبی
اشک زلال... ابر ذغال
منتظر...
گلی آن طرف ریل آبی سرخ ایستاده است.
در جای پای مشتی آب
آسمان در آن پیدا
نمی فهمد خاک آب را
می تابد تاریک آفتاب
پرکردجهل ایستگاه را
مردند ثانیه ها...
اگر دنبال هر تیکش تاکی نبود زمان زنده بود
می گذارم ساعتم را روی ریل...
از دور زوزه میکشد:
- من آمدم .
قطاری طویل و بزرگ اما سبک هویداست.
مرا خواهد برد به جای که عشق در آفتاب آشیانه دارد...
جای که دست زدن به آسمان نردبان نمی خواهد...
ـ آمد... بایست... من هم ...نرو...
سایه لوکومتیوران چه خندان رفت !!
منتظر .... تا قطاری دیگر...
کنار ریلی سرخ... گلی خفته... جای پای پر از خاک...ساعتم شکسته است اما ...!!!
من تنها زیر سایه ی درخت،خورشید را نگاه میکنم
روزها می گذرند
هفته ها می گذرند
سالها می گذرند
ولی من همچنان منتظر روی نیمکت نشسته ام
و
زیر سایه ی درخت،خورشید را نگاه میکنم
نه آهویم نه پرنده نه به یادی نه به خنده
من همیشه شاد شادم . شاد با خون و گریه
مست از بوی جهنم نه درختی نه رونده
من نه همان رهگذر عشق بلکه ساقی مرگم
من نه همان میقاد عاشق بلکه همان منگ منگم
مهربانی پس رفته اما دلها در حسرت اوست
اون بود تنها امیدم او نیست دل مثل آهوست

حلقه
مرد با خستگی تمام وارد شد.
صدازد:دخترم...دخترم..
کسی جواب نداد.وارد اتاق شد. مرد به وحشت افتاد.طنابی از سقف آویزان بود.اما گردن کسی در دایره آن نبود.مرد شتابان سراغ تلفن رفت...هیچکس از او خبر نداشت... مرد به اتاق رفت.طناب را نگاه کرد.قدم های لرزانش را بر روی چهار پایه گذاشت...گردنش را در طناب کرد... آویزان شد...
کاغذی بر روی میز دید بر روی آن نوشته شده بود :پدر من رفتم کاغذ نقاشی بگیرم.
مرد در هوا می چرخید...