صادق هدایت

                                     همه از مرگ می ترسند

 

                                                         من از زندگی سمج خودم

 

                                                                                (صادق هدایت)

 

باز باران

شعری که هرکسی خاطره ای از آن در دل دارد:

باز باران:

باز باران
با ترانه
با گوهر هاي فراوان
مي خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها
ايستاده
در گذرها
رودها راه اوفتاده

با دوپاي کودکانه
مي پريدم همچو آهو
مي دويدم از سر جو
دور مي گشتم زخانه

مي شنيدم از پرنده
داستانهاي نهاني
از لب باد وزنده
راز هاي زندگاني

بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهرفشاني
رازهاي جاوداني، پند هاي آسماني

"بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني - خواه تيره، خواه روشن -
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا!"

گُرگ ها

 

گُرگ ها

نمايشنامه ای از غلامحسین ساعدی

شخصيت ها :

فراش اول - فراش دوم - فراش سوم - فراش چهارم - فراش پنجم - سالدات روس

داستان در سال 1290 شمسی (1330 قمری) در شهر تبریز اتفاق می افتد.

صحنه : بالاخانه ای در یک ساختمان متروک که پنجره ی بزرگ و بدون شیشه اش به حیاط خلوت گودی نگاه می کند، و یک در، در زاویه چپ و جلوی اطاق، که از داخل بسته شده است. از پنجره ی باز آسمان گرد و خاک گرفته و بریدگی های لبه ی یک کوه، در دوردست و نوک درختانی که به فاصله قرار گرفته اند، پیداست و نشان می دهد که صحنه ی نمایش در جای بلندی واقع شده است. بخاری دیواری با گچ بریهای ریخته اش بر دیوار مقابل در قرار دارد.

صحنه لخت و خالی است، جنازه ای وسط اطاق افتاده. چند ثانیه ای صحنه خاموش است و بعد صدای پایی روی پله ها شنیده می شود. در بسته است.

صدای مرد: (از پشت در ) آهای، اون تو کیه؟ در رو وا کن (در را میکشد) میگم در رو وا کن (مکث) میدونم اون تو چه خبره، میگم وا کن، و الاّ در رو میشکنم. (چند مشت به در می زند) هر کی هستی میگم وا کن، میدونی من کیم؟ فراشباشی ام، با شمام، با توام. خودتو به موش مردگی نزن، در رو وا کن. شکستن در کاری نداره، نمی خوام سر و صدا بلند شه، وا نمی کنی؟ (دوباره چند لگد میزند) من میدونم چه خبره، همه چی رو بهم گفته ان، جلو حموم بهم گفته ان: جنازه ی «یاشا» اینجاس. حالا که فهمیدی و میدونی که همه چی رو میدونم، دیگه معطل نشو، راه فرارم که نداری. می خوای خودتو از پنجره پرت کنی پائین؟ بکن، با توام، اگه در رو وا نکنی با جون خودت بازی کردی، تو که کارتو کردی. اما من فقط جنازه شو میخوام. گوش کن قول میدم که کاری باهات نداشته باشم، من دنبال قاتلش نیستم، من مرده ی «یاشا» رو میخوام. واسه هزار منات «میلر» (کنسول روس آنزمان در تبریز). نمی شنوی؟ (در را گرفته و محکم میکشد و با نعره) پدرسگ زن قحبه، میگم در رو وا کن (چند مشت دیگر میزند) آهای، گوش کن، قول میدم، قسم میخورم که کاری باهات نداشته باشم، میخوایی در رو وا کن و بیا برو. حاضری؟ نیستی؟ جوابمو نمیدی، هر قدر بیشتر بازی دربیاری به ضرر خودت تموم میشه. (چند لحظه سکوت) گوش کن، یه چیز دیگه، من میرم پایین و منتظر میشم تو هم جنازه رو یه جا پرت کن پائین، من دیگه کاری باهات ندارم، خودت بمون اینجا، خب، باشه؟ (در را تکان میدهد) میدونی؟ من از اونا نیستم که زود دست بکشم و برم، اما آدم بدجنسی هم نیستم. من کاری با خودت ندارم، فقط جنازه ی «یاشا» رو میخوام. گوش میکنی؟ تنها من نیستم که دنبال جسدم. خیلی ها، آره همه ی فراشها، آدمهای بیگلربیگی، قزاقهای اعتمادالدوله، خود سالداتها(سربازها به زبان روسی)، همه ی گدا گشنه ها، برا پیداکردن جسد همه ی سوراخ سُنبه ها رو زیر و رو می کنن. آخر پیدات میکنن، منتهی اگه گیر یه آدم ناجنس بیفتی کلک خودتم کنده اس، بهم گفته ان جسد اینجاس، اگرم پیدا نشه من درستش میکنم، خوبم درستش میکنم، یه دست لباس تن مرده کردن که کاری نداره (چند ثانیه سکوت) گوش کن تو که کارت تموم شده، بیا بیرون و بزن به چاک (مکث) آهای (به در میکوبد) مجاهد باشی، مشروطه چی، گوش میکنی یا نه؟ اگه حالا بجای من برادرزاده ی «غریب خان» بود کلکتو میکند آ. اون که فقط دنبال جسد «یاشا» نیس، پی عموشم میگرده، خیال داره جای عموی گم و گورشده اش صدتا از شماها رو بفرسته به درک (مکث) چه مرگته؟ میخوای همه اش روضه بخونم؟ (در رو محکمتر میکشد و بعد با قنداق تفنگ چند ضربه ی محکم میزند) میگم واکن. پس حالا که اینطور شد، د بیا. (ضربه شدیدی به در میخورد) اینم یکی دیگه (ضربه شدیدتری میخورد و در باز میشود، ابتدا لوله تفنگی وارد اطاق میشود و بعد سر فراشی اطاق را ورانداز میکند و بهت زده به داخل میاید و با احتیاط کنار مرده میرود و نگاه میکند، خورجینی به پشتش بسته است) این که روس نیس؟ (جنازه را برمیگرداند و نگاه میکند) از خودی هاس (کلاه مرده را برداشته و نشانش را نگاه میکند) فراشم که هس، کی میتونه باشه؟

ادامه مطلب

ادامه نوشته

سهراب سپهری

مرگ رنگ:


رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمد از راه‌هاي دور
مي‌خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي‌آرايد
با گوشواره پژواك.
مرغ سياه آمد از راه‌هاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل‌هاي درهم پندارش.


خوابي شگفت مي‌دهد آزارش:
گل‌هاي رنگ سر زده از خاك شب.
در جاده‌هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانه شكفتن گل‌هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

داستان

داستان استاد عزیزم محمد رمضانی

بیرون، این هم بیرون:

ایستادم اطراف را نگاه کنم. نفس کشیدم. نفس عمیق کشیدم. سی سال نکشیده بودم. لازم نبود بکشم. حالا می‏کشیدم. از ته دل می‏کشیدم. نفس که کشیدم، بویی دماغم را پر کرد. بو بود، بو... بوی... بوی خیابان، بوی خیابان بود که می‏پیچید توی دماغم. بوی خیابان بود بعد از سی سال. بوی هوایی که آزاد بوزد توی خیابان، روی آسفالت، لای نور خورشید. نگاهم را به اطراف دواندم. قبل از هر چیز دنبال درختی گشتم که سی سال قبل، وقتی می‏بردنم داخل، دیده بودم. نهالی نازک و ناتوان بود آن روز. لحظه آخر، قبل از آنکه وارد زندان شوم، یک لحظه ایستاده بودم. ماٌمور که دستم را کشید، گفته بودم: «یه لحظه صبر کن، فقط یه لحظه.» بعد سرم را بالا گرفته و آسمان را نگاه کرده بودم. نگاه کرده و نفس عمیق کشیده بودم. هوا را بوییده و به خاطر سپرده بودم. بعد سرم را برگردانده بودم عقب. از روی شانه چپ پشت سرم را نگاه کرده و درخت را دیده بودم. ـ «بیرون که بیام درختی می‏شه واسه خودش، یه درخت سی ساله. چه شاخ و برگی به هم می‏زنه تو سی سال. سی سال. نه کمتر، نه بیشتر.» بعد رو به ماٌمور کرده بودم. ـ «بریم. حالا بریم.» نگهبان دستم را کشیده و وارد زندان شده بودیم. وارد زندان شده بودیم برای سی سال. سی سال، که نفس عمیق نکشم، بوی خیابان را حس نکنم، سی سال... با بقیه فرق داشتم. سی سال زودتر آزاد نمی‏شدم، عفو نمی‏شدم، تخفیف نمی‏گرفتم. این سی سال، اگر زنده می‏ماندم، اگر... ضربه‏ای خورد به باسنم. نگاه کردم، سربازی باتوم به دست پشت سرم بود. ـ «هاج و واج ایستادی که چی؟ راه‏تو بکش برو.» ساکم را دست به دست کردم. ـ «اینجا یه درخت بود، یه نهال کوچیک.» سرباز خندید. ـ «دمت گرم! لابد شاعر بودی، زندونیت کردن. آره؟» جواب ندادم. رفتم طرف زندان، جلوی در ایستادم، برگشتم سمت خیابان و از روی شانه چپ نگاه کردم. آن طور که سی سال قبل نگاه کرده بودم، نگاه کرده و درخت را دیده بودم. ـ «این آخرین چیزی‏یه بیرون می‏بینم. سی سال طول می‏کشه دوباره چشمم بیرون رو ببینه.» خنده‏ام گرفته بود. ـ «بیرون بیام، اولین چیزی که می‏بینم همین درخته. همین درخت، اما... اون موقع خیلی بزرگتر می‏شه.» سی سال یاد درخت بودم، یاد اولین لحظه آزادی. اولین دیدار با دنیای بیرون. الان اما، جای نگاهم را بتونی پر می‏کرد که فاصله خیابان تا پیاده‏رو را پوشانده بود. برگشتم سمت خیابان و خیره شدم به جای خالی درخت. دستی روی شانه‏ام نشست. همان سرباز بود. ـ «بالا غیرتاً برو، واسه من دردسر درست می‏کنی.» اشاره کردم به زمین. ـ «همینجا بود.» صدایش را بلند کرد. ـ «چی؟» ساک را انداختم روی زمین. ـ «همون درخت دیگه. خبر نداری ازش؟» سر تکان داد. ـ «چن سال قبل بود؟» گفتم: «سی سال قبل.» خندید. ـ «ول کن عمو، من همه‏ش بیست و دو سالمه.» نگاه کردم به صورتش. خوشگل بود. خوشگل بود و جوان. سی سال مرد دیده بودم. فقط مرد دیده بودم جلوی چشمانم. مرد. مرد. مرد. مرد، از هر قیافه و هر سن و سال. این یکی هم مرد بود، اما خوشگل بود، خوشگل بین مردهایی که توی این سی سال دیده بودم. خوشگل‏تر از همه آنهایی که می‏دیدم. چشم از چشم سرباز گرفتم و این طرف آن طرف خیابان را نگاه کردم، همان خیابان تنگ و باریک را. یک طرف بن‏بست بود، با کیوسک نگهبانی و چند نظامی، که جمع شده بودند دور هم. طرف دیگر، دورتر از جایی که راحت ببینم، باز هم کیوسک نگهبانی بود، دو کیوسک در دو طرف. چند قدم طرف سر خیابان برداشتم. ـ «چه خیابان درازی! این همه راه رو پیاده باید برم!؟» پا سست کردم و برگشتم سمت زندان. ـ «کسی نیومده سراغم.» سرباز سر پایین انداخت. ـ «شاید خوش ندارن آزاد بشی. شروری چیزی بودی؟» حساب کرده بودم، آزاد که شدم، روی دوش جوانها تا مرکز شهر بروم. ـ «کجان ملائکه؟ همونایی که قرار بود وقتی آزاد شدم، پرهاشونو زیر پاهام باز کنن؟» آزاد که می‏شدم ـ بارها خوابش را دیده بودم ـ جوانها برای دیدنم روی همان درخت، درخت دم در، می‏رفتند. درختی که دیگر کوچک نبود وحسابی تناور شده بود. همین بود، همین بود شاید، که درخت را فراموش نکرده بودم، بعد از سی سال فراموش نکرده بودم. سرباز حرفش را ادامه داد. ـ «چن سال زندون بودی؟» گفتم: «سی سال.» سوت زد. ـ «دمت گرم. چن سال بیرون بودی؟» به ذهنم فشار آوردم. ـ «بیست و پنج سال.» خندید. ـ «ای بابا، فکر می‏کنی بعده سی سال کسی بیاد استقبالت؟» جواب ندادم. به کسانی فکر کردم که توی سی سال دیدنم آمده بودند. چند سال اول کسی نیامده بود. بعد سر و کله خانواده پیدا شده بود. خبر زنده بودنم را تازه شنیده بودند. پدر و مادر و برادرها و خواهرهایم آمده بودند . سر و همسر هم که نداشتم. خواهرم پرسیده بود: «شبا اخبار نیگاه می‏کنی؟» خنده‏ام گرفته بود. ـ «چطور مگه؟» ـ «کارتون و فیلم رو نمی‏گم، می‏دونم نیگاه نمی‏کنی، اخبار رو اما نیگاه کن، من هم نیگاه می‏کنم، اخبار ساعت نه رو. اینطوری حس می‏کنم با همیم.» گفته بودم: «باشه، نیگاه می‏کنم.» اما نکرده بودم. تلویزیون نبود نگاه کنم. بعد که تلویزیون آوردند، نمی‏دانستم خواهرم نگاه می‏کند یا نه. او دیگر ملاقات نمی‏آمد. شوهر کرده بود. بقیه می‏آمدند، اما نامرتب. ـ «خودشون نمی‏یان.» رئیس زندان گفته بود. ـ «شاید حوصله‏تو ندارن.» برای دیدن خانواده عادت کرده بودم به روزهای عید و مواقعی که خبر بدی از بیرون می‏آمد. عید خانواده با هم می‏آمدند، با یک جعبه شیرینی، چند کیلو میوه و کمی آجیل. برای خبرهای بد پدر می‏آمد، فقط پدر. یک بار هم برادرم آمد. پدر دیگر نیامد، هرگز. بعد از چند مدت، ملاقات‏ها کمتر و کمتر شد. وقتی سال نو شد و کسی نیامد دیدنم، وقتی عید را بدون جعبه شیرینی و میوه و یک مشت آجیل سپری کردم، وقتی اسمم از بلندگوی گنگ زندان اعلام نشد، فهمیدم فراموش شده‏ام. فهمیدم مرده‏ام. یک بار، دو بار، سه بار، صدها و هزاران بار، انگار کسی توی سرم داد می‏کشید، محکم داد می‏کشید؛ «مُردی. مُردی. تو مُردی. تووووو... مُررررر... دی‏ی‏ی‏ی‏ی‏ی‏ی‏ی‏ی...» این جمله مرتب توی ذهنم تکرار می‏شد. هر لحظه سعی می‏کردم به آن فکر نکنم، اما... خندیدم. بلند خندیدم. مرده بودم. آزاد شده بودم. مرده از خود، آزاد از بیرون. آزاد از هر کس و هر چیز. صدای خنده‏ام توی بند، توی سلول و توی گوش خودم پیچیده بود. ـ «خنده؟» قبلاً نمی‏توانستم بخندم. مدتها نتوانسته بودم. الان اما... همسلولی‏ها، خنده‏ام را که دیدند، زدند زیر خنده. خندیدند و خندیدند. من هم به آنها خندیده بودم، وقتی ملاقاتی‏شان ته کشیده بود. سالهای آخر هیچ کس ملاقاتی نداشت. کسی حتی خبرهای بد را هم نمی‏آورد. کسی از نزدیکان نمانده بود شاید که بمیرد، کسی که بمیرد و بشناسمش، یا بشناسیمش. ـ «واسه استقبال اینجا نمی‏یان. اینجا محوطه زندونه، اون دو تا کیوسک رو می‏بینی؟» سرباز ایستاده بود کنارم. سر خیابان را نشان می‏داد. ـ «در اصلی زندون اونجاس، اون بیرون شاید کس و کارت رو ببینی.» اطراف را نگاه کردم. ـ «اینجا... خیابان نیس مگه؟» جواب داد. ـ «نه. اینجا محوطه زندونه.» خیابان بود. خیابان بود جایی که ایستاده بودم. سی سال قبل خیابان بود، خیابانی خلوت. از سر خیابان تا زندان، پیاده آمده بودم، آورده بودنم. جلوی دادگاه، ماشین زندان خراب شده بود، هل داده بودم تا راه بیفتد. بعد سوار شده و آمده بودیم سر همین خیابان. آنجا ماشین دوباره خاموش شده بود. هل نداده بودم اینبار، نگفته بودند هل بدهم. ماموری که دستبندم دستش بود مرا دنبال خودش می‏کشید. ـ «دو قدم راهه، پیاده می‏شه رفت.» غر زده بودم، که محکمتر کشیده بود. ـ «مملکت رو به گه کشیدین، اونوقت واسه زندون رفتن‏تون اتول می‏خواین؟ صد تا صد تا می‏یارم تحویل زندون‏تون می‏دم. با این وضعیت انتظار دارین ماشین سالم تو دم و دستگاه‏مون پیدا بشه؟» چیزی نگفته بودم. رفته بودم سمت زندان. خیابان خلوت بود. پشت چند پنجره کسانی بودند نگاهم کنند. دو طرف خیابان، خانه بود و بین خانه‏ها ساختمان زندان. الان... ـ «این خونه‏ها؟» سرباز نگاه اطراف کرد. ـ «اداره رو می‏گی؟» نگاه کردم. سر در هر خانه تابلویی نصب شده بود. اداره امنیت، زندانیان خطرناک، مشاوره، خدمات خودرویی، مهمانسرای شب آزادی، تکریم زندانی، ترخیص جسد، نوبت اعدام. برگشتم سمت سرباز. داشت با مافوقش حرف می‏زد. ـ «دست وردار نیس جناب فرمانده، مثل کنه چسبیده سئوال پیچم می‏کنه.» فرمانده آمد طرفم. ـ «اینجا وانستا. برو پی کارت. واسه خواب جایی نداشتی برگرد مهمونسرا، یه شب می‏تونی مهمون ما باشی.» سر تکان دادم. ـ «یه شب؟!» ـ «نه یه سال! داریم صد تا صد تا آزادتون می‏کنیم، با این وضعیت ازمون هتل هم می‏خواین؟ فکر می‏کنی مهمونسرا جا واسه خواب داره؟! اون یه شب هم باید یه گوشه سرتو بذاری رو شونه خودت بکپی.» بی‏اختیار گفته بودم. پشیمان بودم از حرفم. سرم را پایین انداختم. فرار کردم از نگاهش. حرف نزدم. از درختی که سی سال قبل همینجا، جلوی در زندان، دیده بودم چیزی نپرسیدم. ساکم را برداشتم. ـ «چه خیابان درازی!» راه افتادم. پیاده آمده بودم، پیاده می‏رفتم.

بزرگ علوی

داستانی از بزرگ علوی(قسمت اول)
ادامه نوشته

بزرگ علوی

داستانی از بزرگ علوی(قسمت دوم)
ادامه نوشته

امیر علی آذر طلعت

شعرهایی از کتابهای بریده ی خواب و با یک تفاهم ساده ی استاد عزیزم آقای امیر علی آذرطلعت

بریده ی خواب:

ماه را از نگاه سنگها دزدیدن

رویای کودکانه است

اما خواب چینی ستارگان

فرصت مناسبی ست

برای درو کردن شب

در بن بستی که به سر بالایی صراحت می پیچد

و من تمام خیرگیها را

در سنگ فرش خیابان خلاصه می کنم

و در تفاصل دو همسایه

به دنبال اسباب بازی کودکی ام

که سالها قبل

در خانه ی اقوام ناتنی خویش گم کرده ام

همه جا را پشت پا می گذارم

حتی بازارچه ی محل که

پر از اسارت نگاههای مشوّش است

 

با یک تفاهم ساده:

گیسوانت را رها می کنی

شب از شانه هایت می آویزد

ومن سوار بر ستاره ی اشک

کهکشانی را می جویم

که در ژرفای نگاهت گم کرده ام

 

سخت است

تیرگی را پیمودن

یک امشبی

پنجره ات را باز کن

تا بر کفایت روشنی برسم

چخوف

تهيه كننده در زير كاناپه:


( داستاني از پشت صحنه )


كمدي « تعويض لباس » بر صحنه بود. هنرپيشه اي جوان و خوش بر و رو به اسم كلاوديا ماتوييونا دولسكايا كائوچوكوا كه تمام وجود خود را با شور و اشتياق به هنر مقدس بازيگري تئاتر وقف كرده بود ، دوان دوان وارد رختكن خود شد ، لباس مخصوص كوليها را از تن در آورد تا در يك چشم به هم زدن لباس مخصوص سواركاران را بپوشد. اين بازيگر خوش قريحه از آنجا كه مايل نبود لباسي كه ميپوشد چين و چروك اضافي داشته باشد تصميم گرفت سراپا لخت شود و لباس سواركاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روي جامه ي حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالي كه تنش از خنكاي اتاق رختكن اندكي ميلرزيد مشغول صاف كردن چينهاي شلوارش شد. اما ناگهان صداي يك آه به گوشش رسيد. چشمهايش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فرا داد. صدا بار ديگر آه كشيد و به نجوا گفت:
ــ خدايا از سر گناهانم بگذر … آه …
هنرپيشه ي جوان حيرت زده به پيرامون خود نگريست اما هيچ چيز شبهه انگيزي نديد با وجود اين از سر احتياط تصميم گرفت به زير يگانه مبل رختكن يعني كاناپه اي كه در گوشه ي اتاق قرار داشت نگاهي بيفكند. و تصور ميكنيد چه ديد؟ آنجا ، اندام بلند يك مرد ، درازكش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهيد ، نيم تنه ي لباس اسب سواري را روي شانه هاي خود انداخت و با صدايي خفه فرياد كشيد:
ــ تو كي هستي ؟
از زير كاناپه زمزمه اي لرزان به گوش رسيد:
ــ منم … من … نترسيد ، من هستم … هيس!
هنرپيشه ي جوان وقتي زمزمه ي تودماغي را كه به فش فش روغن در ماهيتابه ي داغ ميمانست شنيد به آساني به هويت مردي كه زير كاناپه مخفي شده بود پي برد. او كسي جز اينديوكف تهيه كننده و اجاره دار تئاتر نبود. خانم هنرپيشه مانند گل صد توماني سرخ شد و با لحني آكنده از خشم گفت:
ــ شما ؟ چطور … چطور جرأت كرديد ؟ پيرمرد پست فطرت! پس در تمام اين مدت ، ‌همين جا قايم شده بوديد؟ فقط همين را كم داشتم!
اينديوكف كله ي طاس خود را از زير كاناپه بيرون آورد و فش فش كنان جواب داد:
ــ عزيز من … عمر من! عصباني نشويد عزيزم! مرا بكشيد! فكر كنيد مار هستم ، زير پايتان له ام كنيد ولي شما را به خدا قسم ميدهم سر و صدا راه نيندازيد! من تن لخت شما را نديدم و نمي بينم و دلم هم نميخواهد ببينم. عزيزمن ،‌ خوشگل من آنقدر نمي بينم كه حتي لازم نيست خودتان را بپوشانيد! به حرف من پيرمرد كه پا بر لب گور دارم گوش بدهيد! من از ترس جان به زير كاناپه پناه آورده ام! نزديك است قالب تهي كنم! مگر نمي بينيد كه از ترس ، موي سرم سيخ شده است؟ ميدانيد ، پريندين شوهر گلاشا جان از مسكو برگشته و حالا تمام تئاتر را زير پا گذاشته است و دربدر دنبال من ميگردد تا بكشدم. ميترسم! وحشتناك است! آخر گذشته از رابطه اي كه با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به اين قاتل جانم بدهكارم!
ــ اين حرفها اصلاً به من مربوط نيست! همين الان گورتان را از اينجا گم كنيد وگرنه … وگرنه خدا مي داند كه چه بلايي بر سرتان مي آورم … پست فطرت رذل!
ــ هيس! … عزيزم هيس! التماستان ميكنم ،‌ جلو پايتان زانو ميزنم! چه جايي مناسبتر از رختكن شما؟ هر جايي كه مخفي شوم حتماً پيدا ميكند ولي جرأت نخواهد كرد به اينجا بيايد! خواهش ميكنم! التماستان ميكنم! حدود دو ساعت پيش بود كه ديدمش! در جريان پرده ي اول نمايش ، پشت دكورها ايستاده بودم ، يك وقت ديدم كه از سمت لژ به طرف صحنه مي آيد.
خانم بازيگر وحشت زده پرسيد:
ــ پس در تمام مدت نمايش درام همين جا افتاده بوديد؟ و … و هر دفعه هم كه لباس عوض ميكردم مرا ديد مي زديد؟
اينديوكف گريه كنان جواب داد:
ــ دارم ميلرزم! سراپا ميلرزم! واي مادر جان ، دارم ميلرزم! آن مردكه ي لعنتي مي كشدم! پيش از اين هم يك بار در نيژني به طرف من تيراندازي كرده بود … قضيه آنقدر مهم بود كه حتي روزنامه ها چاپش كردند!
ــ آه … رفتار شما غير قابل تحمل است! بيرون! من وقت ندارم ، الان بايد لباس بپوشم و روي صحنه بروم! بيرون ، وگرنه … فرياد ميكشم ،‌ داد و بيداد راه مي اندازم … چراغ روميزي را به سرتان ميكوبم!
ــ هيس! … اميد من … ساحل نجات من! … اگر بيرونم نكنيد 50 روبل به حقوقتان اضافه ميكنم. 50 روبل!
هنرپيشه ي جوان تن برهنه ي خود را با لباسهايي كه دم دستش بود پوشاند و به سمت در دويد تا هوار بكشد. اينديوكف از زير كاناپه بيرون خزيد و چار دست و پا از پي او راه افتاد و پاي زن را اندكي بالاتر از قوزك پا گرفت و هن هن كنان گفت:
ــ 75 روبل! از اينجا بيرونم نكنيد! 75 روبل به اضافه ي نصف درآمد تئاتر!
ــ دروغ مي گوييد!
ــ خدا لعنتم كند اگر دروغ بگويم! قسم مي خورم! از زندگي ام خير نبينم اگر دروغ بگويم … 75 روبل و نصف درآمد!
هنرپيشه ي جوان لحظه اي دچار ترديد شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدايي آلوده به گريه گفت:
ــ من كه مي دانم دروغ مي گوييد!
ــ به خاك سياه بنشينم اگر دروغ بگويم! خدا مرا ذليل كند اگر دروغ بگويم! خيال كرده ايد اينقدر رذلم!
زن جوان سرانجام رضايت داد:
ــ بسيار خوب … فقط قولتان را فراموش نكنيد … حالا برگرديد زير كاناپه.
اينديوكف آه بلندي كشيد و فس فس كنان و هن هن كنان به زير كاناپه خزيد. دولسكايا كائوچوكوا نيز با عجله مشغول تعويض لباس شد. از اينكه مرد غريبه اي زير كاناپه ي اتاق رختكنش دراز كشيده است احساس وحشت و ناراحتي ميكرد اما از درك اين حقيقت كه گذشتش صرفاً از عشق و علاقه اش به هنر مقدس بازيگري ناشي ميشود چنان به اشتياق آمده بود كه لحظه اي بعد وقتي نيم تنه را از روي شانه هايش به زير مي انداخت نه تنها درشتگويي نكرد كه همدردي هم كرد:
ــ كوزما آلكسي يويچ ، عزيزم مي ترسم لباستان كثيف شود! آخر من هر آشغالي كه به دستم ميرسد مي چپانم زير كاناپه!
نمايش به پايان رسيد. تماشاچيان ، هنرپيشه ي خوش قريحه را هلهله كنان يازده بار به روي صحنه فرا خواندند و دسته گلي كه روي روبانش نوشته شده بود: « هرگز تركمان نكنيد! » تقديمش كردند. همين كه هلهله ي تماشاچيان فروكش كرد زن جوان به طرف اتاق رختكن خود راه افتاد اما پشت دكورها با اينديوكف روبرو شد. تهيه كننده با موي ژوليده و لباس مچاله و غبارآلود ، دستهاي خود را به هم ميماليد و به قدري خوشحال بود كه در پوستش نميگنجيد ؛ همين طور كه به زن جوان نزديك ميشد با خوشحالي گفت:
ــ هه ــ هه ــ هه! … تصورش را بكنيد! … نه ، پيش از هر كاري به ريش من پير خرفت بخنديد! فكرش را بكنيد ، يارو اصلاً پريندين نبود! هه ــ هه ــ هه! … مرده شوي ريش دراز و بورش را ببرد كه پاك گيج و منگم كرده بود … آخر ميدانيد ، پريندين هم ريش بور و دراز دارد … و من خنگ ، يارو را عوضي گرفتم! هه ــ هه ــ هه … متأسفم كه بيجهت مزاحم شما شدم ، خوشگلم …
ــ ولي قولي را كه به من داده ايد فراموش نكنيد …
ــ فراموش نكرده ام عزيزم ،‌ عمر من … ولي يارو كه پريندين نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پريندين بود ،‌ نه هر كسي … و حالا كه يارو پريندين نبود دليلي نمي بينم وفاي به عهد كنم. البته يارو اگر خود پريندين مي بود ، وضع كاملاً فرق ميكرد ولي مي بينيد كه عوضي گرفته بودم … مردكه ي احمق الدنگ را بجاي پريندين گرفته بودم!
دولسكايا كائوچوكوا با لحني آميخته به خشم ، اعتراض كرد:
ــ رذل! رذل و بي شرم!
ــ اگر يارو خود پريندين مي بود شما حق داشتيد متوقع باشيد … ولي پريندين نبود! يارو شايد كفاش يا ببخشيد خياط بود و شما ميفرماييد كه بنده بايد بابت چنين آدمي پول بدهم؟ عزيزم ،‌ من آدم شرافتمندي هستم … مي فهميد …
و در حالي كه به راه خود ادامه مي داد ، دستهايش را در هوا تكان داد و اضافه كرد:
ــ باز اگر يارو خود پريندين مي بود البته وظيفه داشتم وفاي به عهد كنم ولي من چه مي دانم يارو كي و چكاره بود! … يك مرد موبور … او كه پريندين نبود! …

ساموئل بکت

بی همگی:

   ويرانه‌ها پناهگاه راستين عاقبت به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. همه‌سو بي‌پايانگي زمين آسمان يکي نه صدايي نه تکاني. صورت خاکستري دو آبي روشن پيکر کوچک دل طپان فقط راست قامت. تاريکي گرفته فرو افتاده گشاده چهار ديوار بر پشت پناهگاه راستين بي‌دررو.
          ويرانه‌هاي پراکنده به همان رنگ خاکستري که شن خاکستري خاکستر پناهگاه راستين. چهار مربع همه نور سفيد سفيد پهنه‌ها صاف همه رفته از ياد. هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه صدايي پروردة خيال نور گذرا. نه صدايي نه تکاني خاکستري خاکستر آسمان آينه‌دار زمين آينه‌دار آسمان. هرگز مگر اين بي‌دگرگوني رويا ساعت گذرا.
          بار ديگر کفر خواهد گفت مانند آن ايام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. پيکر کوچک صورت خاکستري خط‌هاي چهره شکاف و سوراخ کوچک دو آبي روشن. پهنه‌هاي صاف سفيد سفيد چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد.
          پروردة خيال نور هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه صدايي. پهنه‌ها صاف دم دست سفيد سفيد همه رفته از ياد. پيکر کوچک خاکستري خاکستر چهار ميخه دل طپان رو به بي‌پايانگي بر او خواهد باريد باران بار دگر همچون ايام متبرک آبي ابر گذرا. چهار مربع پناهگاه راستين عاقبت چهار ديوار بر پشت نه صدايي.
          آسمان خاکستري نه ابري نه صدايي نه تکاني زمين شن خاکستري خاکستر. پيکر کوچک به همان خاکستري که زمين آسمان ويرانه‌ها فقط راست قامت. خاکستري خاکستر همه‌سو زمين آسمان يکي همه‌سو بي‌پايانگي.
          در شن تکان خواهد خورد در آسمان در هوا در شن تکان خواهد بود. هرگز مگر در رويا روياي خوش فقط يک بار آيد به کار. پيکر کوچک دل کوچک يک تخته طپان خاکستري خاکستر فقط راست قامت. زمين آسمان يکي همه‌سو بي‌پايانگي پيکر کوچک فقط راست قامت. در شن نه گيرش گاهي يک گام بيش‌تر در بي‌پايانگي موفق خواهد شد. نه صدايي نه نفسي همان خاکستري همه‌سو زمين آسمان پيکر ويرانه‌ها.
          سياهي آهسته آهسته با ويرانه پناهگاه راستين چهارديوار بر پشت نه صدايي. پاها يک تک تخته دست‌ها به پهلوها بسته پيکر کوچک رو به بي‌پايانگي. هرگز مگر در روياي محو شده ساعت گذرا دراز کوتاه. فقط راست قامت پيکر کوچک خاکستري هموار بي‌برجستگي چند سوراخ. يک گام در ويرانه‌ها در شن بر پشتش در بي‌پايانگي موفق خواهد شد. هرگز مگر در رويا روزها و شب‌ها برساخته از روياهاي شب‌هاي دگر روزهاي بهتر. بار ديگر به قدر گامي زندگي خواهد کرد بار ديگر روز و شب خواهد بود و بر بالاي او بي‌پايانگي.
          چهارپاره بر پشت پناهگاه راستين بي‌دررو ويرانه‌هاي پراکنده. پيکر کوچک اسافل کوچک يک تخته فرسوده نشيمن‌گاه يک تک تخته خاکستري شکاف فرسوده. پناهگاه راستين عاقبت بي‌دررو پراکنده چهارديوار بر پشت نه صدايي همه‌سو بي‌پايانگي زمين آسمان يکي نه تکاني نه نفسي. پهنه‌هاي صاف سفيد سفيد چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد. ويرانه‌هاي پراکنده خاکستري خاکستر همه‌سو پناهگاه راستين عاقبت بي‌دررو.
          خاکستري خاکستر پيکر کوچک فقط راست قامت دل طپان رو به بي‌پايانگي. عشق کهنه عشق نو همچون ايام متبرک بدبختي بار ديگر حکم‌فرما خواهد شد. زمين شن به همان خاکستري هوا آسمان ويرانه‌ها پيکر شن نرم خاکستري خاکستر. نور پناهگاه سفيد سفيد پهنه‌هاي صاف همه رفته از ياد. صافي بي‌پايان پيکر کوچک فقط راست قامت همان خاکستري همه‌سو زمين آسمان پيکر ويرانه‌ها. رو به آرام سفيد دم دست چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد. يک گام بيش‌تر فقط يک گام تنهاي تنها در شن نه گيرش گاهي موفق خواهد شد.
          تاريکي گرفته فرو افتاده گشاده پناهگاه راستين بي‌دررو به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. هرگز مگر سکوت چندان که در خيال اين خنده ديوانه‌وار اين فريادها. سر از ميان چشم آرام همه نور سفيد آرام همه رفته از ياد. پروردة خيال فلق برآشوبندة پروردگان خيال و آن ديگري به نام شفق.
          او به پشت‌اش خواهد رفت رو به آسمان باز بار دگر بر بالاي او ويرانه‌ها شن بي‌پايانگي. هواي خاکستري بي‌زمان زمين آسمان يکي به همان خاکستري ويرانه‌ها صافي بي‌پايان. بار ديگر روز و شب خواهد بود. بربالاي او بي‌پايانگي هوا دل بار ديگر خواهد طپيد. پناهگاه راستين عاقبت ويرانه‌هاي پراکنده به همان خاکستري که شن.
          رو به چشم آرام دم دست همه آرام همه سفيد همه رفته از ياد. هرگز مگر در خيال آبي در تحيل ديوانه‌وار آبي آسمان در شعر. خلا کوچک نور قوي چهار مربع همه سفيد پهنه‌هاي صاف همه رفته از ياد. هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه تکاني نه نفسي. دل طپان پيکر کوچک فقط راست قامت خط‌هاي صورت خاکستري فرسوده دو آبي روشن. نور سفيد دم دست سراز ميان چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد.
          پيکر کوچک به همان خاکستري که زمين آسمان ويرانه‌ها فقط راست قامت. نه صدايي نه نفسي همان خاکستري همه سو زمين آسمان پيکر ويرانه‌ها. تاريکي گرفته فروافتاده گشاده چهار ديوار بر پشت پناهگاه راستين بي‌دررو.
          نه صدايي نه تکاني خاکستري خاکستر آسمان آينه‌دار زمين آينه‌دار آسمان. هواي خاکستري بي‌زمان زمين آسمان يکي به همان خاکستري ويرانه‌ها صافي بي‌پايان. در شن نه گيرش گاهي يک گام بيش‌تر در بي‌پايانگي موفق خواهد شد. بار ديگر روز و شب خواهد بود بر بالاي او بي‌پايانگي هوا دل بار ديگر خواهد طپيد.
          پروردة خيال نور هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه صدايي. همه سو بي‌پايانگي زمين آسمان يکي نه تکاني نه نفسي. براو خواهد باريد باران بار دگر همچون ايام متبرک آبي ابر گذرا. آسمان خاکستري نه ابري نه صدايي نه تکاني زمين شن خاکستري خاکستر.
          خلا کوچک نور قوي چهار مربع همه سفيد پهنه‌هاي صاف همه رفته ازياد. صافي بي‌پايان پيکر کوچک فقط راست قامت همان خاکستري همه‌سو زمين آسمان پيکر ويرانه‌ها. ويرانه‌هاي پراکنده به همان خاکستري که شن خاکستري خاکستر پناهگاه راستين. چهار مربع پناهگاه راستين عاقبت چهار ديوار بر پشت نه صدايي. هرگز مگر اين بي‌دگرگونگي رويا ساعت گذرا.هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه صدايي پروردة خيال نورگذرا.
          چهارپاره بر پشت پناهگاه راستين بي‌دررو ويرانه‌هاي پراکنده. بار ديگر به قدر گامي زندگي خواهد کرد بار ديگر روز و شب خواهد بود و بر بالاي او بي‌پايانگي. رو به آرام سفيد دم دست چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد. صورت خاکستري دو آبي روشن پيکر کوچک دل‌طپان فقط راست قامت. او به پشت‌اش خواهد رفت رو به آسمان باز بار دگر بر بالاي او ويرانه‌ها شن بي‌پايانگي. زمين شن به همان خاکستري هوا آسمان ويرانه‌ها شن نرم به خاکستري خاکستر. پهنه‌ها صاف دم دست سفيد سفيد همه رفته از ياد.
          دل‌طپان پيکر کوچک فقط راست قامت خط‌هاي صورت خاکستري فرسوده دو آبي روشن. فقط راست قامت پيکر کوچک خاکستري هموار بي‌برجستگي چند سوراخ. هرگز مگر در رويا روزها و شب‌ها برساخته از روياهاي شب‌هاي دگر روزهاي بهتر. در شن تکان خواهد خورد در آسمان در هوا در شن تکان خواهد بود. يک گام در ويرانه‌ها در شن بر پشتش در بي‌پايانگي موفق خواهد شد. هرگز مگر سکوت چندان که در خيال اين خنده ديوانه‌وار اين فريادها.
          پناهگاه راستين عاقبت ويرانه‌هاي پراکنده به همان خاکستري که شن. هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه تکاني نه نفسي. پهنه‌هاي صاف سفيد سفيد چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد. هرگز مگر در روياي محو شده ساعت گذرا دراز کوتاه. چهار مربع همه نور سفيد سفيد پهنه‌ها صاف همه رفته از ياد.
          تاريکي گرفته فرو افتاده گشاده پناهگاه راستين بي‌دررو به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. سر از ميان چشم آرام همه نور سفيد آرام همه رفته از ياد. عشق کهنه عشق نو همچون ايام متبرک بدبختي بار ديگر حکم‌فرما خواهد شد. خاکستري خاکستر همه سو زمين آسمان يکي همه سو بي‌پايانگي. ويرانه‌هاي پراکنده خاکستري خاکستر پناهگاه راستين عاقبت بي‌دررو. هرگز مگر در رويا روياي خودش فقط يک بار آيد به کار. پيکر کوچک صورت خاکستر خط‌هاي چهره شکاف و سوراخ‌هاي کوچک دوآبي روشن.
          ويرانه‌ها پناهگاه راستين عاقبت به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. هرگز مگر در خيال آبي در تخيل ديوانه‌وار آبي آسمان در شعر. نور سفيد دم دست سر از ميان چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد.
          سياهي آهسته آهسته با ويرانه پناهگاه راستين چهار ديوار بر پشت نه صدايي. زمين آسمان يکي همه‌سو بي‌پايانگي پيکر کوچک فقط راست قامت. يک گام بيش‌تر فقط يک گام تنهاي تنها در شن نه گيرش گاهي موفق خواهد شد. خاکستري خاکستر پيکر کوچک فقط راست قامت دل‌طپان رو به بي‌پايانگي. نور پناهگاه سفيد سفيد پهنه‌هاي صاف همه رفته از ياد. همه سو بي‌پايانگي زمين آسمان يکي نه صدايي نه تکاني.
          پاها يک تک تخته دست‌ها به پهلوها بسته پيکر کوچک رو به بي‌پايانگي. پناهگاه راستين عاقبت بي‌دررو پراکنده چهار ديوار بر پشت نه صدايي. پهنه‌هاي صاف سفيد سفيد چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد. بار ديگر کفر خواهد گفت مانند آن ايام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. رو به چشم آرام دم دست همه آرام همه سفيد همه رفته از ياد.
          پيکر کوچک دل کوچک يک تخته طپان خاکستري خاکستر فقط راست قامت. پيکر کوچک خاکستري خاکستر چهارميخه دل‌طپان رو به بي‌پايانگي. پيکر کوچک اسافل کوچک يک تخته کوچک فرسوده نشيمنگاه يک تک تخته شکاف خاکستري شکاف فرسوده. پروردة خيال فلق برآشوبندة پرورندگان خيال و آن ديگري به نام شفق.