دزد
چرغ روشن بود،مجبور بودم،باید پول جمع می کردم،داخل شدم،دیدم افتاده رو زمین،هنوز نفس
می کشید،نزدیک شدم،داشت زمزمه می کرد:دارن میان،دارن میان...،حرفی نزدم،نمیتونستم
بزنم،دست و پام می لرزید:چیکار کنم خدایا؟،باید،باید اورژانس خبر کنم،نه اونوقت خودم لو
میرم،بهتره،یهتره فرار کنم،ولی اخه داره میمیره،باید کمکش...اخه چجوری؟،نفسهاش تندتر شد،تندتر
وتندتر،یک نفس عمیق کشید،خدای من،دیگه،دیگه نفس نمیکشید،مثل اینکه مرد...،دیگه دیگه باید
برم،خارج شدم...،ایست پلیس،من...من...من نکشتمش...اون...اون خود کشی کرده...
این وبلاگ مختص گروه 12تئاتری می باشد و مطالب این وبلاگ جز مطالب هنری چیز دیگری نیست،ما 12 نفر سعی خواهیم کرد که با این وبلاگ خودمان و هنرمان را به همه بشناسانیم.