دزد

چرغ روشن بود،مجبور بودم،باید پول جمع می کردم،داخل شدم،دیدم افتاده رو زمین،هنوز نفس

می کشید،نزدیک شدم،داشت زمزمه می کرد:دارن میان،دارن میان...،حرفی نزدم،نمیتونستم

بزنم،دست و پام می لرزید:چیکار کنم خدایا؟،باید،باید اورژانس خبر کنم،نه اونوقت خودم لو

میرم،بهتره،یهتره فرار کنم،ولی اخه داره میمیره،باید کمکش...اخه چجوری؟،نفسهاش تندتر شد،تندتر

وتندتر،یک نفس عمیق کشید،خدای من،دیگه،دیگه نفس نمیکشید،مثل اینکه مرد...،دیگه دیگه باید

 برم،خارج شدم...،ایست پلیس،من...من...من نکشتمش...اون...اون خود کشی کرده...

 

گزارش کار گروه

سلام دوستان اول از این  همه تاخیر و عدم بروز کردن وبلاگ عذر میخوام دوم اومدم تا گذارش کاری از گروه بدم از تابستون ۸۷ تا الان و آینده

۱.شرکت تیم در جشنوارهای دانش آموزی (زنجان ۱۳۸۷/۴/۲۰ الی ۲۲)(نیشابور ۱۳۸۷/۵/۲۲الی۲۵)که در هردو جشنواره مقام نخست رو بدست آوردیم به خاطر نمایش خشم و هیاهو

۲.شرکت چند تن از عضای تیم در جشنواره سراسری پانتومیم (یوسف اکبرزاده.فرید ادهمی.کمال پرناک.سیاوش کریم زاده.اکبر زارع)با نمایشهای ایمایی آدم آدم است؟ و من تو او  که موسیقی هر دوتا کار بر عهده علی شکیبا بود

۳.کار کردن نمایش میراث اثر استاد بهرام بیضایی

۴.شرکت در جشنواره استانی آذربایجان شرقی در هفته آخر مهر   آینده

۵.شرکت در جشنواره بین الملی بخش نوجوان اصفهانم در نیمه دوم آبان ۱۳۸۷ آینده

 

و امسال در سال تحصیلی جدید چند تن دیگه به همکلاسیهای ما اضافه شدند هادی حب نقی (نقاش) و رحمان اقبال (گرافیست) که در مقطع پیش در کنار ما تحصیل میکنند

خوب دوستان دیگه زیاد وقتتون رو نمی گیرم خدا یار و نگهدارتون

پدری که پسرش را کشت...

- اون مرده؟

- نه نفس میکشه.

- نفسهای اخرشه.

- بابا یه امبولانس خبر کنین.

- ازش فاصله بگیرین تا راحت نفس بکشه.

من یک مرده ام،منو کشته اند،با بی رحمی به تمام معنا،با نگاهاشون،با حرفاشون،حتی نفسهاشون،اره هر نفسی که می کشیدن مقداری از جونه منو می گرفتن،اسمشون انسانه ولی خودشون هیولان.

این پنجمین بار و اخرین بار شد،اخرین باری که تیغ ازراعیل رو رو شاهرگم کشیدم،اخرین باری که خون رنگ پریده ی بدنم جاری جاده ی مرگ شد،اخرین باری که نفس کشیدم.

و دیگه راحت شدم،راحت شدم از دست اون نگاها،اون حرفا،اون نفسها،و دیگه نمیترسیدم،دیگه تو خیابون سر پایین نبودم،دیگه کسی پشت سرم حرف نمیزد.

- حرومزاده.

- بی پدر.

- مادر....

- شیطان.

دیگه این حرفها تو گوشم نمی چرخید.

من فرار کردم،تاب نیاوردم،من از بدو تولد مرده بودم.

هه پدر من،پدری که به خاطر.... مادرم رو بی چاره کرد،پدری که تا اخرین روز ندیدمش،پدری که سر خاک پسرش نیومد.

پدری که پسرش را کشت...