چندی از اشعار

هیچ

        "تویی"

                  را نمی شناسم

که از "من"

        نزدیکتر باشد

         الا

                توی "تو"

..............................................................

به غیر از

           "تو"

            تویی دیگر نمی خواهم

که تو از

       صد "من من"

                   نزدیکتری!

............................................................

چشمم از نگاه تو سو گرفت

زبانم از تو گفتگو گرفت

سوگند به واژه واژه ی نامت

تمام شعرم از تو بو گرفت

..........................................................

با رفتنت خودم را شیدا کنم

برگرد که خویش را پیدا کنم

ای از همه نزدیکتر بر من

برگرد که مجنونم ترا لیلا کنم

سروده

انعطاف گداگونه ی چشمه

ناگفته های کوه _ این حجم سنگین سکوت_ را

چه غریبانه عیان می سازد


....................


در کلیسا بسته شد

دستش را در آب انداخت

و بر اعتراف گنه کرده

دهانش را گل گرفت

پدر


...................


محال بود به زندگی برگردد

بی حضور کاج

شاخه ی تاک

تولد

تمام ظلمت حسرت هایم را

به هم پیوند می زنم

شاید

ماهتابی پدید آید.

چگونه رفتنی ست... این

با قافله ی سرخ؟

که روحت را

در پیاله ی شب

جا می گذاری.

 گریه هایم را ازبرم

می دانمشان...

می فهممشان.

پنجره

غروبت را

غرورت را

نشانم می دهد.

 

یادداشتی بر اجرای نمایش میراث از جناب آقای راسخ القول مدرس و استاد دانشگاه

                             

                     ميراث درد بي جوابي و حيراني و تاراج

 

   رهاوردي از دوست و استاد گرانقدرم – جناب آقاي سيروس مصطفي و همكاران پر همتشان

 

بارها شده است كه از خود مي پرسيم – چرا غافل از احوال دل خويشتنيم ؟

اجراي نمايشنامه ميراث يكبار ديگر علامت سئوال را برجسته تر به رخ مي كشد . روايتي از غفلت نسل هاي آينده . بي رغبتي به پاسداشت داشته هاي نياكان و يادگارهاي گذشته .

                                

نسل كنوني در قرن بيست و يكم ، درد بي دردي را تجربه مي كند و سرگشتگي در انبوهي از سئوال هاي بي جواب . ميراث گذشته كه سنگيني آن بر دوش نحيف نسل امروزي نهاده شده ، بي آنكه از محتواي آن ، چيزي نقل شده باشد .

                                

متن زيبا و دل انگيز " ميراث " و پيام چند لايه اي آن ، تماشاگر را به هزار توي ذهن مي كشاند و لا به لاي حافظه ي تاريخي وي را مي كاود و علامت هاي سئوال را پر رنگ تر از قبل به منصه ي ظهور مي رساند و هر بار و در هر صحنه ذهن را مي آزارد كه چرا غفلت مي ورزد .

اجراي هوشمندانه ي هنرجويان جوان و پر انگيزه ي هنرستان هنرهاي زيباي استاد اقبال آذر ، خود گواهي ديگر بر اين مدعاست كه نسل كنوني نيز از اين علامت سئوال در رنج وعذاب هستند .

                                

ميزانسن هاي دقيق و زيركانه كه همه چيز را در جلو چشم تماشگر به اجرا مي كشانند ، تلخي غفلت ذهن را – بي پرده و پشت پرده – آشكار مي سازند .

تقابل هاي انديشه همانند سه برادر هر كدام در گوشه اي از صحنه ، نشان از ذكاوت و نكته سنجي كارگردان و عوامل پشت صحنه دارد و هرگز نمي توان فراموش كرد كه چقدر ماهرانه درماندگي و استيصال در پاسخگويي به علامت هاي سئوال با چاشني كمدي و طنز در هم آميخته تا مرهمي بر زخم ناسوز ذهن واپس خورده ي نسل ها باشد .                          

                                  

شور جواني و عشق به صحنه و يگانگي و صميميت بچه هاي گروه ، همه در دست هم داده تا اجرايي وراي يك اجراي دانش آموزي را شاهد باشيم . و يكبار ديگر ثابت شد كه عشق مي تواند با حداقل ها – در دكور و صحنه و آكسسوار – به حداكثر – در اجرا ، اثر گذاري و كاتارسيس – و در نهايت به لبخند رضايت تماشگرها بيانجامد .

                                

در يك كلام – خسته نباشيد و دست وپنجه تان درد نكند – هر چندكه مي دانم در قلبتان دردي عميق و نهفته داريد .

 

                                                                                                             

 

                                                                                       بهزاد راسخ القول

                                                                                 ارديبهشت 1388

میر حسین موسوی

اوهم یک ترک زبان است

مردی از دیار ستار خان و باقر خان

جزوی است از 20 میلیون

که اینده در چشمانش بهتر جلوه می کند

یادداشتی بر نمایش میراث ازسعید ذوالفقاری  بازیگر و دانشجوی کارشناسی کارگردانی

  یادداشتی به نمایش " میراث "

  نویسنده : استاد بهرام بیضایی

    کارگردان : علی شکیبا

تئاتر میراث گران بهایی است

 

در روزهایی که تئاتر و نمایش وضع اسفباری را می­گذراند دیدن نمایش به ویژه در تالار تربیت اتفاق عجیب و غریبی می­نماید!از مقابل تالار تربیت می­گذشتم که مسیر همه روزه و دائمی من به خانه است که هنرجویان هنرستان اقبال آذر یا بهتر بگویم بچه­های تئاتری را دیدم که مرا به دیدن نمایش دعوت کردند؛بچه­هایی که سال پیش از نمایش" خشم و هیاهو"یشان به وجد آمده بودم و اکثر تماشاگران را راضی از سالن بدرقه کرده بودند.دوست داشتم یکبار دیگر کارشان را با یک نمایشنامه دیگر به روی صحنه ببینم به خصوص اینکه متوجه شدم نمایشنامه­ای از آقای بیضایی را اجرا خواهند کرد،نمایشنامه­ای که مثل دیگر نمایشنامه­های آقای بیضایی میراثی است گرانبها برای ادبیات نمایشی و بچه­های نمایش در ایران؛

 بدون تعارف اجرا از توقع من بالاتر بود و بچه­های هنرستانی اجرایی داشتند که مانند سال گذشته حلاوت و شیرینی خاصی داشت.کارگردانی نمایش ساده و به دور از هیاهوهای معمول صحنه­ای،فکر را به روی صحنه برای مخاطبش عرضه داشت؛شیوه­ی اجرایی اعم از طراحی میزانسن­ها،استفاده از ابزار ،طراحی لباس و ... در راستای معینی حرکت می­کرد،هر چند می­شد با کمی توجه بیشتر در ورود و خروج بازیگران تماشاگران را از اشتباه درآورد ؛ چرا که بعضی اوقات قراردادهای ورود و خروج بازیگران فراموش می­شد؛اما آنچه می­توان در موردش نوشت و گفت اینکه بازیگران خوب،مودب و در عین حال توانای این نمایش هستند که با تمام انرژی به روی صحنه می­روند و تنها به یک هدف و آنهم جلب مخاطب و تمرکزش بر روی صحنه،فکر می­کنند؛بازیگرانی که اکنون موقعیت­ها را می­شناسند و از لحظه­ها به نحو احسنت استفاده می­کنند- و اگر اغراق نکرده باشم – چنان پخته عمل می­کنند که گویی سالهاست به روی صحنه­اند و این رمز موفقیت آنان است" تماشاگر نباید از نمایش جدا شود و باید تماشاگر را مقهور خود کرد ".

ایجاد لحظات طنز و کمدی موقعیت آنهم در نمایشنامه­ای که نویسنده­اش را همه به استادی می­شناسیم،کار آسان و ساده­ای نیست.درک درست از شخصیت بازی ، بیان مناسب ، حس گیری صحیح ، ایست مناسب بر روی صحنه،استفاده­ی مناسب از ابزار،ارتباط مناسب با شخصیتهای مقابل و کلا" ارتباط با فضا و اتمسفر نمایش را بر روی صحنه به خوبی می­تون دید ؛ به طور مثال بازیگر نقش "بزرگ آقا" مبانی اصول بازیگری را در قالب نقش­های مختلف به خوبی بر روی صحنه اجرا می­کند و یا بازیگران نقش­های "دزد" با اینکه بازی بدون دیالوگ دارند اما با استفاده از حرکات مناسب و درخور و استفاده از آوا در شرایط خاص که به جا نیز می­نماید، در خلق موقعیتهای کمدی و لحظه­های طنز خوب عمل می­کنند؛ کاری که به جرات می­توان گفت در اکثر نمایش­ها و تئاترهایی که موسوم به کارهای حرفه­ای در سطح شهر و یا در جشنواره­ها که اکنون هم هست و دیده­ایم ، نمی­توان مشاهده کرد، چه به لحاظ طراحی ، چه کارگردانی و چه به لحاظ بازیگری. 

                             

به طور کلی می­توان گفت این نمایش نیز مانند اجرای قبلی گروه علاوه بر اینکه اصول و تکنیک را داشت، لذت و حلاوتی را به تماشاگر منتقل می­کرد که طعم شیرینش در اذهان و یادها باقی خواهد ماند. به امید کارهای بهتر از این گروه نمایشی جوان.

 

                                               

                                                               

 با تشکر از 

    سعید ذوالفقاری

بازیگر و دانشجوی کارشناسی کارگردانی

 

دومین دوره تولیدات هنرستان پایان یافت

امروز پنجشنبه ۱۰/۲/۱۳۸۸ تولیدات هنرستان هنرهای زیبای اقبال آذر که در سه بخش تئاتر و موسیقی و سینما برگزار میشد در این دروه در آخرین روز اجرا که با استقبال اولیا و همشهریان عزیز روبرو شد در آخر از اساتید و پرسنل هنرستان تقدیر شده و هدایای به آنها داده شد (کیه که قدر مارو بدونه؟)

میخوام در ادامه بازیگران و عوامل گروه رو معرفی کنم

نمایش میراث(نویسنده بهرام بیضایی):

کارگردان: علی شکیبا

دستیاران: کمال پرناک ـ مسعود ظهرابیان

مدیر صحنه : یاشار نوری

منشی صحنه : حسام پورجعفری شتربان

بازیگران:

کمال پرناک

جلال خاکزاد

یوسف اکبرزاده

فرید ادهمی

جمیل جوشنی

سیاوش کریم زاده

اکبر زارع

حسین سیف الله پور

طراح آفیش و بروشور: سید نوید حسینی نامی

 

 

 

  گروه ۱۲ تئاتری

 

باید برم

توی اتوبوسم،ساعت دقیقا دوازده شبه،با دقت به اطراف خود نگاه می کردم،شاید به خاطر این بود که مدت زیادی نمی توانستم این منظره های جلوی چشمم را ببینم،اخر می رفتم تا برای مدتی طولانی از شهر خود دور باشم،جالب بود منی که توجهی به هیچ درخت و ساختمان و مردم شهر خود نداشتم یکی یکی تمامی چیزهایی را که میدیدم در حافظه ی خود درج می کردم،همه داخل اتوبوس خواب بودند،هه مردم همیشه خوابند،خر و پف پیرمردی که کنار من بود برای منی که از صدای خروپف متنفر بودم مثل موسیقی دل نوازی می ماند،چرا که برای مدتی طولانی هیچ صدایی از خروپف را نخواهم شنید،تنهایی را دوست دارم ولی از تنهایی می ترسم،و همچنین مرگ را دوست دارم ولی دیگر مرگ را برای مدتی نمی خواهم،تا زمانی که عشق واقعی را بچشم،به نظر خودم تنها کمبود من همین است،عشق،یاد داداشم می افتادم یاد مادرم یاد پدرم یاد مادر و پدر بزرگ خدا بیامرزم یاد مدرسه،دوستان،خاطرات خوب و بد،برف می بارید و گاهی اتوبوس میغلتید و راننده باز جمع و جور می کرد و این مرا می ترسانید،آیا منیکه خیلی وقت بود منتظر رفتن بودم به ارزوی خود میرسم یا نه؟،آیا موفق می شوم و سر بلند بر می گردم یا با کوله باری از شکست؟،آیا سرنوشت خودم را آنطور که می خواهم می توانم بنویسم یا نه؟،و هزاران آیا و آیا،به همین فکر ها بودم که اتوبوس تکان سختی خورد و از جاده خارج شد و ملق زنان پرت شد به ته جاده من فورا خود را بیرون انداختم سرم گیج میرفت،صداها در هم و بر هم بود،چند ثانیه ای نگذشت که دور و بر م پر بود از ادمها،چی شده؟،تو خوبی؟،چرا اتوبوس کج کرد؟،کسی از آشناهات توی اتوبوس بود؟،به خود آمدم،مردم داخل اتوبوس همچنان خواب بودند،مردم همیشه خوابند،ساعاتی بعد پدر و مادرم آمدند،خود را انداختم در آغوش آنها و زدم زیر گریه هنوز هیچ چیز نشده دلم براشون تنگ شده بود،همراه آنها برگشتم،الان داخل هواپیمام،دلم برای خانواده ام،دوستان،خاطرات خوب و بد تنگ شده و دارم میرم،باید برم...

برگزاري دومين دوره نمايش توليدات هنرستان اقبال آذر تبريز

 

 

دومين دوره نمايش توليدات هنرجويان هنرستان استاد اقبال آذر تبريز همزمان با هفته مشاغل برگزار مي شود.


  دراين دوره كه از پنجم تا دهم ارديبهشت ماه در خانه تئاتر تبريزواقع درميدان دانشسرا ترتيب خواهد يافت هنرجويان رشته هاي موسيقي ، نمايش و سينما فعاليت هاي يكساله خود را در معرض ديد قرار خواهند داد.

  نخستين دوره نمايش توليدات هنرستان اقبال آذر تبريز كه سال گذشته در محل مجتمع فرهنگي هنري تبريز ترتيب يافت ، با استقبال علاقه مندان به ويژه دانش آموزان مواجه شد.

با حضورتان سر افرازمان کنید

                                                                                         

شعر

قاصدك 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا ، وز كه خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي اما ، اما

گرد بام و درِ من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري نه زديّار و دياري ، باري

برو آنجا كه بُوَد چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه ترا منتظرند

قاصدك !

در دل من همه كورند و كرَند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدك تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد

كه دروغي تو دروغ

كه فريبي تو فريب

قاصدك ! هان ولي آخر ... اي  واي!

راستي آيا رفتي با باد ؟

با تواَم ، آي كجا رفتي ؟ آي ... !

راستي آيا جايي خبري هست هنوز

مانده خاكستر ِ گرمي ، جايي ؟

در اجاقي طعم شعله نمي بندم خُردَك شرري هست هنوز ؟

قاصدك !

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند .

 

                                                                                                             م. اخوان ثالث

هنر

خیلی وقت بود که وبلاگ آپ نمی شد علتشم اینه که بچه ها چیزی نمی نوشتن اخر سر گفتم یه تکه درد و دلی باهاتون کرده باشم که مارو از یاد نبرین(امیدوارم):

هنر:

اگه روزی شد که اسم هنر دوروبر زبونتون پیچید اینو بفهمین که هنوز یه قلبی دارین که در حال تپشه

هنرو نمیشه خرید هنرو نمیشه فروخت

هنرو باید زنده کرد و با آن زندگی کرد

هنر صدای منه هنر صدای توئه

هنر هر دم و بازدمیه که باعث زنده موندن من و توئه

هنر گوش برای شنیدن هنر چشم برای دیدن و هنر لب برای گشودن

هنر خداست هنر دین هنر سیاست هنر تویی هنر منم هنر ماییم

هنرمند کسیه که میدونه داره چیکار میکنه

خودشو واقعا شناخته

 هنرمند خیلی فراتر از خودش رفته و خیلی فراتر از من و توئه

هنرمند یعنی انسان

هنر نیز خود تولد

 خود تکامل

خود مرگ

هنر هنره...

آزادی

هر دم و بازدمی که فقط به درد زنده ماندن می خورد بوی خون می دهد،هر جای که می بینم بدبختی ست،هر سخنی که می گویند تهوع آور است،خنده ها گریه می کنند،شادی ها غمگینند،زندگی مرگ است،دیگر امیدی نمانده،امیدی برای ازاد شدن،خودمان ازادی را به  زنجیر کشیده ایم...

راسته ویرانی

شرحی بر آثار بکت (قسمت اول)از کتاب بکت نوشته آرتو مکین آلوارز

مقدمه

شهرت و اعتبار ساموئل بکت در مقام استاد ادبیات مدرن قطعی و مورد تایید همگان است .اما این شهرت متکی بر آثاری است سرشار از ایهام و ایجاز و برخوردار از مضامین و آشکالی بس تکان دهنده و بی سابقه و آثار بکت که با گذشت زمان و به تبع نوعی منطق شعری تکیده تر و مرموز تر و زیباتر شده است به واقع مصداق بارز این حکم تئودور آدورنواند که <<زیبا شناسی همان تاریخ ژنهان رنج است>>

در اینجا به گفتار در مورد رمانهای بکت می پردازیم که به قول هوق کنر راسته ویرانی لقب گرفته است که لقبی بس ژر محتواست

بکت پس از آنکه در سال ۱۹۳۲ تدریس در دانشگاه را رها کرد تقریبا به حالت خانه به دوش پنج سال در لندن و نقاط مختلف اروپا به گشت و گذار پرداختو سر انجام در ۱۹۳۷ در پاریس سکنی گزید او در این دوره به محقق ولگرد لقب یافت  محصول این سیر و سلوک بی برنامه  یک مجموعه شعر نه چندان ارزشمند با نام استخوانهای اکو بود و نخستین رمان او (مورفی) که بدن جلب توجه در ۱۹۳۸ به چاپ رسید . تمام این ماجراها حال و هوای نوعی نمایش رو حوضی را داشت گویی که بکت می ترسید مبادا خونندگانش  خیال کنند او قهرمان خود و یا سبک ظریف شعری اش را خیلی جدی گرفته است  تما رمانهای این دوران بکت به اینجا خاتمه می یابد :خاکستری بر کف میخانه . تنها کسی که اجازه دارد .سیلیا .معشوقه ابله اما وفادار.

 

ادامه دارد

 

جشنواره ی استانی

جشنواره ی استانی تبریز از روز جمعه ۱ آذر تا دوشنبه ۴ آذر از ساعت ۱۰ تا ۱۱:۳۰ در تالار تربیت و از ساعت ۴:۳۰ تا ۶ در مجتمع فرهنگی شروع میشه که  گروه ما هم با نمایش خشم و هیاهو روز یکشنبه صبح ساعت ۱۰ توی بلک باکس تالار تربیت اجرا داره اگه خواستین بیاین و ببینین

 

آرامش

بستن چشمها و فرو رفتن به تاریکی مطلق برای مدت کوتاهی،و آنگاه تولدی دوباره،زندگی ای همانطور که می خواهم،زندگی ای که پایانی ندارد،تبدیل شدن به نور مطلق،در آرامش کامل خوابیدن و در آرامش کامل بیدار شدن،نشنیدن بعضی حرفها،ندیدن بعضی کسها،فرار از این زندان خاکی،مردن و جاوید ماندن در آرامشی مطلق...

تنها

 

 به تنهایی خدا

 تنهایم

 تنها تر از تنها

 دوستانم ایینه هاست

 دشمن انطرف ایینه

 مادرم مرا تنها زاییده

 مرگ ازادی از تنهاییست

 تنها خواهم مرد

 

دزد

چرغ روشن بود،مجبور بودم،باید پول جمع می کردم،داخل شدم،دیدم افتاده رو زمین،هنوز نفس

می کشید،نزدیک شدم،داشت زمزمه می کرد:دارن میان،دارن میان...،حرفی نزدم،نمیتونستم

بزنم،دست و پام می لرزید:چیکار کنم خدایا؟،باید،باید اورژانس خبر کنم،نه اونوقت خودم لو

میرم،بهتره،یهتره فرار کنم،ولی اخه داره میمیره،باید کمکش...اخه چجوری؟،نفسهاش تندتر شد،تندتر

وتندتر،یک نفس عمیق کشید،خدای من،دیگه،دیگه نفس نمیکشید،مثل اینکه مرد...،دیگه دیگه باید

 برم،خارج شدم...،ایست پلیس،من...من...من نکشتمش...اون...اون خود کشی کرده...

 

گزارش کار گروه

سلام دوستان اول از این  همه تاخیر و عدم بروز کردن وبلاگ عذر میخوام دوم اومدم تا گذارش کاری از گروه بدم از تابستون ۸۷ تا الان و آینده

۱.شرکت تیم در جشنوارهای دانش آموزی (زنجان ۱۳۸۷/۴/۲۰ الی ۲۲)(نیشابور ۱۳۸۷/۵/۲۲الی۲۵)که در هردو جشنواره مقام نخست رو بدست آوردیم به خاطر نمایش خشم و هیاهو

۲.شرکت چند تن از عضای تیم در جشنواره سراسری پانتومیم (یوسف اکبرزاده.فرید ادهمی.کمال پرناک.سیاوش کریم زاده.اکبر زارع)با نمایشهای ایمایی آدم آدم است؟ و من تو او  که موسیقی هر دوتا کار بر عهده علی شکیبا بود

۳.کار کردن نمایش میراث اثر استاد بهرام بیضایی

۴.شرکت در جشنواره استانی آذربایجان شرقی در هفته آخر مهر   آینده

۵.شرکت در جشنواره بین الملی بخش نوجوان اصفهانم در نیمه دوم آبان ۱۳۸۷ آینده

 

و امسال در سال تحصیلی جدید چند تن دیگه به همکلاسیهای ما اضافه شدند هادی حب نقی (نقاش) و رحمان اقبال (گرافیست) که در مقطع پیش در کنار ما تحصیل میکنند

خوب دوستان دیگه زیاد وقتتون رو نمی گیرم خدا یار و نگهدارتون

پدری که پسرش را کشت...

- اون مرده؟

- نه نفس میکشه.

- نفسهای اخرشه.

- بابا یه امبولانس خبر کنین.

- ازش فاصله بگیرین تا راحت نفس بکشه.

من یک مرده ام،منو کشته اند،با بی رحمی به تمام معنا،با نگاهاشون،با حرفاشون،حتی نفسهاشون،اره هر نفسی که می کشیدن مقداری از جونه منو می گرفتن،اسمشون انسانه ولی خودشون هیولان.

این پنجمین بار و اخرین بار شد،اخرین باری که تیغ ازراعیل رو رو شاهرگم کشیدم،اخرین باری که خون رنگ پریده ی بدنم جاری جاده ی مرگ شد،اخرین باری که نفس کشیدم.

و دیگه راحت شدم،راحت شدم از دست اون نگاها،اون حرفا،اون نفسها،و دیگه نمیترسیدم،دیگه تو خیابون سر پایین نبودم،دیگه کسی پشت سرم حرف نمیزد.

- حرومزاده.

- بی پدر.

- مادر....

- شیطان.

دیگه این حرفها تو گوشم نمی چرخید.

من فرار کردم،تاب نیاوردم،من از بدو تولد مرده بودم.

هه پدر من،پدری که به خاطر.... مادرم رو بی چاره کرد،پدری که تا اخرین روز ندیدمش،پدری که سر خاک پسرش نیومد.

پدری که پسرش را کشت...

 

 

 

 

 

هنر

 

هنر نزد ایرانیان بود و بس