چند دیالوگ 3

صحنه:خورشید در قسمت غرب و ماه در قسمت شرق قرار دارد،اسمان دیده می شود،برف                می بارد و هوا مه الود است،باد می وزد و تماشاگران گاهی هوای سرد و گاهی هوای گرم را حس     می کنند،روی صحنه گلهایی پژمرده در کنار گلهای سالم دیده می شود،زمین نیمه اسفالت و نیمه خاکی است،جلوی صحنه با میله های زندان بسته شده است.

ادمها:۱و۲

۱:نیومد

۲:میاد

۱:اگه نیاد؟

۲:شایدم نیاد

۱:اگه بیاد؟

۲:شایدم بیاد

۱:میاد

۲:نمیاد

۱:شاید نیاد

۲:ولی میاد

۱:نیاد بهتره

۲:بیاد بهتره

۱:بیاد یا نیاد؟

۲:شاید بیاد شاید نیاد

۱:حس می کنم داره میاد

۲:نیومد

۱:میاد

۲:نمیاد

۱:میاد

۲:میاد

۱:مطمئن نیستما نیومد چی؟


۲:خوب نمیاد

۱:کاش بیاد

۲:خوب بیاد

۱:اومد،اومد

۲:اره اومد

۱:کی اومد

۲:اومد دیگه

۱:بابا نیومد

۲:اه نیومد

۱:مارو سر کار گذاشته

۲: سر کارمون گذاشته

۱:دلم میخواد بیاد

۲:اره بیاد

۱:نه نیاد

۲:اخرش بیاد یا نیاد

۱:هم بیاد هم نیاد

۲:نمی خوای بمیری؟

۱:تو می خوای بمیری؟

۲:نمیدونم

۱:منم نمیدونم

۲:پس منتظرش بمونیم

۱:منتظرش میمونیم

پرده.

یاشار نوری


 

 

ابوالهول

چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم گفتم یه پستی بذارم،امیدوارم خوشتون بیاد:

 

ابوالهول:

ابوالهول در مصر بنای سنگی مفخمی است به شکل شیری بر پاشنه نشسته،با سر انسان،ونگاهی معمایی،که از میان یالها بیرون زده.معروفترین ابوالهول در امتداد خفرع،نزدیک معبد بیبان الملوک،در محدوده ی مصطبه ها و اهرام جیزه است،که سایه ی خودرا روی بیابان عظیم می افکند ابوالهول همواره بر این مقابر غول اسا دیده بانی می کند،صورتش به رنگ سرخ شده،به نقطه ای در افق می نگرد، به جایی که خورشید طلوع می کند. او نگهبان بارگاههای ممنوع مومیایی فراعنه است،او به آواز کرات گوش می دهد و بر مرز ابدیت پاس می دارد.او بر هرانچه بوده و هر انچه خواهد بود دیدبانی می کند نیل ملکوتی را می نگرد که در دوردست جاری است، و زورقهای خورشید که بر اب به این سو وان سو می روند. در واقع، این شیرهای الهی،سر فراعنه را حمل می کنند،وبه عقیده ی ژان یویوت:صاحب قدرتی شاهانه،ستمگر در مقابل شورشیان،وپشتیبانان نیکان،ابوالهول با چهره ای ریشو شاه یا خدای خورشید است، حتی صفات شیر را دارد.گربه صفت است و در جنگ بی طاقت.در غزلسرایی مکتب رمانتیک به ابوالهول دلشوره ای نصبت داده شده،اما در واقع بیش از ان خطوط بدن و طرز نشستن او گویای صفوت یک یقین است.ژرژ بورو،در صورتکها خاطر نشان می کند:هیچ نگرانی یا ترسی از خطوط ابوالهول دست نمی دهد،بدان گونه که از خطوط صورتکهای یونان عارض می شود۰چرا که خطوط بدن ابوالهول معمایی را مطرح نمی کند،تا ترس از عظمتشان این خطوط را واژگونه جلوه دهد،بلکه درونآ به حقیقتی مطلق دست می یابد که سرشاری این حقیقت با نگریستن به طلوع خورشید، انها را مملو می کند.

در یونان شیرهای بالداری بودند با سر زنان،چیستان گو و سنگدل،نوعی غول مهیب که می توان در آن نماد زنانگی منحرف و فاسد را دید.

در اساطیر یونان، ابوالهول غولی نیمه شیر و نیمه زن است که ناحیه ی تبای(تبس)را تحت سیطره دارد،و معمایی برای رهگذران طرح می کند،وکسی را که نتواند به ان پاسخ دهد،از هم می درد،او نماد فسق و فجور و سلطه گری فساد امیز است و چون بلایی اسمانی،ان سرزمین را نابود می کند...همچون ملازمان دربار شاهی منحرف...تمامی صفات ابوالهول،علایم مبتذل است،و نمی توان بر این ابتذال تفوق یافت،مگر از طریق تفکر،فراست،و تغییر دادن شکل این بلاهت مبتذل.او بر صخره یی نشسته،نمادزمین،به این صخره متصل است،همچون زایده یی بر آن که نماد فقدان رفعت است.ابوالهول ممکن است بالی دارد،اما بالهایش بی فایده اند مقدر است که ابوالهولدر لجه یی گم شود.به عقیده ی پل دیل،ابوالهول در یونان،به جای نشان دادن یقین،ولو یقینی راز امیز همچون ابوالهول در مصر،تنها نشانه ی تفرعنی مستبدانه و نابودگر است.

ابوالهول در مسیر تحول خود در اساطیر،لاجرم نمادین شده است.واژه ی ابوالهول معما و چیستان را به ذهن متبادر می کند،و یا اور ابوالهول اودیپوس است:معمایی که فرد را در تنگنا می گذارد و مضطر می سازد.بواقع،ابوالهول در اغاز یک سرنوشت،خود را نشان می دهد،در اغاز سرنوشتی که هم راز است و هم نیاز.

منبع:فرهنگ نمادها،نوشته ی: ژان شوالیه و آلن گربران،ترجمه:سودابه فضایلی،جلد اول(الف)،ص۴۰ تا ص۴۲

 

 

 

 

عشق

شیطان عاشق خدا بود و میخواست تنها عاشق خدا باشد شیطان فریاد زد اما خدا نشنید.

خدا بزرگ بود میخواست خیلی ها عاشقش باشند پس آدم را آفرید.

سالها پیش آدم خدا را از یاد برد و عاشق شیطان شد .

این وسط خدا تنها ماند به همین سادگی

بزرگان و کوچکان

یک روزی مهربان بود و دلشاد میگفت و میخندید با ما ولی از وقتی رسید به جای که نباید میرسید اما رسید دیگه نبودش جاش خالی نبود ولی هر از گاهی اون حرفش که می گفت ((همیشه این بزرگتران که کوچیکترا رو میکشن طرف خودشون)) به خاطر همین حرف بود که منم با برادر کوچیکم رابطه خوبی داشتم و باهاش مهربون بودم ولی گذشت اون روزا گذشت و همین یه ماه پیش بود رفتم پیشش تا بهم کار بده این زمونم هموم زمونی بود که نباید میرسید ولی رسید اما اون با سردی  فقط یه کلمه گفت((نمیشه)) منم جملشو براش تکرار کردم بهش گفتم آقا مصفا یادته بهم میگفتی ((این همیشه بزرگتران که کوچیکارو میکشن طرف خودشون)) اینم اضافه کردم ((تا هیچ کوچیکی نباشه بزرگا معنی پیدا نمیکنند یعنی توهم زمونی کوچیک بودی که حالا بزرگیت معلومه)) اما اون نگاهم کرد و گفت میدونی پسر منم انقدر دارم که این حرفارو تو آتیشش سوزوندم . گفتم چی داری؟ گفت....

نوروز

تـاریـخـچـۀ نــوروز

نـوروز، جشن شكوهمـند ایران باستان، گــویای پیـشینه ی تابناك میهن ما و جلوه ای مهم از فرهنگ غنی قـوم ایران است.

نوروز كه قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن روسـت كه یك قــرارداد مصنـوعی اجتماعـی و یا یك جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان اســت و روز شادمانـی زمین، آسمان، آفتاب، جــوشِ شگفتـنـی ها و شـور زدن ها و سـرشـار از هیجان هر آغاز.
نوروز گذشت زمان و دگرگونی های دوران را شاهد بوده و پیوسته با آمد و رفت الهام بخش خود پایان فصلی دیگر را به ساكنـان این سرزمین كهنسال اعلام كرده است. نوروز، تجدید خاطــره بـزرگـــی است. خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. گذشت سال هــای دراز نه تنها از شكوهمندی سنّتهای نوروزی نكاسته بلكه روشنگر این واقعیت بوده كه بزرگ داشت نوروز و گرامی داشتن سنتهای آن با احساس و اندیشه ایرانی، پیوند ناگسستنی یافته است.

عظمت و شكوه خیال انگیز این جشن ملی، پرنده فــكر ایـرانی میهن پرست و علاقه مند به سنتهای دیرین را در عــالم بی انتهای اندیشه به پرواز در آورده و به سوی گذشته هایش می كشاند.

ابوریحان بیرونی در (التفهیم) در پاسخ به این سوال كه: نـــوروز چیست؟ می نویسد: « نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو، نام كردند زیـرا كه پیـشـانی سال نو است و آنـچه از پس اوست از این پنج روز، همه جشنهاست و ششم فروردین ماه نوروز را بزرگ دارند، زیرا كه خسروان بدان پنج روز حق های خشم و گروهـان بگزاردندی و حاجت ها روا كـردنـدی، آنـگاه بدین روز ششم خلـوت كردندی، خاصگان را و اعتقاد پارسـایان اندر نـوروز نخستین آنست كه اول روزی است از زمانه و بدو فلك آغازید گشتن.»

نوروز نامه منسوب به خیام آمده اســت كه: « سبب نهادن نوروز آن بوده است كه چـون دانستند كه آفتاب را دو دور بـوده یكی آن سیصد و شست و پنج روز و ربــعی از به اول دقیـقه حمـل باز آید، بـه همان وقت هر روز كه رفته بود بدین دقیـقه نتواند آمدن چـه هـر سال از مدت همی كم شود، چون جمشــید این دو را دریـافت انوروز نام نهاد و جشــن آیـین آورد. پـس از آن پادشاهـان دیـگر مردمان بدو اقتدار كردند.»

ابوریحان در آثار الباقية، می نویسد: « برخی از علمای ایران می گویـند: سبـب این كـه ایـن روز را نـوروز می نامند این است كـه در ایـام تهمورث صـائبه آشكار شدنـد و چون جمشید بـه پادشاهی رسید دین خود را تجدید كرد و این كار خیلی بزرگ به نظر آمد و آن روز را كه روز تازهای بود، جمشید عید گرفت.»

در آثار پیشینیان آمده است كه، این جشن را نــخست جمشید برپا كرد. گویند در این روز جمشید بـه جنگ دیـوان رفت و آنان را فرمانبردار خویش ساخت. جمشید در این روز بر تختی نشست كـه دیوان آن را می بردند و بـا آن به یك روز راه از دماوند به بــابـل رسید. مردم در تعجب شدند و آن روز را جشن گرفتند.

 

این پست تقدیم به استاد علی فتوحی خودشون میدونند چرا؟