جشنواره ایثار
![]()
![]()
بیرون، این هم بیرون:
ایستادم اطراف را نگاه کنم. نفس کشیدم. نفس عمیق کشیدم. سی سال نکشیده بودم. لازم نبود بکشم. حالا میکشیدم. از ته دل میکشیدم. نفس که کشیدم، بویی دماغم را پر کرد. بو بود، بو... بوی... بوی خیابان، بوی خیابان بود که میپیچید توی دماغم. بوی خیابان بود بعد از سی سال. بوی هوایی که آزاد بوزد توی خیابان، روی آسفالت، لای نور خورشید. نگاهم را به اطراف دواندم. قبل از هر چیز دنبال درختی گشتم که سی سال قبل، وقتی میبردنم داخل، دیده بودم. نهالی نازک و ناتوان بود آن روز. لحظه آخر، قبل از آنکه وارد زندان شوم، یک لحظه ایستاده بودم. ماٌمور که دستم را کشید، گفته بودم: «یه لحظه صبر کن، فقط یه لحظه.» بعد سرم را بالا گرفته و آسمان را نگاه کرده بودم. نگاه کرده و نفس عمیق کشیده بودم. هوا را بوییده و به خاطر سپرده بودم. بعد سرم را برگردانده بودم عقب. از روی شانه چپ پشت سرم را نگاه کرده و درخت را دیده بودم. ـ «بیرون که بیام درختی میشه واسه خودش، یه درخت سی ساله. چه شاخ و برگی به هم میزنه تو سی سال. سی سال. نه کمتر، نه بیشتر.» بعد رو به ماٌمور کرده بودم. ـ «بریم. حالا بریم.» نگهبان دستم را کشیده و وارد زندان شده بودیم. وارد زندان شده بودیم برای سی سال. سی سال، که نفس عمیق نکشم، بوی خیابان را حس نکنم، سی سال... با بقیه فرق داشتم. سی سال زودتر آزاد نمیشدم، عفو نمیشدم، تخفیف نمیگرفتم. این سی سال، اگر زنده میماندم، اگر... ضربهای خورد به باسنم. نگاه کردم، سربازی باتوم به دست پشت سرم بود. ـ «هاج و واج ایستادی که چی؟ راهتو بکش برو.» ساکم را دست به دست کردم. ـ «اینجا یه درخت بود، یه نهال کوچیک.» سرباز خندید. ـ «دمت گرم! لابد شاعر بودی، زندونیت کردن. آره؟» جواب ندادم. رفتم طرف زندان، جلوی در ایستادم، برگشتم سمت خیابان و از روی شانه چپ نگاه کردم. آن طور که سی سال قبل نگاه کرده بودم، نگاه کرده و درخت را دیده بودم. ـ «این آخرین چیزییه بیرون میبینم. سی سال طول میکشه دوباره چشمم بیرون رو ببینه.» خندهام گرفته بود. ـ «بیرون بیام، اولین چیزی که میبینم همین درخته. همین درخت، اما... اون موقع خیلی بزرگتر میشه.» سی سال یاد درخت بودم، یاد اولین لحظه آزادی. اولین دیدار با دنیای بیرون. الان اما، جای نگاهم را بتونی پر میکرد که فاصله خیابان تا پیادهرو را پوشانده بود. برگشتم سمت خیابان و خیره شدم به جای خالی درخت. دستی روی شانهام نشست. همان سرباز بود. ـ «بالا غیرتاً برو، واسه من دردسر درست میکنی.» اشاره کردم به زمین. ـ «همینجا بود.» صدایش را بلند کرد. ـ «چی؟» ساک را انداختم روی زمین. ـ «همون درخت دیگه. خبر نداری ازش؟» سر تکان داد. ـ «چن سال قبل بود؟» گفتم: «سی سال قبل.» خندید. ـ «ول کن عمو، من همهش بیست و دو سالمه.» نگاه کردم به صورتش. خوشگل بود. خوشگل بود و جوان. سی سال مرد دیده بودم. فقط مرد دیده بودم جلوی چشمانم. مرد. مرد. مرد. مرد، از هر قیافه و هر سن و سال. این یکی هم مرد بود، اما خوشگل بود، خوشگل بین مردهایی که توی این سی سال دیده بودم. خوشگلتر از همه آنهایی که میدیدم. چشم از چشم سرباز گرفتم و این طرف آن طرف خیابان را نگاه کردم، همان خیابان تنگ و باریک را. یک طرف بنبست بود، با کیوسک نگهبانی و چند نظامی، که جمع شده بودند دور هم. طرف دیگر، دورتر از جایی که راحت ببینم، باز هم کیوسک نگهبانی بود، دو کیوسک در دو طرف. چند قدم طرف سر خیابان برداشتم. ـ «چه خیابان درازی! این همه راه رو پیاده باید برم!؟» پا سست کردم و برگشتم سمت زندان. ـ «کسی نیومده سراغم.» سرباز سر پایین انداخت. ـ «شاید خوش ندارن آزاد بشی. شروری چیزی بودی؟» حساب کرده بودم، آزاد که شدم، روی دوش جوانها تا مرکز شهر بروم. ـ «کجان ملائکه؟ همونایی که قرار بود وقتی آزاد شدم، پرهاشونو زیر پاهام باز کنن؟» آزاد که میشدم ـ بارها خوابش را دیده بودم ـ جوانها برای دیدنم روی همان درخت، درخت دم در، میرفتند. درختی که دیگر کوچک نبود وحسابی تناور شده بود. همین بود، همین بود شاید، که درخت را فراموش نکرده بودم، بعد از سی سال فراموش نکرده بودم. سرباز حرفش را ادامه داد. ـ «چن سال زندون بودی؟» گفتم: «سی سال.» سوت زد. ـ «دمت گرم. چن سال بیرون بودی؟» به ذهنم فشار آوردم. ـ «بیست و پنج سال.» خندید. ـ «ای بابا، فکر میکنی بعده سی سال کسی بیاد استقبالت؟» جواب ندادم. به کسانی فکر کردم که توی سی سال دیدنم آمده بودند. چند سال اول کسی نیامده بود. بعد سر و کله خانواده پیدا شده بود. خبر زنده بودنم را تازه شنیده بودند. پدر و مادر و برادرها و خواهرهایم آمده بودند . سر و همسر هم که نداشتم. خواهرم پرسیده بود: «شبا اخبار نیگاه میکنی؟» خندهام گرفته بود. ـ «چطور مگه؟» ـ «کارتون و فیلم رو نمیگم، میدونم نیگاه نمیکنی، اخبار رو اما نیگاه کن، من هم نیگاه میکنم، اخبار ساعت نه رو. اینطوری حس میکنم با همیم.» گفته بودم: «باشه، نیگاه میکنم.» اما نکرده بودم. تلویزیون نبود نگاه کنم. بعد که تلویزیون آوردند، نمیدانستم خواهرم نگاه میکند یا نه. او دیگر ملاقات نمیآمد. شوهر کرده بود. بقیه میآمدند، اما نامرتب. ـ «خودشون نمییان.» رئیس زندان گفته بود. ـ «شاید حوصلهتو ندارن.» برای دیدن خانواده عادت کرده بودم به روزهای عید و مواقعی که خبر بدی از بیرون میآمد. عید خانواده با هم میآمدند، با یک جعبه شیرینی، چند کیلو میوه و کمی آجیل. برای خبرهای بد پدر میآمد، فقط پدر. یک بار هم برادرم آمد. پدر دیگر نیامد، هرگز. بعد از چند مدت، ملاقاتها کمتر و کمتر شد. وقتی سال نو شد و کسی نیامد دیدنم، وقتی عید را بدون جعبه شیرینی و میوه و یک مشت آجیل سپری کردم، وقتی اسمم از بلندگوی گنگ زندان اعلام نشد، فهمیدم فراموش شدهام. فهمیدم مردهام. یک بار، دو بار، سه بار، صدها و هزاران بار، انگار کسی توی سرم داد میکشید، محکم داد میکشید؛ «مُردی. مُردی. تو مُردی. تووووو... مُررررر... دییییییییی...» این جمله مرتب توی ذهنم تکرار میشد. هر لحظه سعی میکردم به آن فکر نکنم، اما... خندیدم. بلند خندیدم. مرده بودم. آزاد شده بودم. مرده از خود، آزاد از بیرون. آزاد از هر کس و هر چیز. صدای خندهام توی بند، توی سلول و توی گوش خودم پیچیده بود. ـ «خنده؟» قبلاً نمیتوانستم بخندم. مدتها نتوانسته بودم. الان اما... همسلولیها، خندهام را که دیدند، زدند زیر خنده. خندیدند و خندیدند. من هم به آنها خندیده بودم، وقتی ملاقاتیشان ته کشیده بود. سالهای آخر هیچ کس ملاقاتی نداشت. کسی حتی خبرهای بد را هم نمیآورد. کسی از نزدیکان نمانده بود شاید که بمیرد، کسی که بمیرد و بشناسمش، یا بشناسیمش. ـ «واسه استقبال اینجا نمییان. اینجا محوطه زندونه، اون دو تا کیوسک رو میبینی؟» سرباز ایستاده بود کنارم. سر خیابان را نشان میداد. ـ «در اصلی زندون اونجاس، اون بیرون شاید کس و کارت رو ببینی.» اطراف را نگاه کردم. ـ «اینجا... خیابان نیس مگه؟» جواب داد. ـ «نه. اینجا محوطه زندونه.» خیابان بود. خیابان بود جایی که ایستاده بودم. سی سال قبل خیابان بود، خیابانی خلوت. از سر خیابان تا زندان، پیاده آمده بودم، آورده بودنم. جلوی دادگاه، ماشین زندان خراب شده بود، هل داده بودم تا راه بیفتد. بعد سوار شده و آمده بودیم سر همین خیابان. آنجا ماشین دوباره خاموش شده بود. هل نداده بودم اینبار، نگفته بودند هل بدهم. ماموری که دستبندم دستش بود مرا دنبال خودش میکشید. ـ «دو قدم راهه، پیاده میشه رفت.» غر زده بودم، که محکمتر کشیده بود. ـ «مملکت رو به گه کشیدین، اونوقت واسه زندون رفتنتون اتول میخواین؟ صد تا صد تا مییارم تحویل زندونتون میدم. با این وضعیت انتظار دارین ماشین سالم تو دم و دستگاهمون پیدا بشه؟» چیزی نگفته بودم. رفته بودم سمت زندان. خیابان خلوت بود. پشت چند پنجره کسانی بودند نگاهم کنند. دو طرف خیابان، خانه بود و بین خانهها ساختمان زندان. الان... ـ «این خونهها؟» سرباز نگاه اطراف کرد. ـ «اداره رو میگی؟» نگاه کردم. سر در هر خانه تابلویی نصب شده بود. اداره امنیت، زندانیان خطرناک، مشاوره، خدمات خودرویی، مهمانسرای شب آزادی، تکریم زندانی، ترخیص جسد، نوبت اعدام. برگشتم سمت سرباز. داشت با مافوقش حرف میزد. ـ «دست وردار نیس جناب فرمانده، مثل کنه چسبیده سئوال پیچم میکنه.» فرمانده آمد طرفم. ـ «اینجا وانستا. برو پی کارت. واسه خواب جایی نداشتی برگرد مهمونسرا، یه شب میتونی مهمون ما باشی.» سر تکان دادم. ـ «یه شب؟!» ـ «نه یه سال! داریم صد تا صد تا آزادتون میکنیم، با این وضعیت ازمون هتل هم میخواین؟ فکر میکنی مهمونسرا جا واسه خواب داره؟! اون یه شب هم باید یه گوشه سرتو بذاری رو شونه خودت بکپی.» بیاختیار گفته بودم. پشیمان بودم از حرفم. سرم را پایین انداختم. فرار کردم از نگاهش. حرف نزدم. از درختی که سی سال قبل همینجا، جلوی در زندان، دیده بودم چیزی نپرسیدم. ساکم را برداشتم. ـ «چه خیابان درازی!» راه افتادم. پیاده آمده بودم، پیاده میرفتم.
------------------------------------+
با اينكه امروز منشاء آييني پذيرفته ترين نظريه درباره ي تئاتر است، اما تنها نظريه ي مورد قبول عام بحساب نمي آيد كه در زير به بررسي اين نظريه ها مي پردازيم .
نظریه ی داستان سرایی - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بعضي از محققان تئاتر اعتقاد دارند كه سر چشمه ي تئاتر داستان سرايي است. آنها توضيح مي دهند كه گوش كردن به قصه ها عمده ترين خصلت انسان است ، همچنين آنها داستان گويي را پيشنهاد مي كنند، كه در آن الگوي تئاتر از افسانه سرايي سر چشمه مي گيرد .
افسانه ها ابتدا در باره ي شكار، جنگ يا قتو هات ديگرند و بتدريج آب و تاب بيشتري مي يابند مثلاً گوينده به تدريج به بازي كردن مي پردازد و ديالگ بكار مي برد و سپس شخصيتهاي مختلف قصه توسط افراد مختلف تجسم مي يابند بر اساس اين نظريه درام و تئاتر بايد از غريزه ي قصه گويي انسان سر چشمه گرفته باشد .
نظريه ي رقص و حركات ضربي - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مطابق اين نظريه محققان اعتقاد دارند كه تئاتر از رقص و حركات ضربي و ژيمناستيك يا تقليد حركات و صداي حيوانات آغاز شد و بتدريج گسترش يافته است(1) .اين حركات بعد ها سيقل يافته و تزيين شده و به پايه ي اجراي تئاتري حساب شده رسيده اند(2) .
نظريه ي تقليد و خيال پردازي - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
در قرن چهارم ق.م ارسطو گفت: ((انسان برحسب طبيعت خود جانور مقلد است و از تقليد كردن از اشخاص و حركات ديگران و نيز از تماشاي تقليد نيز لذت مي برد)) در قرن بيستم ب.م عده اي از روانشناسان اعتقاد دارند كه انسان داراي خيال پردازي است و از اين طريق مي كوشد واقعيت بيرون را مناسب حال خود و نه چنانكه در زندگي روزمره به آن بر خورد مي كند باز سازي كند از اين رو قصه(3) به انسان امكان مي دهد كه اضطرابها و ترسها ي خود را عينيت ببخشد تا بتواند با آنها بر خورد كند يا عقيدها يا رؤياهايش را بتواند تحقق ببخشد .در اين صورت تئاتر وسيله اي مي شود كه انسان توسط آن جهان خود را تعريف مي كند يا از طريق آن از واقعيتهاي تلخ فرار مي كند .
نظريه ي جوامع ايستا و پويا - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مفهوم ديگري كه كمك مي كند كه تئاتر را در دور نماي واقع ببينيم نظريه ي جوامع ايستا و پويا مي باشد، اين نظريه تحليلي از تفاوتهاي شرق و غرب در برخورد با مسئله ي تئاتر و شرايط متضاد آنها را تحت تأثير و شرايط متضاد آنها را تا حدودي روشن مي كند .
الف: جوامع پويا: در اساطير غرب (يونان) مسئله ي اصلي بين دو سنخ از وجود است، يعني خدايان و انسانها كيفيت متمايز تفكر غربي را مي توان تا حدي در كش مكش بين دو نقش زمين و آسمان دانست اين نقشها هميشگي نيستند از دوراني به دوراني ديگر و از جامعه اي به جامعه ي ديگر بشدت در حال تغيير هستند، گاهي تأكيد اصلي روي قدرت برتر خدايان مي باشد و انسان در موقعيتي كاملاً وابسته به اين نيرو قرار مي گيرد اين امر در حقيقت نگرش مذهبي است.گاهي نيز اصلي در انسان و توانايي او بعنوان موجودي عقلاني است كه خود قادر است مسائل خود را حل كند كه نگرش انسان گرايانه است .
يوناني ها با توسعه دادن نقش انسان باري سنگين بر دوش تفكر غرب نهادند در اين تفكر، انسان سهمي اساسي در اداره ي عمل امور جهان بر عهده مي گيرد، بنابراين دخالت جهان ملكوتي در امور زمين انسان رو به كاهش مي گذارد. لذا در تفكر غربي جهاني در درجه ي اول از زاويه ي ديد انسان نگريسته مي شود كه خود صحنه اي است پر از تضاد و تغيير و تحول با اين مقدمه مي توان گفت كه تئاتر غرب معتقد به تحول، تغيير و پويايي مي باشد .
ب:جوامع ايستا : از طرف ديگر تفكر غالب در انديشه ي شرق تمايز بارزي بين انسان و خدا قائل نيست، در اساطير شرق، انسان مي كوشد از محدوديتهاي موقتي اين جهان فراتر رفته و با راز هستي(خدا) يگانه گردد كه در آن همه ي جدا يي ها از جمله جدا يي و تمايز بين انسان و روح ناپديد گردد. اگرچه در اين جهان همه چيز طوفاني و در حال تغيير است اما در پس اين تغيير و تحول نظمي چنان كامل حكم فرما است كه در مقابل هر نوع تحريفي مقاومت مي كند.
نگرش شرق مفهومي از نظم جهان القاء مي كند كه در آن همه ي وظايف نقشها و امكانات تثبيط شده اند، اين نگرش واقعيت ها را همچون زنجيري از تغييرات مداوم جهان هستي نمي پذيرد، بلكه وا قعيت را همچون وجودي ثابت مي شناسد بنابراين نمي پذيرد كه انسان مي تواند بر اين هستي تأثير بگذارد، بلكه معتقد است انسان با آن يكي شده، در نتيجه براي ذهن شرقي تغيير و تحول يك توهم است، حال آنكه براي ذهن غربي تغيير و تحول جوهر حقيقت و واقعيت است. با اين مقدمه مي توان گفت كه تئاتر آسيا و افريقا بيشتر گرايش به سكون، سنت و تعادل دارد، بطوريكه انسانهاي ابتدايي و خاور نزديك و مصر باستان به بينش مذهبي گرايش داشتند و جهان را همچون مكاني تحت تسلط آسمان مي دانستند كه ابدي و تغيير ناپذير است .
بخش عمده ي مطالب تاريخ نمايش را راه تحول يونان و اروپا را دنبال خواهد نمود، هر چند قبل از پرداختن به آن تاريخ لازم است به اختصار نگاهي به رشد و توقف تئاتر مصر و خاور نزديك بيندازيم كه گفته مي شود سر آغاز تمدن بشر بوده است كه در آينده به آن مي پردازيم .
۱) در هر یک از این نظریه ها به ذوق هنری و استعداد اجرا کنندگان ارزش زیادی داده می شد .
۲) این نظریه و نظریه ی داستان سرایی نظریه های غیر آیینی به حساب می آیند .
۳)درام هم یکی از شکلهای قصه است .
با تشکر از شکوفه خانوم
فردا دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ ما جلوی استانداری تبریز چند اتود پانتومیم اجرا خواهم کرد به مناسبت همین روز از خوانندگان دعوت می شود از کارهای ما دیدن کنید
ممنون یاشار نوری
به هم محبت کنند و همدیگر رو درک کنند
شاید دیگر فقط به فکر پول نباشند و با تکه نونی سیر بشن
روزگار رو به کام هم تلخ نکند و باعث و بانی خیلی چیزا باشند
که خوبه و به مزاق میشینه
میدونم شاید انتظارات من خارج از حد باشه
ولی میدونستین مرگ و مرگ گرایی زیاد شده
دود داره خفه میکنه و نفسها بریده شده
دوستان حرفهای من از وقت و حوصله شما کم میکنه
بقیه گفته هام
شاید وقتی دیگر
روز 26 بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است...
بتهون و سونات مهتاب
بتهوون سونات مهتاب را برای جیولیتای عزیزش آفرید و با هدیه کردن این سونات به او، نام این دختر زیبا روی و البته کمی سبکسر و هوسباز را جاودانه کرد. اواخر سال 1800 بود که جیولیتا چون خورشیدی تابناک در آسمان زندگی بتهوون جوان ما که تازه وارد سی و یکمین بهار عمر خود شده بود، درخشیدن آغاز کرد و پاهای کوچک و ظریف خود را به زندگی لودویگ جوان و عاشق پیشه گذاشت.
جیولیتا دختر عموی خواهران برونسویک( ترزا- ژوزوفین- شارلوت) بود که بهترین دوستان خانوادگی او بودند و بتهوون به تناوب عاشق این سه خواهر می شد! پس از این که جیولیتا از ایتالیا به وین آمد و در خانه عمویش اقامت گزید، به تدریج ستارگان عشق سه خواهر در آسمان قلب بتهوون جوان افول کردند و خورشید عشق سوزان و فروزان جیولیتا تابیدن گرفت و پرتوهای درخشان پیشین را در خود محو و بی جلوه ساخت. به سرعت روابط عاشقانه شور انگیزی بین آن دو برقرار شد. بتهوون به جیولیتا درس پیانو می داد، با او در مجلس های رقص و میهمانی های باشکوه شرکت می کرد. با هم به گردش در جنگل ها و بیشه زار های اطراف وین می رفتند، یا قایقی کرایه می کردند و در دریاچه های آرام و دل انگیز وین قایق سواری می کردند و تمام لحظات خلوت شاعرانه با هم بودن شان سرشار بود از راز و نیازها و نجواها و زمزمه های عاشقانه و شورانگیز. حاصل این ارتباط نزدیک و صمیمانه عشقی عمیق بود که در بتهوون نسبت به جیولیتا بنیاد گرفت و سونات مهتاب شیرین ترین خاطره این عشق تلخ است. اگر چه خانواده جیولیتا، سال ها بعد، منکر این عشق شدند ولی یک تابلو نقاشی که بتهوون و جیولیتا را در آن سال ها با هم نشان می دهد جای هیچ گونه تردیدی در باره وجود عشقی آتشین بین آن دو باقی نمی گذارد. در این نقاشی بتهوون جوان با لباسی تنگ و ظریف، دست زیر چانه و آرنج تکیه داده به نرده های پرچین باغ، نگاهش را حریصانه به پنجره اتاقی دوخته که جیولیتا در آن از پشت پنجره به او لبخندی مهرآمیز می زند.
بتهوون در سال 1801 در نامه ای که به یکی از دوستانش نوشته، چنین بیان کرده است: « دوستم دارد و دوستش دارم». اما مدتی بعد جیولیتا کنت جوان و خوش تیپ و پولداری را بر بتهوون فقیر ترجیح داد و بتهوون را ترک کرد تا با آن کنت ازدواج کند. شکست در این عشق ضربه سنگینی بر روان بتهوون حساس و زود رنج وارد کرد، به طوری که می گویند یکی از دلیل های تصمیم بتهوون برای خودکشی و تنظیم وصیت نامه مشهورش- به جز علت اصلی یعنی بروز اختلال در شنوایی اش- ناکامی در این عشق سوزان بود.
سونات مهتاب بیانگر خاطرات یادمان و تابناک دوران خوش عشق بازی و مهرورزی با جولیتای افسونگر است که توسط بتهوون به زبان موسیقی سروده شد و بتهوون تمام احساسات عاشقانه و عواطف و هیجانات مهر آمیز خود را به لطیف ترین و زیباترین شکل در آن بروز داده است. او این سونات بسیار لطیف و دل انگیز را به جیولیتای بی وفای خود تقدیم کرد. بیست سال پس از پایان این عشق، جیولیتا دوباره به وین بازگشت و گریان و پشیمان نزد بتهوون آمد تا از این که دل او را شکسته بود عذر بخواهد و پوزش بطلبد، اما بتهوون میانسال ما او را از خود راند، زیرا که او دیگر محبوبه ابدی خویش را یافته بود و تصمیم گرفته بود که برای باقی عمر به این محبوبه دلربا و نازنین وفادار بماند، و این محبوبه جاودانی جز دلبر افسونگر «موسیقی» نبود!
نام مهتاب را شاعر و منتقد موسیقی « رلشتاب» بر این آهنگ نهاده است و گفته است که « این سونات در اثر دیدن مهتاب بر ساحل دریاچه ای آرام در سوییس به بتهوون الهام شده است. اما آن طور که پژوهش های معتبر نشان می دهد بتهوون هرگز این دریاچه را ندیده است و این سونات از گردش های شبانه با قایق بر رودخانه های وین، همراه با جیولیتا، به بتهوون الهام گردیده است.
سونات مهتاب دارای سه بخش است. بخش نخست آن آهسته، محزون، خیال انگیز و شاعرانه است و ترانه سرای عشقی شورانگیز اگر چه نافرجام. این بخش با یک جمله موج آگین و پر زیر و بم توسط ناحیه بم پیانو شروع می شود و سپس تمی تمنا آمیز و ملتمس فرا می رسد که نجوا سر می دهد و زمزمه کنان آرزوهای عاشقانه آهنگ ساز را افشا می کند. بخش دوم دارای فرم « آلگرتو» ( دارای ریتمی کمی تند و فضایی شاد) است و از دو قسمت تشکیل شده است. نخست یک ملودی روشن و ملایم سبک پروازانه اوج می گیرد و در شنونده نوعی انبساط خاطر و نشاط روحی می کند و به او آرامشی لطیف و ملایم می بخشد. در قسمت دوم این بخش تمی متضاد با تم نخست نواخته می شود و به حالت شاد این بخش نوعی دغدغه خاطر و دلهره می افزاید و به آن رنگی تشویش آمیز می بخشد. بخش سوم نیز یک پرستو تند و پر شتاب است و با سیری شتابان و هیجان انگیز به سوی سرزمینی ناشناخته و دنیایی مرموز روان می گردد و کولی وار همراه نسیم خیال و خاطره به هر سو می رود. بی قراری و شیفتگی بی تابانه و کششی سرکش برای بیان اشتیاق جانی دردمند و عاشق از ویژگی های بارز این بخش است. در سراسر این سونات عشق بتهوون به جیولیتا ترانه خوان و خنیاگر است، عشقی که گاه می خندد و گاه اشک می بارد، گاه شاد و گاه محزون است، گاه امیدوار و گه نومید است، گاه اوج می گیرد و پر می کشد و گاه سقوط می کند، گاه اخم می کند و گاه شوخ طبع می شود.
یک بار دیگر آن را گوش کنیم و در ذهن خویش خیال پردازانه بتهوون و جیولیتا را در شبی مهتابی نشسته بر قایقی در آب های وین، سرگرم نجوا و راز و نیاز عاشقانه و مهر آمیز، در گشت و گذاری رویایی تجسم کنیم و در عشق مهتابی آن دو شریک شویم، آن گاه سونات مهتاب در گوش ما سخن های شنیدنی و خوشنوا خواهد گفت و راز های نامکشوف خویش را بر ما فاش خواهد کرد.

توی اتاق،
تنها،
در انتظار آزادی،
منتظر مرگ،
سیگاری در گوشه ی لب،
کاغذ های سفید روی میز،
خودکار در دست،
می نویسم،
از اتاق،
از تنهایی،
از آزادی،
از مرگ۰
نشسته از چپ:جلال خاکزاد/جمیل جوشنی/حسین سیف ا... پور
من پشت دوربینم(عکاس)
.jpg)
بریده ی خواب
:ماه را از نگاه سنگها دزدیدن
رویای کودکانه است
اما خواب چینی ستارگان
فرصت مناسبی ست
برای درو کردن شب
در بن بستی که به سر بالایی صراحت می پیچد
و من تمام خیرگیها را
در سنگ فرش خیابان خلاصه می کنم
و در تفاصل دو همسایه
به دنبال اسباب بازی کودکی ام
که سالها قبل
در خانه ی اقوام ناتنی خویش گم کرده ام
همه جا را پشت پا می گذارم
حتی بازارچه ی محل که
پر از اسارت نگاههای مشوّش است
با یک تفاهم ساده
:گیسوانت را رها می کنی
شب از شانه هایت می آویزد
ومن سوار بر ستاره ی اشک
کهکشانی را می جویم
که در ژرفای نگاهت گم کرده ام
سخت است
تیرگی را پیمودن
یک امشبی
پنجره ات را باز کن
تا بر کفایت روشنی برسم
( داستاني از پشت صحنه )
كمدي « تعويض لباس » بر صحنه بود. هنرپيشه اي جوان و خوش بر و رو به اسم كلاوديا ماتوييونا دولسكايا كائوچوكوا كه تمام وجود خود را با شور و اشتياق به هنر مقدس بازيگري تئاتر وقف كرده بود ، دوان دوان وارد رختكن خود شد ، لباس مخصوص كوليها را از تن در آورد تا در يك چشم به هم زدن لباس مخصوص سواركاران را بپوشد. اين بازيگر خوش قريحه از آنجا كه مايل نبود لباسي كه ميپوشد چين و چروك اضافي داشته باشد تصميم گرفت سراپا لخت شود و لباس سواركاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روي جامه ي حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالي كه تنش از خنكاي اتاق رختكن اندكي ميلرزيد مشغول صاف كردن چينهاي شلوارش شد. اما ناگهان صداي يك آه به گوشش رسيد. چشمهايش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فرا داد. صدا بار ديگر آه كشيد و به نجوا گفت:
ــ خدايا از سر گناهانم بگذر … آه …
هنرپيشه ي جوان حيرت زده به پيرامون خود نگريست اما هيچ چيز شبهه انگيزي نديد با وجود اين از سر احتياط تصميم گرفت به زير يگانه مبل رختكن يعني كاناپه اي كه در گوشه ي اتاق قرار داشت نگاهي بيفكند. و تصور ميكنيد چه ديد؟ آنجا ، اندام بلند يك مرد ، درازكش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهيد ، نيم تنه ي لباس اسب سواري را روي شانه هاي خود انداخت و با صدايي خفه فرياد كشيد:
ــ تو كي هستي ؟
از زير كاناپه زمزمه اي لرزان به گوش رسيد:
ــ منم … من … نترسيد ، من هستم … هيس!
هنرپيشه ي جوان وقتي زمزمه ي تودماغي را كه به فش فش روغن در ماهيتابه ي داغ ميمانست شنيد به آساني به هويت مردي كه زير كاناپه مخفي شده بود پي برد. او كسي جز اينديوكف تهيه كننده و اجاره دار تئاتر نبود. خانم هنرپيشه مانند گل صد توماني سرخ شد و با لحني آكنده از خشم گفت:
ــ شما ؟ چطور … چطور جرأت كرديد ؟ پيرمرد پست فطرت! پس در تمام اين مدت ، همين جا قايم شده بوديد؟ فقط همين را كم داشتم!
اينديوكف كله ي طاس خود را از زير كاناپه بيرون آورد و فش فش كنان جواب داد:
ــ عزيز من … عمر من! عصباني نشويد عزيزم! مرا بكشيد! فكر كنيد مار هستم ، زير پايتان له ام كنيد ولي شما را به خدا قسم ميدهم سر و صدا راه نيندازيد! من تن لخت شما را نديدم و نمي بينم و دلم هم نميخواهد ببينم. عزيزمن ، خوشگل من آنقدر نمي بينم كه حتي لازم نيست خودتان را بپوشانيد! به حرف من پيرمرد كه پا بر لب گور دارم گوش بدهيد! من از ترس جان به زير كاناپه پناه آورده ام! نزديك است قالب تهي كنم! مگر نمي بينيد كه از ترس ، موي سرم سيخ شده است؟ ميدانيد ، پريندين شوهر گلاشا جان از مسكو برگشته و حالا تمام تئاتر را زير پا گذاشته است و دربدر دنبال من ميگردد تا بكشدم. ميترسم! وحشتناك است! آخر گذشته از رابطه اي كه با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به اين قاتل جانم بدهكارم!
ــ اين حرفها اصلاً به من مربوط نيست! همين الان گورتان را از اينجا گم كنيد وگرنه … وگرنه خدا مي داند كه چه بلايي بر سرتان مي آورم … پست فطرت رذل!
ــ هيس! … عزيزم هيس! التماستان ميكنم ، جلو پايتان زانو ميزنم! چه جايي مناسبتر از رختكن شما؟ هر جايي كه مخفي شوم حتماً پيدا ميكند ولي جرأت نخواهد كرد به اينجا بيايد! خواهش ميكنم! التماستان ميكنم! حدود دو ساعت پيش بود كه ديدمش! در جريان پرده ي اول نمايش ، پشت دكورها ايستاده بودم ، يك وقت ديدم كه از سمت لژ به طرف صحنه مي آيد.
خانم بازيگر وحشت زده پرسيد:
ــ پس در تمام مدت نمايش درام همين جا افتاده بوديد؟ و … و هر دفعه هم كه لباس عوض ميكردم مرا ديد مي زديد؟
اينديوكف گريه كنان جواب داد:
ــ دارم ميلرزم! سراپا ميلرزم! واي مادر جان ، دارم ميلرزم! آن مردكه ي لعنتي مي كشدم! پيش از اين هم يك بار در نيژني به طرف من تيراندازي كرده بود … قضيه آنقدر مهم بود كه حتي روزنامه ها چاپش كردند!
ــ آه … رفتار شما غير قابل تحمل است! بيرون! من وقت ندارم ، الان بايد لباس بپوشم و روي صحنه بروم! بيرون ، وگرنه … فرياد ميكشم ، داد و بيداد راه مي اندازم … چراغ روميزي را به سرتان ميكوبم!
ــ هيس! … اميد من … ساحل نجات من! … اگر بيرونم نكنيد 50 روبل به حقوقتان اضافه ميكنم. 50 روبل!
هنرپيشه ي جوان تن برهنه ي خود را با لباسهايي كه دم دستش بود پوشاند و به سمت در دويد تا هوار بكشد. اينديوكف از زير كاناپه بيرون خزيد و چار دست و پا از پي او راه افتاد و پاي زن را اندكي بالاتر از قوزك پا گرفت و هن هن كنان گفت:
ــ 75 روبل! از اينجا بيرونم نكنيد! 75 روبل به اضافه ي نصف درآمد تئاتر!
ــ دروغ مي گوييد!
ــ خدا لعنتم كند اگر دروغ بگويم! قسم مي خورم! از زندگي ام خير نبينم اگر دروغ بگويم … 75 روبل و نصف درآمد!
هنرپيشه ي جوان لحظه اي دچار ترديد شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدايي آلوده به گريه گفت:
ــ من كه مي دانم دروغ مي گوييد!
ــ به خاك سياه بنشينم اگر دروغ بگويم! خدا مرا ذليل كند اگر دروغ بگويم! خيال كرده ايد اينقدر رذلم!
زن جوان سرانجام رضايت داد:
ــ بسيار خوب … فقط قولتان را فراموش نكنيد … حالا برگرديد زير كاناپه.
اينديوكف آه بلندي كشيد و فس فس كنان و هن هن كنان به زير كاناپه خزيد. دولسكايا كائوچوكوا نيز با عجله مشغول تعويض لباس شد. از اينكه مرد غريبه اي زير كاناپه ي اتاق رختكنش دراز كشيده است احساس وحشت و ناراحتي ميكرد اما از درك اين حقيقت كه گذشتش صرفاً از عشق و علاقه اش به هنر مقدس بازيگري ناشي ميشود چنان به اشتياق آمده بود كه لحظه اي بعد وقتي نيم تنه را از روي شانه هايش به زير مي انداخت نه تنها درشتگويي نكرد كه همدردي هم كرد:
ــ كوزما آلكسي يويچ ، عزيزم مي ترسم لباستان كثيف شود! آخر من هر آشغالي كه به دستم ميرسد مي چپانم زير كاناپه!
نمايش به پايان رسيد. تماشاچيان ، هنرپيشه ي خوش قريحه را هلهله كنان يازده بار به روي صحنه فرا خواندند و دسته گلي كه روي روبانش نوشته شده بود: « هرگز تركمان نكنيد! » تقديمش كردند. همين كه هلهله ي تماشاچيان فروكش كرد زن جوان به طرف اتاق رختكن خود راه افتاد اما پشت دكورها با اينديوكف روبرو شد. تهيه كننده با موي ژوليده و لباس مچاله و غبارآلود ، دستهاي خود را به هم ميماليد و به قدري خوشحال بود كه در پوستش نميگنجيد ؛ همين طور كه به زن جوان نزديك ميشد با خوشحالي گفت:
ــ هه ــ هه ــ هه! … تصورش را بكنيد! … نه ، پيش از هر كاري به ريش من پير خرفت بخنديد! فكرش را بكنيد ، يارو اصلاً پريندين نبود! هه ــ هه ــ هه! … مرده شوي ريش دراز و بورش را ببرد كه پاك گيج و منگم كرده بود … آخر ميدانيد ، پريندين هم ريش بور و دراز دارد … و من خنگ ، يارو را عوضي گرفتم! هه ــ هه ــ هه … متأسفم كه بيجهت مزاحم شما شدم ، خوشگلم …
ــ ولي قولي را كه به من داده ايد فراموش نكنيد …
ــ فراموش نكرده ام عزيزم ، عمر من … ولي يارو كه پريندين نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پريندين بود ، نه هر كسي … و حالا كه يارو پريندين نبود دليلي نمي بينم وفاي به عهد كنم. البته يارو اگر خود پريندين مي بود ، وضع كاملاً فرق ميكرد ولي مي بينيد كه عوضي گرفته بودم … مردكه ي احمق الدنگ را بجاي پريندين گرفته بودم!
دولسكايا كائوچوكوا با لحني آميخته به خشم ، اعتراض كرد:
ــ رذل! رذل و بي شرم!
ــ اگر يارو خود پريندين مي بود شما حق داشتيد متوقع باشيد … ولي پريندين نبود! يارو شايد كفاش يا ببخشيد خياط بود و شما ميفرماييد كه بنده بايد بابت چنين آدمي پول بدهم؟ عزيزم ، من آدم شرافتمندي هستم … مي فهميد …
و در حالي كه به راه خود ادامه مي داد ، دستهايش را در هوا تكان داد و اضافه كرد:
ــ باز اگر يارو خود پريندين مي بود البته وظيفه داشتم وفاي به عهد كنم ولي من چه مي دانم يارو كي و چكاره بود! … يك مرد موبور … او كه پريندين نبود! …
که دروغها را میفهمد
صدا ها را میشنود
دردها را درک میکند
زمزمه ها را مزه میکند
عشق را تکذیب نمیکند
شادی را لغایت بر سلامت میداند
حرفهارا بزرگ نمیشمارد
به مانند یک نسیم از بالا به پایین میوزد
آری این خداست و همه انسانها
نشانه ای از خدا هستند

ويرانهها پناهگاه راستين عاقبت به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. همهسو بيپايانگي زمين آسمان يکي نه صدايي نه تکاني. صورت خاکستري دو آبي روشن پيکر کوچک دل طپان فقط راست قامت. تاريکي گرفته فرو افتاده گشاده چهار ديوار بر پشت پناهگاه راستين بيدررو.
ويرانههاي پراکنده به همان رنگ خاکستري که شن خاکستري خاکستر پناهگاه راستين. چهار مربع همه نور سفيد سفيد پهنهها صاف همه رفته از ياد. هرگز نبود مگر هواي خاکستري بيزمان نه صدايي پروردة خيال نور گذرا. نه صدايي نه تکاني خاکستري خاکستر آسمان آينهدار زمين آينهدار آسمان. هرگز مگر اين بيدگرگوني رويا ساعت گذرا.
بار ديگر کفر خواهد گفت مانند آن ايام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. پيکر کوچک صورت خاکستري خطهاي چهره شکاف و سوراخ کوچک دو آبي روشن. پهنههاي صاف سفيد سفيد چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد.
پروردة خيال نور هرگز نبود مگر هواي خاکستري بيزمان نه صدايي. پهنهها صاف دم دست سفيد سفيد همه رفته از ياد. پيکر کوچک خاکستري خاکستر چهار ميخه دل طپان رو به بيپايانگي بر او خواهد باريد باران بار دگر همچون ايام متبرک آبي ابر گذرا. چهار مربع پناهگاه راستين عاقبت چهار ديوار بر پشت نه صدايي.
آسمان خاکستري نه ابري نه صدايي نه تکاني زمين شن خاکستري خاکستر. پيکر کوچک به همان خاکستري که زمين آسمان ويرانهها فقط راست قامت. خاکستري خاکستر همهسو زمين آسمان يکي همهسو بيپايانگي.
در شن تکان خواهد خورد در آسمان در هوا در شن تکان خواهد بود. هرگز مگر در رويا روياي خوش فقط يک بار آيد به کار. پيکر کوچک دل کوچک يک تخته طپان خاکستري خاکستر فقط راست قامت. زمين آسمان يکي همهسو بيپايانگي پيکر کوچک فقط راست قامت. در شن نه گيرش گاهي يک گام بيشتر در بيپايانگي موفق خواهد شد. نه صدايي نه نفسي همان خاکستري همهسو زمين آسمان پيکر ويرانهها.
سياهي آهسته آهسته با ويرانه پناهگاه راستين چهارديوار بر پشت نه صدايي. پاها يک تک تخته دستها به پهلوها بسته پيکر کوچک رو به بيپايانگي. هرگز مگر در روياي محو شده ساعت گذرا دراز کوتاه. فقط راست قامت پيکر کوچک خاکستري هموار بيبرجستگي چند سوراخ. يک گام در ويرانهها در شن بر پشتش در بيپايانگي موفق خواهد شد. هرگز مگر در رويا روزها و شبها برساخته از روياهاي شبهاي دگر روزهاي بهتر. بار ديگر به قدر گامي زندگي خواهد کرد بار ديگر روز و شب خواهد بود و بر بالاي او بيپايانگي.
چهارپاره بر پشت پناهگاه راستين بيدررو ويرانههاي پراکنده. پيکر کوچک اسافل کوچک يک تخته فرسوده نشيمنگاه يک تک تخته خاکستري شکاف فرسوده. پناهگاه راستين عاقبت بيدررو پراکنده چهارديوار بر پشت نه صدايي همهسو بيپايانگي زمين آسمان يکي نه تکاني نه نفسي. پهنههاي صاف سفيد سفيد چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد. ويرانههاي پراکنده خاکستري خاکستر همهسو پناهگاه راستين عاقبت بيدررو.
خاکستري خاکستر پيکر کوچک فقط راست قامت دل طپان رو به بيپايانگي. عشق کهنه عشق نو همچون ايام متبرک بدبختي بار ديگر حکمفرما خواهد شد. زمين شن به همان خاکستري هوا آسمان ويرانهها پيکر شن نرم خاکستري خاکستر. نور پناهگاه سفيد سفيد پهنههاي صاف همه رفته از ياد. صافي بيپايان پيکر کوچک فقط راست قامت همان خاکستري همهسو زمين آسمان پيکر ويرانهها. رو به آرام سفيد دم دست چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد. يک گام بيشتر فقط يک گام تنهاي تنها در شن نه گيرش گاهي موفق خواهد شد.
تاريکي گرفته فرو افتاده گشاده پناهگاه راستين بيدررو به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. هرگز مگر سکوت چندان که در خيال اين خنده ديوانهوار اين فريادها. سر از ميان چشم آرام همه نور سفيد آرام همه رفته از ياد. پروردة خيال فلق برآشوبندة پروردگان خيال و آن ديگري به نام شفق.
او به پشتاش خواهد رفت رو به آسمان باز بار دگر بر بالاي او ويرانهها شن بيپايانگي. هواي خاکستري بيزمان زمين آسمان يکي به همان خاکستري ويرانهها صافي بيپايان. بار ديگر روز و شب خواهد بود. بربالاي او بيپايانگي هوا دل بار ديگر خواهد طپيد. پناهگاه راستين عاقبت ويرانههاي پراکنده به همان خاکستري که شن.
رو به چشم آرام دم دست همه آرام همه سفيد همه رفته از ياد. هرگز مگر در خيال آبي در تحيل ديوانهوار آبي آسمان در شعر. خلا کوچک نور قوي چهار مربع همه سفيد پهنههاي صاف همه رفته از ياد. هرگز نبود مگر هواي خاکستري بيزمان نه تکاني نه نفسي. دل طپان پيکر کوچک فقط راست قامت خطهاي صورت خاکستري فرسوده دو آبي روشن. نور سفيد دم دست سراز ميان چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد.
پيکر کوچک به همان خاکستري که زمين آسمان ويرانهها فقط راست قامت. نه صدايي نه نفسي همان خاکستري همه سو زمين آسمان پيکر ويرانهها. تاريکي گرفته فروافتاده گشاده چهار ديوار بر پشت پناهگاه راستين بيدررو.
نه صدايي نه تکاني خاکستري خاکستر آسمان آينهدار زمين آينهدار آسمان. هواي خاکستري بيزمان زمين آسمان يکي به همان خاکستري ويرانهها صافي بيپايان. در شن نه گيرش گاهي يک گام بيشتر در بيپايانگي موفق خواهد شد. بار ديگر روز و شب خواهد بود بر بالاي او بيپايانگي هوا دل بار ديگر خواهد طپيد.
پروردة خيال نور هرگز نبود مگر هواي خاکستري بيزمان نه صدايي. همه سو بيپايانگي زمين آسمان يکي نه تکاني نه نفسي. براو خواهد باريد باران بار دگر همچون ايام متبرک آبي ابر گذرا. آسمان خاکستري نه ابري نه صدايي نه تکاني زمين شن خاکستري خاکستر.
خلا کوچک نور قوي چهار مربع همه سفيد پهنههاي صاف همه رفته ازياد. صافي بيپايان پيکر کوچک فقط راست قامت همان خاکستري همهسو زمين آسمان پيکر ويرانهها. ويرانههاي پراکنده به همان خاکستري که شن خاکستري خاکستر پناهگاه راستين. چهار مربع پناهگاه راستين عاقبت چهار ديوار بر پشت نه صدايي. هرگز مگر اين بيدگرگونگي رويا ساعت گذرا.هرگز نبود مگر هواي خاکستري بيزمان نه صدايي پروردة خيال نورگذرا.
چهارپاره بر پشت پناهگاه راستين بيدررو ويرانههاي پراکنده. بار ديگر به قدر گامي زندگي خواهد کرد بار ديگر روز و شب خواهد بود و بر بالاي او بيپايانگي. رو به آرام سفيد دم دست چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد. صورت خاکستري دو آبي روشن پيکر کوچک دلطپان فقط راست قامت. او به پشتاش خواهد رفت رو به آسمان باز بار دگر بر بالاي او ويرانهها شن بيپايانگي. زمين شن به همان خاکستري هوا آسمان ويرانهها شن نرم به خاکستري خاکستر. پهنهها صاف دم دست سفيد سفيد همه رفته از ياد.
دلطپان پيکر کوچک فقط راست قامت خطهاي صورت خاکستري فرسوده دو آبي روشن. فقط راست قامت پيکر کوچک خاکستري هموار بيبرجستگي چند سوراخ. هرگز مگر در رويا روزها و شبها برساخته از روياهاي شبهاي دگر روزهاي بهتر. در شن تکان خواهد خورد در آسمان در هوا در شن تکان خواهد بود. يک گام در ويرانهها در شن بر پشتش در بيپايانگي موفق خواهد شد. هرگز مگر سکوت چندان که در خيال اين خنده ديوانهوار اين فريادها.
پناهگاه راستين عاقبت ويرانههاي پراکنده به همان خاکستري که شن. هرگز نبود مگر هواي خاکستري بيزمان نه تکاني نه نفسي. پهنههاي صاف سفيد سفيد چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد. هرگز مگر در روياي محو شده ساعت گذرا دراز کوتاه. چهار مربع همه نور سفيد سفيد پهنهها صاف همه رفته از ياد.
تاريکي گرفته فرو افتاده گشاده پناهگاه راستين بيدررو به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. سر از ميان چشم آرام همه نور سفيد آرام همه رفته از ياد. عشق کهنه عشق نو همچون ايام متبرک بدبختي بار ديگر حکمفرما خواهد شد. خاکستري خاکستر همه سو زمين آسمان يکي همه سو بيپايانگي. ويرانههاي پراکنده خاکستري خاکستر پناهگاه راستين عاقبت بيدررو. هرگز مگر در رويا روياي خودش فقط يک بار آيد به کار. پيکر کوچک صورت خاکستر خطهاي چهره شکاف و سوراخهاي کوچک دوآبي روشن.
ويرانهها پناهگاه راستين عاقبت به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. هرگز مگر در خيال آبي در تخيل ديوانهوار آبي آسمان در شعر. نور سفيد دم دست سر از ميان چشم آرام نور عقل همه رفته از ياد.
سياهي آهسته آهسته با ويرانه پناهگاه راستين چهار ديوار بر پشت نه صدايي. زمين آسمان يکي همهسو بيپايانگي پيکر کوچک فقط راست قامت. يک گام بيشتر فقط يک گام تنهاي تنها در شن نه گيرش گاهي موفق خواهد شد. خاکستري خاکستر پيکر کوچک فقط راست قامت دلطپان رو به بيپايانگي. نور پناهگاه سفيد سفيد پهنههاي صاف همه رفته از ياد. همه سو بيپايانگي زمين آسمان يکي نه صدايي نه تکاني.
پاها يک تک تخته دستها به پهلوها بسته پيکر کوچک رو به بيپايانگي. پناهگاه راستين عاقبت بيدررو پراکنده چهار ديوار بر پشت نه صدايي. پهنههاي صاف سفيد سفيد چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد. بار ديگر کفر خواهد گفت مانند آن ايام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. رو به چشم آرام دم دست همه آرام همه سفيد همه رفته از ياد.
پيکر کوچک دل کوچک يک تخته طپان خاکستري خاکستر فقط راست قامت. پيکر کوچک خاکستري خاکستر چهارميخه دلطپان رو به بيپايانگي. پيکر کوچک اسافل کوچک يک تخته کوچک فرسوده نشيمنگاه يک تک تخته شکاف خاکستري شکاف فرسوده. پروردة خيال فلق برآشوبندة پرورندگان خيال و آن ديگري به نام شفق.
یکی از صور نمایش ترکیه،از سنتهای ترکی اسلامی جوشیده است و سابقه ی آن به قرن ۱۶ میلادی بر می گردد،سایه بازی که تا پیش از پدیدار شدن سینما و تلوزیون و تئاتر مدرن از ماندگارترین و پر بیننده ترین هنرهای این سرزمین بوده است،ریشه در چین یا (هند) دارد.
در قرن ۱۱ میلادی چین دچار سرکوبیهای خونینی از سوی مهاجمان شد ، برخی از هنرمندان سایه باز این دیار به خاک مصر پناهنده شدند و گزارش از قرن ۱۲ میلادی در مصر حکایت از این مهاجرت می کند.
همانگونه که تاریخ نگار عرب ابن ایاز روایت می کند در سال ۱۵۱۷ میلادی سلطان سلیم اول از خاک عثمانی به مصر حمله ور شد و آنجا را به اشغال خود در آورد، در قاهره گروهی مشغول سایه بازی بودند، سلطان را خوش آمد و فرمان داد تا این گروه در طول سفر به جانب استانبول او را همراهی کنند،این گروه از آن تاریخ تا ۱۵۲۰میلادی در خاک عثمانی ماند،همچنین هنگام حاکمیت سلطان احمد اول (۱۶۰۳ الی ۱۶۱۷م.) کار گروهی سایه بازان مصری در استانبول گزارش شده است.
(با تشکر از استاد بزرگوارم اقای سیروس مصطفی)
تعزيه و شبيه خواني:
شبيه خواني، يا به اصطلاح عامه تعزيه خواني، عبارت از مجسم کردن و نمايش دادن شهادت جانسوز حضرت حسين، سيد الشهداء، و ياران آن بزرگوار يا يکي از حوادث مربوط به واقعه کربلا بود.
تعزيه و شبيه خواني ظاهرا در ايران ريشه قديمي تري دارد. ديلميان، که پادشاهان ايراني و شيعي مذهب بودند، مظالم خلفا و داستان جانگذاز کربلا را به صورت شبيه مجسم مي ساختند. اما اين نمايشها صامت بود و افراد نمايش با لباس مناسب سوار و پياده خودنمايي مي کردند تا آنکه بعدها تعزيه خواني همراه با شعر و آواز، که در واقع يک نوع ملودرام بود، معمول گرديد.
شبيه خواني ناطق ظاهرا در دوره ناصرالدين شاه در ايران معمول شد، يا اگر قبلا چيزي از آن قبيل بود، در دوره سلطنت ناصرالدين شاه رونقي بسزا يافت و شبيه خوانهاي زبردستي پيدا شدند. ظاهر آن است که مشاهدات شاه در سفرهاي خود از تئاترهاي اروپا در پيشرفت کار تعزيه و شبه خواني بي تاثير نبوده است.
متن تعزيه نامه ها در ازمنه نسبتا اخير تهيه شده است. مطالب آنها معمولا نوشته نمي شده و تنها اشعار و مجالس، يعني نقش و نوبت هر کس را در آن همان موقع اجرا براي استفاده تعزيه خوانان روي ورقه اي يادداشــــت مي کرده اند و بنابراين غالبا نام مولفين آنها بر ما مجهول مانده است.
شبيه خوانيها، چنانکه گفتيم، بيشتر جنبه عزاداري داشته ولي شبيه خوانيهاي خنده داري هم بوده که از آن جمله است عروسي قريش، سليمان و بلقيس، امير تيمور، و والي شام که هم در مجالس مردانه و هم زنانه اجرا مي شده است.
مضمون اين نمايشها بسيار ساده و ابتدايي است. مثلا در شبيه خواني عروسي قريش خلاصه مطلب چنين است:
زنان بت پرست قريش در مکه مجلس جشن و عروسي بر پا داشته و از حضرت فاطمه زهرا، دختر پيغمبر نيز دعوت کرده اند که به مجلس عروسي تشريف بياورند. حضرت فاطمه ابتدا از حضور در جشن امتناع مي ورزند ولي به اصرار آنها و به دستور حضرت رسول دعوت را مي پذيرند؛ هنگام حرکت حوران بهشتي به خدمت مي رسند و جامه هاي فاخر تقديم مي کنند و چون عروس، دختر پيغمبر را با آن جاه و جلال مي بيند از خود بيخود مي شود، اما به دعاي حضرت زهرا، به هوش مي آيد و عروس و زنان ديگر قريش، که بت پرست و کافر هستند به اسلام روی مي آورند.