تمام ظلمت حسرت هایم را

به هم پیوند می زنم

شاید

ماهتابی پدید آید.

چگونه رفتنی ست... این

با قافله ی سرخ؟

که روحت را

در پیاله ی شب

جا می گذاری.

 گریه هایم را ازبرم

می دانمشان...

می فهممشان.

پنجره

غروبت را

غرورت را

نشانم می دهد.