بزرگ علوی
«ببين چه ميگم!» صداي گرفته و سرماخوردة بلوچ در نفير باد گم شد. طوفان غوغا ميكرد، ولي در اتاق سكوت وحشتزايي حكمفرما بود. گيلهمرد نفسش را گرفته بود.
«نترس!»
گيله مرد ميترسيد. براي اينكه صداي زير بلوچ كه از لاي لب و ريش بيرون ميآمد، او را به وحشت ميافكند.
«من خودم مثل تو راهزن بودم.»
بلوچ خاموش شد. دل گيلهمرد هري ريخت پائين، مثل اينكه اينها بويي بردهاند. مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ ميگويد، ميخواهد از او حرف دربياورد.
هيبت خاموشي امنيه بلوچ را متوحش كرد. آهستهتر سخن گفت: «امروز صبح كه تو كروج تفتيش ميكردم...»
در تاريكي صداي خش و خش آمد، مثل اينكه دستي به دستههاي برگ توتون كه از سقف آويزان بود، خورد.
«تكان نخور ميزنم!» صداي بلوچ قاطع و تهديد كننده بود. گيلهمرد در تاريكي ديد كه امنيه بطرف او قراول رفته است.
«بنشين!»
دهاتي نشست و گوشش را تيز كرد كه با وجود هياهوي سيل و باران و باد، دقيقا كلماتي را كه از دهان امنيه خارج ميشود، بشنود. بلوچ پچپچ ميكرد.
«تو كروج -ميشنوي؟- وسط يكدسته برنج يه تپونچه پيدا كردم. تپونچه رو كه ميدوني مال كيه. گزارش ندادم. براي آنكه ممكن بود كه حيف و ميل بشه. همراهم آوردهام كه خودم به فرمانده تحويل بدم، ميدوني كه اعدام روي شاخته.»
سكوت. مثل اينكه ديگر طوفان نيست و درختان كهن نعره نميكشند و صداي زير بلوچ، تمام اين نعرهها و هياهو و غرش و ريزشها را ميشكافت.
«گوش ميدي؟ نترس، من خودم رعيت بودم، ميدونم تو چه ميكشي، ما از دست خانهاي خودمان خيلي صدمه ديدهايم، اما باز رحمت به خانها، از آنها بدتر امنيهها هستند. من خودم ياغي بودم، به اندازةا: موهاي سرت آدم كشتهام، براي اين است كه امنيه شدم، تا از شر امنيه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نميآد كه جووني مثل تو فدا بشه، فداي هيچ و پوچ بشه، يك ماهه كه از زن و بچهام خبري ندارم، برايشان خرجي نفرستادم. اگر محض خاطر آنها نبود، حالا اينجا نبودم. ميخواهي اين تپونچه را بهت پس بدهم؟»
گيلهمرد خرخر نفس ميكشيد، چيزي گلويش را گرفته بود، دلش ميتپيد، عرق روي پيشانيش نشسته بود. صورت مخوفي از امنيةا: بلوچ در ذهن خود تصوير كرده و از آن در هراس بود، نميدانست چكار كند. دلش ميخواست بلند شود و آرامتر نفس بكشد.
«تكون نخور! تپونچه دست منه. هفت تيره، هر هفت فشنگ در شونه است، براي تيراندازي حاضر نيست، بخواهي تيراندازي كني، بايد گلنگدن را بكشي، من اين تپونچه را بهت ميدم.»
ديگر گيلهمرد طاقت نياورد. «نميدي، دروغ ميگي! چرا نميذاري بخوابم؟ زجرم ميدي! مسلمانان به دادم برسيد! چي ميخواهي از جونم؟» اما فريادهاي او نميتوانست بجايي برسد، براي اينكه طوفان هرگونه صداي ضعيفي را در امواج باد و باران خفه ميكرد.
« داد نزن! نترس! بهت ميدم، بهت بگم، اگر پات به اداره امنية فومن برسه، كارت ساخته است. مگه نشنيدي كه چند روز پيش يك اتوبوسو توي جاده لخت كردند؟ از آن روز تا حالا هرچي آدم بوده، گرفتهاند. من مسلمون هستم. به خدا و پيغمبر عقيده دارم، خدا را خوش نميآد كه …»
گيلهمرد آرام شد. راحت شد، خيلي از آنها را گرفتهاند. از او ميخواهند تحقيق كنند.
«چرا داد ميزني؟ بهت ميدم! اصلا بهت ميفروشم. هفت تير مال توست. اگر من گزارش بدم كه تو خونةا: تو پيدا كردم، خودت ميدوني كه اعدام رو شاخته، به خودت ميفروشم، پنجاه تومن كه ميارزه، تو، تو خودت ميدوني با محمدولي، هان؟ نميارزه؟ پولت پيش خودته. يا دادي به كسي؟»
گيلهمرد آرام شده بود و ديگر نميلرزيد، دست كرد از زير پتو دستمال بستهاي كه همراه داشت باز كرد و پنجاه اسكناس يك توماني را كه خيس و نيمه خمير شده بود حاضر در دست نگه داشت.
«بيا بگير!»
حالا نوبت بلوچ بود كه بترسد.
«نه، اينطور نميشه، بلند ميشي واميسي، پشتت را ميكني به من. پول را ميندازي توي جيبت، من پول را از جيبت در ميآورم، اونوقت هفت تير را ميندازم توي جيبت، دستت را بايد بالا نگهداري. تكون بخوري با قنداق تفنگ ميزنم تو سرت. ببين من همة حقههايي را كه تو بخواهي بزني، بلدم. تمام مدتي كه من كشيك ميدم بايد رو به ديوار پشت به من وايسي، تكان بخوري گلوله توي كمرت است. وقتي من رفتم، خودت ميدوني با وكيلباشي.»
***
شرشر آب يكنواخت تكرار ميشد. اين آهنگ كشنده، جان گيلهمرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازير بود. اين زمزمه نغمة كوچكي در ميان اين غليان و خروش بود. ولي بيش از هر چيز دل و جگر گيلهمرد را ميخورد. دستهايش را به ديوار تكيه داده بود. گاه باد يكي از بسته هاي سير را به حركت درميآورد و سر انگشتان او را قلقلك ميداد. پيراهن كرباس تر، به پشت او ميچسبيد. تپانچه در جيبش سنگيني ميكرد. گاهي تا يك دقيقه نفسش را نگاه ميداشت تا بهتر بتواند صدايي را كه ميخواهد بشنود. او منتظر صداي پاي محمد ولي بود كه به پلههاي چوبي بخورد. گاهي زوزة باد خفيفتر ميشد، زماني در ريزش يك نواخت باران وقفهاي حاصل ميگرديد و بالنتيجه در آهنگ شرشر ناودان نيز تاثير داشت، ولي صداي پا نميآمد. وقتي امنيه بلوچ داد زد: «آهاي محمد ولي؟ آهاي محمدولي!» نفس راحتي كشيد. اين يك تغييري بود. «آهاي محمدولي…» گيلهمردگوشش را تيز كرده بود. به محض اينكه صداي پا روي پله هاي چوبي به گوش برسد، بايد خوب مراقب باشد و در آن لحظهاي كه امنيةا: بلوچ جاي خود را به محمدولي ميدهد، برگردد و از چند ثانيهاي كه آنها با هم حرف ميزنند و خش خش حركات او را نميشنوند، استفاده كند، هفت تير را از جيبش در آورد و آماده باشد. مثل اينكه از پايين صدايي به آواز بلوچ جواب گفت.
ايكاش باران براي چند دقيقه هم شده، بند ميآمد، كاش نفير باد خاموش ميشد. كاش غرش سيل آسا براي يك دقيقه هم شده است، قطع ميشد. زندگي او، همه چيز او بسته به اين چند ثانيه است، چند ثانيه يا كمتر. اگر در اين چند ثانيه شرشر يك نواخت آب ناودان بند ميآمد، با گوش تيزي كه دارد، خواهد توانست كوچكترين حركت را درك كند. آنوقت به تمام اين زجرها خاتمه داده ميشد. ميرود پيش بچهاش، بچه را از مارجان ميگيرد، با همين تفنگ وكيل باشي ميزند به جنگل و آنجا ميداند چه كند.
از پايين صدايي جز هوهوي باد و شرشر آب و خشاخش شاخههاي درختان نميشنيد. گويي زني در جنگل جيغ ميكشيد، ولي بلوچ داشت صحبت ميكرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قواي بدني او متوجه صدايي بود كه از پايين ميرسيد، ولي نفير باد و ريزش باران از نفوذ صداي ديگري جلوگيري ميكرد.
«تكون نخور، دستت را بذار به ديوار!»
گيله مرد تكان خورده بود، بي اختيار حركت كرده بود كه بهتر بشنود.
گيله مرد آهسته گفت:« گوش بدن بيدين چي گم.»
بلوچ نشنيد. خيال ميكرد، اگر به زبان گيلك بگويد، محرمانه تر خواهد بود. «آهاي برار، من ته را كي كار نارم. وهل و گردم كي وقتي آيه اونا بيدينم.»
باز هم بلوچ نشنيد. صداي پوتينهايي كه روي پلههاي چوبي ميخورد، او را ترسانده و در عين حال به او اميد داد.
«عجب باروني، دست بردار نيست!»
اين صداي محمدولي بود، اين صدا را ميشناخت. در يك چشم بهم زدن، گيله مرد تصميم گرفت. برگشت. دست در جيبش برد. دستة هفت تير را در دست گرفت. فقط لازم بود كه گلنگدن كشيده شود و تپانچه آماده براي تيراندازي شود، اما حالا موقع تيراندازي نبود، براي آنكه در اين صورت مامور بلوچ براي حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تيراندازي كند و از عهدة هر دو آنها نميتوانست برآيد. اي كاش ميتوانست گلنگدن را بكشد تا ديگر در هر زماني كه بخواهد آماده براي حمله باشد. هفت تير را كه خوب ميشناخت از جيب درآورد. آن را وزن كرد، مثل اينكه بدين وسيله اطمينان بيشتري پيدا ميكرد. در همين لحظه صداي كبريت نقشة او را برهم زد. خوشبختانه كبريت اول نگرفت.
«مگر باران ميذاره؟ كبريت ته جيب آدم هم خيس شده.»
كبريت دوم هم نگرفت، ولي در همين چند ثانيه گيله مرد راه دفاع را پيدا كرده بود،
فت تير را به جيب گذاشت. پتو را مثل شنلش روي دوشش انداخت و در گوشة اتاق كز كرد.
«آهاي، چراغو بيار ببينم، كبريت خيس شده.»
بلوچ پرسيد: «چراغ ميخواهي چيكار كني؟»
- هست؟ نرفته باشد؟
- كجا ميتونه بره؟ بيداره، صداش بكن، جواب ميده.
حمدولي پرسيد: « اي گيله مرد؟… خوابي يا بيدار…»
در همين لحظه كبريت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قيافةا: دهاتي را روشن كرد. از تمام صورت او پيشاني بلند و كلاه قيفي بلندش ديده ميشد، با همان كبريت سيگاري آتش زد: «مثل اينكه سفر قندهار ميخواد بره. پتو هم همراه خودش آورده. كتهات را هم كه خوردي؟ اي برار كله ماهيخور. حالا بايد چند وقتي تهران بري تا آش گل گيوه خوب حالت بياره. چرا خوابت نميبره.»
محمدولي ترياكش را كشيده، شنگول بود. «چطوري؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودي يا نبودي؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودي؟ ها؟ جواب نميدي؟ ها- ها- ها- ها.»
گيله مرد دلش ميخواست اين قهقهه كميبلندتر ميشد تا به او فرصت ميداد كه گلنگدن را بكشد و همان آتش سيگار را هدف قرار دهد و تيراندازي كند.
«بگو ببينم، آن روزي كه با سرگرد آمديم تولم كه پاسگاه درست كنيم، همين تو نبودي كه علمدار هم شده بودي و گفتي: ما اينجا خودمان داروغه داريم و كسي را نميخواهيم؟ بي شرفها، ما چند نفر را كردند توي خانه و داشتند خانه را آتش ميزدند. حيف كه سرگرد آنجا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو ميكردم. آن لاور كلفتتون را خودم به درك فرستادم، بگو ببينم، تو هم آنجا بودي؟ راستي آن لاورها كه يك زبون داشتند به اندازة كف دست، حالا كجاند؟ چرا به دادت نميرسند؟ بعد چندين فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. ديگه كسي جرات نداره جيك بزنه، بلشويك ميخواستيد بكنيد؟ آنوقت زناشون! چه زنهاي سليطهاي؟ واه، واه، محض خاطر همونها بود كه سرگرد نميذاشت تيراندازي كنيم. چطور شد كه حالا موش شدند و تو سوراخ رفتهاند. آخ، اگر دست من بود. نميدونم چكارت ميكردم؟ چرا گفتند كه تو را صحيح و سالم تحويل بدم؟ حتما تو يكي از آن كلفتاشون هستي. والا همين امروز صبح وقتي ديدمت، كلكت را ميكندم. جلو چشمت زنتو... اوهوه، چيكار داري ميكني؟ تكون بخوري ميزنمت.»
صداي گلنگدن تفنگ، گيله مرد را كه داشت بياحتياطي ميكرد، سرجاي خود نشاند.
گيله مرد بي اختيار دستش به دسته هفت تير رفت. همان زني كه چند ماه پيش در واقعه تولم تير خورد و بعد مرد، زن او بود، صغرا بود، بچة شش ماهه داشت و حالا اين بچه هم در كومة او بود و معلوم نيست كه چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمي نيست كه بچه نگهدارد. اصلا از مارجان اين كار ساخته نيست. ديگر كي به فكر بچة اوست. گيله مرد گاهي به حرفهاي وكيل باشي گوش نميداد. او در فكر ديگري بود. نكند كه تپانچه اصلا خالي باشد. نكند كه بلوچ و وكيل باشي با او شوخي كرده و هفت تير خالي به او داده باشند. اما فايدة اين شوخي چيست؟ چنين چيزي غيرممكن است. محض خاطر اين بچه اش مجبور است گاهي به تولم برگردد. هفت تير را وزن كرد. دستش را در جيبش نگاهداشت، مثل اينكه از وزن آن ميتوانست تشخيص بدهد كه شانه با فشنگ در مخزن هست يا نه. همين حركت بود كه محمدولي را متوجه كرد و لوله تفنگ را بهطرف او آورد.
نوك سرنيزه بيش از يك ذرع از او فاصله داشت، والا با يك فشار لوله را به زمين ميكوفت و تفنگ را از دستش در ميآورد: «آهاي، برار، خوابي يا بيدار؟ بگو ببينم. شايد ترا به فومن ميبرند كه با آگل لولماني رابطه داري؟» چند فحش نثارش كرد. «يك هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده يك اتومبيل را لخت كرد. سبيل اونو هم دود ميدند. نوبت اون هم ميرسه. بگو بينم، درسته اون زني كه آن روز در تولم تير خورد، دختر اونه؟…»
گاهي طوفان به اندازهاي شديد ميشد كه شنيدن صداي برنده و با طنين و بيگره محمدولي نيز براي گيلهمرد با تمام توجهي كه به او معطوف ميكرد غير ممكن بود، در صورتي كه درست همين مطالب بود كه او ميخواست بداند و از گفته هاي وكيلباشي ميشد حدس زد كه چرا او را به فومن ميبرند. مامورين (و يا اقلا كسي كه دستور توقيف او را داده بود) ميدانستند كه او داماد آگل بوده و هنوز هم مابين آنها رابطهاي هست. گيله مرد اين را ميدانست كه داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود كه نبايد به اين ويشكاسوقهاي اعتماد كرد و شايد اگر محض خاطر اين ويشكاسوقهاي نبود، امروز آن حادثةا: تولم كه محمدولي خوب از آن باخبر است، اتفاق نميافتاد و شايد صغرا زنده بود و ديگر آگل هم نميزد به جنگل و تمام اين حوادث بعدي اتفاق نميافتاد و امروز جان او در خطر نبود.
يك تكان شديد باد، كومه را لرزاند. شايد هم درخت كهني به زمين افتاد و از نهيب آن كومه تكان خورد. اما محمدولي يكريز حرف ميزد، هاهاها ميخنديد و تهديد ميكرد و از زخم زبان لذت ميبرد.
چه خوب منظرة داروغة ويشكاسوقهاي در نظر او هست. سالها مردم را غارت كرد و دم پيري باج ميگرفت. براي اينكه از شرش راحت شوند، او را داروغه كردند. چون كه در آن سالهاي قبل از جنگ، ارباب در تهران همه كاره بود و پاي امنيهها را از ملك خود بريده بود و آنها جرات نميكردند در آن صفحات كيابيايي كنند. همين آگل پدرزن او واسطه شد كه ويشكاسوقهاي را داروغه كردند و واقعا هم ديگر جز اموال رقيب هاي خود، مال كس ديگري را نميچاپيد.
محمدولي بار ديگر سيگاري آتش زد. اين دفعه كبريت را لحظهاي جلو آورد و صورت گيله مرد را روشن كرد. دود بنفش رنگ بيني گيله مرد را سوزاند.
«... ببين چي ميگم. چرا جواب نميدي؟ تو همان آدمي هستي كه وقتي ما آمديم در تولم پست داير كنيم، به سرگرد گفتي كه ما بهرةا: خودمونو داديم و نطق ميكردي. چرا حالا ديگر لال شدي؟…»
خوب به خاطر داشت. راست ميگفت: وقتي دهاتي ها گفتند كه ما داروغه داريم، گفت: برويد نمايندگانتان را معين كنيد. با آنها صحبت دارم. او هم يكي از نمايندگان بود. سرگرد از آنها پرسيد كه بهرةا: امسالتان را داديد يا نه؟ همه گفتند داديم. بعد پرسيد قبل اينكه لاور داشتيد داديد، يا بعد هم داديد. دهاتي ها گفتند: «هم آن وقت داده بوديم و هم حالا دادهايم.» بعد سرگرد رو كرد به گيله مرد و پرسيد: «مثلا تو چه دادي؟» گفت: « من ابريشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سير، غوره، انارترش، پياز، جاروب، چوكول ، كلوش ، آرد برنج، همه چي دادم.» بعد پرسيد مال امسالت را هم دادي؟ گيله مرد گفت: «امسال ابريشم دادم، برنج هم ميدهم.» بعد يك مرتبه گفت:« برو قبوضت را بردار و بياور.» بيچاره لطفعلي پيرمرد گفت: «شما كه نمايندة مالك نيستيد!» تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بيخ گوش لطفعلي. آن وقت دهاتيها از اتاق آمدند بيرون و معلوم نشد كي شيپور كشيد كه قريب چندين هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تيراندازي شد و يك تير به پهلوي صغرا خورد و لطفعلي هم جابهجا مرد.
دهاتيها شب جمع شدند و همين داروغة ويشكاسوقهاي پيشنهاد كرد كه خانه را آتش بزنند و اگر شب يك جوخة ديگر سرباز نرسيده بود، اثري از آنها باقي نميماند...
محمدولي سيگار ميكشيد. گيله مرد فكر كرد، همين الان بهترين فرصت است كه او را خلع سلاح كنم. تمام بدنش ميلرزيد. تصور مرگ دلخراش صغرا اختيار را از كف او ربوده بود. خودش هم نميدانست كه از سرما ميلرزد يا از پريشاني... اما محمدولي دست بردار نبود: «تو خيلي اوستايي. از آن كهنهكارها هستي. يك كلمه حرف نميزني، ميترسي كه خودت را لو بدهي. بگو ببينم، كدام يك از آنهايي كه توي اتاق با سرگرد صحبت ميكردند، آگل بود؟ من از هيچ كس باكي ندارم. آگل لامذهبه، خودم ميخواهم كلكش را بكنم. همقطاران من خودشون به چشم ديدهاند كه قرآن را آتش زده. دلم ميخواهد گير خود من بيفته، كدام يكيشون بودند. حتما آنكه ريش كوسه داشت و بالا دست تو وايساده بود، ها، چرا جواب نميدي، خوابي يا بيدار؟…»
نفير باد نعرههاي عجيبي از قعر جنگل بسوي كومه همراه داشت: جيغ زن، غرش گاو، ناله و فرياد اعتراض. هرچه گيله مرد دقيقتر گوش ميداد، بيشتر ميشنيد، مثل اينكه ناله هاي دلخراش صغرا موقعي كه تير به پهلوي او اصابت كرد، نيز در اين هياهو بود. اما شرشر كشندةا: آب ناودان بيش از هر چيزي دل گيله مرد را ميخراشاند، گويي كسي با نوك ناخن زخمي را ريش ريش ميكند. دندانهايش به ضرب آهنگ يك نواخت ريزش آب به هم ميخورد و داشت بيتاب ميشد.
آرامشي كه در اتاق حكمفرما بود، ظاهرا محمدولي وكيل باشي را مشكوك كرده بود. او ميخواست بداند كه آيا گيلهمرد خوابيده است يا نه.
- چرا جواب نميدي؟ شما دشمن خدا و پيغمبريد. قتل همهتون واجبه. شنيدم آگل گفته كه اگر قاتل دخترش را بكشند، حاضره تسليم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهميت نميدم به اينكه آن زني كه آن روز با تير من به زمين افتاد، دخترش بوده يا نبوده. به من چه؟ من تكليف مذهبي ام را انجام دادم. ميگم كه آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنيدي؟ من از هيچ كس باكي ندارم. من كشتم، هر كاري از دستش برميآيد بكند…
- تفنگ را بذار زمين. تكون بخوري مردي...
اين را گيلهمرد گفت. صداي خفه و گرفتهاي بود، وكيلباشي كبريتي آتش زد و همين براي گيلهمرد به منزلة آژير بود. در يك چشم بهم زدن تپانچه را از جيبش در آورد و در همان آني كه نور زرد و دود بنفش كمرنگ گوگرد اتاق را روشن كرد، گيله مرد توانست گلنگدن را بكشد و او را هدف قرار دهد. محمدولي براي روشن كردن كبريت پاشنه تفنگ را روي زمين تكيه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامي كه دستش را با كبريت دراز كرد، سرنيزه زير بازوي چپ او قرار داشت.
در نور شعلة كبريت، لولة هفت تير و يك چشم باز و سفيد گيلهمرد ديده ميشد. وكيل باشي گيج شد. آتش كبريت دستش را سوزاند و بازويش مثل اينكه بيجان شده باشد افتاد و خورد به رانش.
- تفنگ را بذار رو زمين! تكون بخوري مردي!
- لولة هفت تير شقيقة وكيل باشي را لمس كرد. گيلهمرد دست انداخت بيخ خرش را گرفت و او را كشيد توي اتاق.
- صبر كن، الان مزدت را ميذارم كف دستت. رجز بخوان. منو ميشناسي؟ چرا نگاه نميكني؟…
باران ميباريد، اما افق داشت روشن ميشد. ابرهاي تيره كمكم باز ميشدند.
- ميگفتي از هيچكس باكي نداري! نترس، هنوز نميكشمت، با دست خفهات ميكنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو كشتي. تو قاتل صغرا هستي، تو بچة منو بيمادر كردي. نسلتو ور ميدارم. بيچارتون ميكنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تكون نميخوري؟…
تفنگ را از دستش گرفت. وكيل باشي مثل جرز خيس خورده وارفت. گيله مرد تفنگ را به ديوار تكيه داد. «تو كه گفتي از آگل نميترسي. آگل منم. بيچاره، آگل لولماني از غصةا: دخترش دق مرگ شد. من گفتم كه اگر قاتل صغرا را به من بدهند، تسليم ميشه. آره آگل نيست كه تسليم بشه. اتوبوس توي جاده را من زدم. تمام آنهايي كه با من هستند، همشون از آنهاييند كه ديگر بيخانمان شدهاند، همشون از آنهايي هستند كه از سر آب و ملك بيرونشون كردهاند. اينها را بهت ميگم كه وقتي ميميري، دونسته مرده باشي. هفت تيرم را گذاشتم تو جيبم. ميخواهم با دست بكشمت، ميخواهم گلويت را گاز بگيرم. آگل منم. دلم داره خنك مىشه…»
از فرط درندگي لهله ميزد. نميدانست چطور دشمن را از بين ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هيكل كوفتة وكيلباشي تدريجاً ديده ميشد.
- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. اين پنج ساله ياد گرفتم. خيلي چيزها ياد گرفتهام. ميگي مملكت هرج و مرج نيست؟ هرج و مرج مگه چيه؟ ما را ميچاپيد، از خونه و زندگي آوارهمون كرديد. ديگر از ما چيزي نمونده، رعيتي ديگه نمونده. چقدر همين خودتو، منو تلكه كردي؟ عمرت دراز بود، اگر ميدونستم كه قاتل صغرا تويي، حالا هفت تا كفن هم پوسونده بودي؟ كي لامذهبه؟ شماها كه هزار مرتبه قرآن را مهر كرديد و زير قولتان زديد؟ نيامديد قسم نخورديد كه ديگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بيخودي ميگيريد؟ چرا بيخودي ميكشيد؟ كي دزدي ميكنه؟ جد اندر جد من در اين ملك زندگي كردهاند، كدام يك از اربابها پنجاه سال پيش در گيلون بودهاند؟
زبانش تتق ميزد، بهحدي تند ميگفت كه بعضي كلمات مفهوم نميشد. وكيل باشي دو زانو پيشانيش را به كف چوبي اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ ميكرد. كلاهش از سرش افتاده بود روي كف اتاق: «نترس، اين جوري نميكشمت. بلند شو، ميخواهم خونتو بخورم. حيف يك گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستي كه من يك فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بيندازم. بلند شو!»
اما وكيلباشي تكان نميخورد. حتي با لگدي هم كه گيلهمرد به پاي راست او زد، فقط صورتش به زمين چسبيد، عضلات و استخوانهاي اوديگر قدرت فرمانبري نداشتند. گيلهمرد دست انداخت و يقة پالتوي باراني او را گرفت و نگاهي به صورتش انداخت. در روشنايي خفة صبح باران خورده، قيافة وحشتزدة محمدولي آشكار شد. عرق از صورتش ميريخت. چشمهايش سفيدي ميزد. بيحالت شده بود. از دهنش كف زرد ميآمد، خرخر ميكرد.
همين كه چشمش به چشم براق و برافروختة گيلهمرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نكش، امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچههاي من رحم كن. هر كاري بگي ميكنم. منو به جووني خودت ببخش. دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تيراندازي ميكرد. مسلسل دست من نبود...»
***
گريه ميكرد. التماس و عجز و لابة مامور، مانند آبي كه روي آتش بريزند، التهاب گيله مرد را خاموش كرد. يادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگويد! به ياد بچة خودش كه در گوشة كومه بازي ميكرد، افتاد. باران بند آمد و در سكوت و صفاي صبح ضعف و بيغيرتي محمدولي تنفر او را برانگيخت. روشنايي روز او را به تعجيل واداشت.
گيلهمرد تف كرد و در عرض چند دقيقه پالتو باراني را از تن وكيل باشي كند و قطار فشنگ را از كمرش باز كرد و پتوي خود را به سر و گردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانيش را بر تن كرد و از اتاق بيرون آمد.
در جنگل هنوز شيون زني كه زجرش ميدادند به گوش ميرسيد. در همين آن، صداي تيري شنيده شد و گلوله اي به بازوي راست گيلهمرد اصابت كرد. هنوز برنگشته، گلولة ديگري به سينة او خورد و او را از بالاي ايوان سرنگون ساخت.
مامور بلوچ كار خود را كرد.
این وبلاگ مختص گروه 12تئاتری می باشد و مطالب این وبلاگ جز مطالب هنری چیز دیگری نیست،ما 12 نفر سعی خواهیم کرد که با این وبلاگ خودمان و هنرمان را به همه بشناسانیم.