بزرگ علوی
باران هنگامه كرده بود. باد چنگ مىانداخت و مىخواست زمين را از جا بكند. درختان كهن به جان يكديگر افتاده بودند. از جنگل صداى شيون زنى كه زجر مىكشيد، مىآمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسيخته كرده بود.
رشتههاى باران آسمان تيره را به زمين گلآلود مىدوخت. نهرها طغيان كرده و آبها از هر طرف جارى بود.
دو مأمور تفنگ به دست، گيله مرد را به فومن مىبردند. او پتوى خاكسترى رنگى به گردنش پيچيده و بستهاى كه از پشتش آويزان بود، در دست داشت. بىاعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهديد كننده و تفنگ و مرگ، پاهاى لختش را به آب مىزد و قدمهاى آهسته و كوتاه برمىداشت. بازوى چپش آويزان بود، گويى سنگينى مى كرد. زير چشمى به مأمورى كه كنار او راه مىرفت و سرنيزهاى كه به اندازهى يك كف دست از آرنج بازوى راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب مىآمد، تماشا مىكرد. آستين نيم تنهاش كوتاه بود و آبى كه از پتو جارى مىشد به آسانى در آن فرو مىرفت. گيلهمرد هر چند وقت يكبار پتو را رها مىكرد و دستمال بسته را به دست ديگرش مىداد و آب آستين را خالى مىكرد و دستى به صورتش مىكشيد، مثل اينكه وضو گرفته و آخرين قطرات آب را از صورتش جمع مى كند. فقط وقتي سوى كمرنگ چراغ عابرى، صورت پهن استخوانى و چشمهاى سفيد و درشت و بيني شكستهى او را روشن مىكرد، وحشتى كه در چهرهى او نقش بسته بود نمودار مىشد.
مامور اولى به اسم محمد ولى وكيل باشى از زندانى دل پرى داشت. راحتش نمىگذاشت. حرفهاى نيشدار به او مىزد. فحشش مىداد و تمام صدماتى را كه راه دراز و باران و تاريكي و سرماى پاييز به او مىرساند، از چشم گيلهمرد مىديد.
«ماجراجو، بيگانه پرست. تو ديگه مىخواستي چى كار كنى؟ شلوغ مىخواستى بكنى! خيال مىكنى مملكت صاحب نداره…»
«بيگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولى از فرمانده ياد گرفته بود و فرمانده هم از راديو و مطبوعات ملى آموخته بود.
«شش ماهه دولت هى داد مىزنه، مىگه بياييد حق اربابو بديد، مگه كسى حرف گوش مىده، به مفتخورى عادت كردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا زندگي كنه؟ ماليات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكليف ما چيه؟ همين طورى كرديد كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما ديگه حالا دولت قوى شده. بلشويك بازى تموم شد. يك ماهه كه هى مىگم تو قهوه خونه. از اين آبادي به آن آبادى مىرم: مىگم بابا بياييد حق اربابو بديد. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعايا نخوان سهم مالكو بدند «به سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسيله امنيه، كليه بهرهى مالكانهى آنها وصول و ايصال شود.» بهشون گفتم كه سركار فرماندهى پادگان كيه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كارهاش هستم. بهشون حالى كردم كه وصول و ايصال يعنى چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه مىگيد: مالك زمين بده، مخارج آبيارى رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو ميگيره يا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو مىگيره. ما كه هستيم. گردن كلفتتر هم شديم. لباس امريكايى، پالتوى امريكايى، كاميون امريكايى، همه چى داريم. مگر كسى گوش مىداد. سهم مالك چيه؟ دريغ از يك پياله چاى كه به من بدند. حالا... حالا...»
بعد قهقهه مىزد و مىگفت: « حالا، خدمتتون مىرسند. بگو ببينم تو چه كاره بودى؟ لاور بودى؟ سواد دارى...»
گيله مرد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمىداد. از تولم تا اينجا بيش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولى وكيل باشى دست بردار نبود. تهديد مىكرد، زخم زبان مىزد، حساب كهنه پاك مىكرد. گيلهمرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.
اگر از اين سلاحى كه دست وكيلباشى است، يكى دست او بود، گيرش نمىآوردند. اگر سلاح داشت، اصلا كسى او را سر زراعت نمىديد كه به اين مفتى مامور بيايد و او را ببرد. چه تفنگهاى خوبى دارند! اگر صد تا از اينها دست آدمهاى آگل بود، هيچكس نمىتوانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از اين تفنگها داشت، اصلا خيلى چيزها، اينطورى كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شيرخوارهاش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولمانى را تحمل كند كه به او مىگفت: «تو مرد نيستى، تو ننهى بچهات هستى.» اگر صد تا از اين تفنگها در دست او و آگل لولمانى بود، ديگر كسى اسم بهرهى مالكانه نميبرد. تفنگ چيه؟ اگر يك چوب كلفت دستي گيرش ميآمد، كار اين وكيلباشي شيرهاي را ميساخت. كاش باران بند ميآمد و او ميتوانست تكه چوبي پيدا كند. آن وقت خودش را به زمين ميانداخت، با يك جست برميخاست و در يك چشم بههم زدن، با چوب چنان ضربتي بر سرنيزه وارد ميكرد كه تفنگ از دست محمدولي بپرد…كار او را ميساخت…اما مامور دومي سه قدم پيشاپيش او حركت ميكرد! گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود. او را نميشناخت. هنوز قيافهاش را نديده بود، با او يك كلمه هم حرف نزده بود.
كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گيرش ميآمد، ميدانست كه باش چه كند. با دندانهايش حنجرة او را ميدريد. با ناخنهايش چشمهايش را درميآورد... گيلهمرد لرزيد، نگاه كرد. ديد محمدولي كنار او راه ميرود و از سرنيزهاش آب ميچكد. از جنگل صداي زني كه غش كرده و جيغ ميزند، ميآيد.
محض خاطر بچهاش امروز گير افتاده بود. حرف سر اين است كه تا چه اندازه اينها از وضع او با خبر هستند. تا كجايش را ميدانند؟ محمدولي به او گفته بود: «خاننايب گفته يك سر بيا تا فومن و برو. ميخواهند بدانند كه از آگل خبري داري يا نه.» به حرف اينها نميشود اعتماد كرد و آگل تا آن دقيقه آخر به او ميگفت: «نرو، بر نگرد، نرو سر زراعت!» پس بچهاش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر بچه نبود، ديگر كسي نميتوانست او را پيدا كند. آنوقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهدة صدها از اينها بر ميآمد. اما آگل لولماني آدم ديگري بود. چشمش را هم ميگذاشت و تير در ميكرد. مخصوصا از وقتي كه دخترش مرد، خيلي قسي شده بود. او بيخودي همين طوري ميتوانست كسي را بكشد. آگل ميتوانست با يك تير از پشت سر كلك مامور دومي را كه سه قدم پيشاپيش او پوتينهايش را به آب و گل ميزند بكند، اما اين كار از دست او برنميآمد. از او ساخته نيست. محمدولي را ديده بود. او را ميشناخت، شنيده بود روزي به كومة او آمده و گفته بوده است:«اگه فوري پيش نايب به فومن نره، گلوي بچه را ميزنم سرنيزه و ميبرم تا بيايد عقب بچهاش.» اين را به مارجان گفته بود.
مأمور دومي پيشاپيش آنها حركت ميكرد. از آنها بيش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بي خبر از هيچ جا، آمده بود گيلان. برنج اين ولايت بهش نميساخت. هميشه اسهال داشت، سردش ميشد. باران و رطوبت بيحالش كرده بود. با دو پتو شبها يخ ميكرد. روزهاي اول هر چه كم داشت از كومههاي گيلهمردان جمع كرد. به آساني ميشد اسمي روي آن گذاشت. «اينها اثاثيهايست كه گيلهمردان قبل از ورود قواي دولتي از خانههاي ملاكين چپاول كردهاند.» اما بدبختي اين بود كه در كومهها هيچچيز نبود. در تمام اين صفحات يك تكه شيشه پيدا نشد كه با آن بتواند ريش خود را اصلاح كند، چه برسد به آينه. مامور بلوچ مزة اين زندگي را چشيده بود. مكرر زندگي خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولايت آنها آدمهاي خان يك مرتبه مثل مور و ملخ ميريختند توي دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ، هرچه داشتند ميبردند. به بچه و پيرزن رحم نميكردند. داغ ميكردند، يكي دو مرتبه كه مردم ده بيچاره ميشدند، كدخدا را پيش خان همسايه ميفرستادند و از او كمك ميگرفتند و بدين طريق دهكدهاي به تصرف خاني در ميآمد. اين داستاني بود كه بلوچ از پدرش شنيده بود. خود او هرگز رعيتي نكرده بود. او هميشه از وقتي كه بخاطرش هست، تفنگدار بوده و هميشه مزدور خان بوده است. اما در بچگي مزة غارت و بيخانماني را چشيده بود. مامور بلوچ وقتي فكر ميكرد كه حالا خود او مامور دولت شده است وحشت ميكرد. براي اينكه او بهتر از هركس ميدانست كه در زمان تفنگداريش چند نفر امنيه وسرباز كشته است. خودش ميگفت: «به اندازة موهاي سرم.» براي او زندگي جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنيا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد، آدمكشي براي او مثل آب خوردن بود، تنها دفعهاي كه شايد از آدمكشي متاثر شد، موقعي بود كه با اسب، سرباز جواني را كه شتر ورش داشته بود، در بيابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نياورد، خوابيد، سرباز تفنگش را انداخت زمين و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تير انداخت و نزديكش رفت. تفنگ او را برداشت و ميخواست سرش را كه از پشت كوهان شتر ديده ميشد، هدف قرار دهد كه سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بيآبي ميميري!» بعد فكر كرد پيش خودش و گفت:« يك گلوله هم يك گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «يه ميدان آنطرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمي شتر را يدك كشيده و بعد خواست او را رها كند، چونكه بدرد نميخورد. ديد، نميشود سرباز و شتر را همين طور به حال خودشان گذاشت، برگشت و با يك تير كار سرباز را ساخت. اين تنها قتلي است كه گاهي او را ناراحت ميكند. خودش هم ميدانست كه بالاخره سرنوشت او نيز يك چنين مرگي را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب كسانش نيز با ضرب تير دشمن جان سپرده بودند. وقتي خانها به تهران آمدند و وكيل شدند، او نيز چاره نداشت جز اينكه امنيه شود. اما هيچ انتظار نداشت كه او را از ديار خود آواره كنند و به گيلاني كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهي به گيلهمرد نداشت و براي او هيچ فرقي نميكرد كه گيلهمرد فرار كند يا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگريزد با تير كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمينان داشت. مامور بلوچ در اين فكر بود كه هرطوري شده پول و پلهاي پيدا كند و دومرتبه بگريزد به همان بيابانهاي داغ، بالاخره بيابان آنقدر وسيع است كه امنيهها نميتوانند او را پيدا كنند. هر كدام از اين مامورين وقتي خانه كسي را تفتيش ميكردند، چيزي گيرشان ميآمد. در صورتي كه امروز صبح در كومة گيلهمرد، وكيل باشي چهارچشمي مواظب بود كه او چيزي به جيب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولي كه از جيب گيلهمرد درآورد، صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چيزي كه او توانست به دست آورد، يك تپانچه بود. آن را در كروج، لاي دستههاي برنج پيدا كرد. يك مرتبه فكر تازهاي به كلة مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان ميارزد. بيشتر هم ميارزد، پايش بيفتد، كساني هستند كه صد تومان هم ميدهند، ساخت ايتالياست. فشنگش كم است... حالا كسي هم اسلحه نميخرد. اين دهاتي ها مال خودشان را هم مياندازند توي دريا. پنجاه تومان ميارزد. به شرط آنكه پول را با خود آورده و به كسي نداده باشد.
باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توي گوش و چشم مامورين و زنداني ميزد. ميخواست پتو را از گردن گيلهمرد باز كند و بارانيهاي مامورين را به يغما ببرد. غرش آبهاي غليظ، جيغ مرغابيهاي وحشي را خفه ميكرد. از جنگل گويي زني كه درد ميكشيد، شيون ميزند. گاهي در هم شكستن ريشة يك درخت كهن، زمين را به لرزه درميآورد.
يك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزة وحشيانهاي ختم ميشد. تا قهوهخانهاي كه رو به آن در حركت بودند، چند صد ذرع بيشتر فاصله نبود، اما در تاريكي و بارش و باد، سوي كمرنگ چراغ نفتي آن، دور به نظر ميآمد.
وقتي به قهوهخانه رسيدند، محمدولي از قهوهچي پرسيد: « كته داري؟»
- داريمي.
- چاي چطور؟
- چاي هم داريمي.
- چراغ هم داري؟
- ها اي دانه.
- اتاق بالا را زود خالي كن!
- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كوديم.
- زمينش كه خالي است.
- خاليه.
- اينجا پست امنيه نداره؟
- چره، داره.
- كجا؟
- ايذره اوطرفتر. شب ايسابيد، بوشوئيدي.
- بيا ما را ببر به اتاق بالا.
«اتاق بالا» رو به ايوان باز ميشد. از ايوان كه طارمي چوبي داشت، افق روشن پديدار بود. اما باران هنوز ميباريد و در اتاق كاهگلي كه به سقف آن برگهاي توتون و هندوانه و پياز و سير آويزان كرده بودند، بوي نم ميآمد. محمدولي گفت:«ياالله، ميري گوشه اتاق، جنب بخوري ميزنم.» بعد رو كرد به قهوه چي و پرسيد: «آن طرف كه راه به خارج نداره؟»
قهوهچي وقتي گيلهمرد جوان را در نور كمرنگ چراغ بادي ديد، فهميد كه كار از چه قرار است و در جواب گفت: «راه ناره. سركار، انم از هوشانه كي ماشينا لوختا كوده؟»
- برو مرديكه عقب كارت. بيشرف، نگاه به بالا بكني همه بساطتو بههم ميزنم. خود تو از اين بدتري.
بعد رو كرد به مامور بلوچ و گفت: «خان، اينجا باش، من پايين كشيك ميدم. بعد من ميآم بالا، تو برو پايين كشيك بكش و چايي هم بخور.»
گيلهمرد در اتاق تاريك نيمتنه آستين كوتاه را از تن كند و آب آن را فشار داد، دستي به پاهايش كشيد. آب صورتش را جمع كرد و به زمين ريخت. شلوارش را بالا زد، كمي ساق پا و سر زانو و رانهايش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تكاني داد و زير چشمي نگاهي به مامور دومي انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محكم گرفته و در ايوان باريكي كه مابين طارمي و ديوار وجود داشت، ايستاده بود و افق را تماشا ميكرد.
در تاريكي جز نفير باد و شرشر باران و گاهي جيغ مرغابيهاي وحشي، صدايي شنيده نميشد. گويي در عمق جنگل زني شيون ميكشيد، مثل اينكه ميخواست دنيا را پر از ناله و فغان كند.
برعكس محمدولي، مامور بلوچ هيچ حرف نميزد. فقط ساية او در زمينة ابرهاي خاكستري كه در افق دايما در حركت بود، علامت و نشان اين بود كه راه آزادي و زندگي به روي گيلهمرد بسته است. باد كومه را تكان ميداد و فغاني كه شبيه به شيون زن دردكش بود، خواب را از چشم گيلهمرد ميربود، بخصوص كه گاهگاه، باد ابرهاي حايل قرص ماه را پراكنده ميكرد و برق سرنيزه و فلز تفنگ چشم او را خسته ميساخت.
صدايي كه از جنگل ميآمد، شبيه نالة صغرا بود، درست همان موقعي كه گلولهاي از بالا خانة كومة كدخدا، در تولم به پهلويش خورد.
صغرا بچه را گذاشت زمين و شيون كشيد...
«نميخواهي فرار كني؟»
«نه!»
این وبلاگ مختص گروه 12تئاتری می باشد و مطالب این وبلاگ جز مطالب هنری چیز دیگری نیست،ما 12 نفر سعی خواهیم کرد که با این وبلاگ خودمان و هنرمان را به همه بشناسانیم.