ادامه

(به در و دیوار و جا بخاری نگاه میکند آنگاه از پنجره به پائین خم شده نگاه میکند. پس پس میرود و چند لحظه فکر میکند و بعد مثل اینکه راه حلی یافته باشد تفنگش را به لبه ی بخاری تکیه میدهد و خورجینش را از پشت باز کرده روی زمین میگذارد، به طرف در میرود و در را از تو می بندد، از داخل خورجین یک دست لباس روسی با کلاه بیرون میاورد، میرود کنار جسد و شروع میکند به تعویض لباسها، ابتدا شلوار بعد فرنج سالداتی را به تن مرده می پوشاند، صدای چند پا از پله ها شنیده میشود، گوش میدهد و به سرعت لباسهای مرده را توی خورجین گذاشته در جابخاری پنهان میکند. در می زنند.)

فراش اول : (از داخل) کیه؟

صدایی از بیرون : در رو وا کن.

فراش اول : کی هستی؟

صدا: در رو وا کن ببین کی هستم.

فراش اول : (تفنگش را به دست میگیرد) نشونی بده واز کنم. مجاهدی؟

صدایی دیگر : آره، مادرقحبه، مجاهدیم، در رو وا کن.

فراش اول : (به فکر میرود و با ترس) چه خوب، منم از شماهام. (کلاهش را برداشته و در جابخاری پنهان میکند و نشان روی سینه اش را میکند) من هم مجاهد و مشروطه چی ام.

صدای دوم : گفتم در رو وا کن، خواهر هر چی مشروطه چی و بابی بهایی رو گاییدم.

فراش اول : چی؟ نیستین؟ شما از اونا نیستین؟ کی هستین؟

صدای اول : ماها فراشیم. اومدیم جونتو بگیریم.

فراش اول : (با عجله کلاهش را از توی بخاری بیرون آورده به سر میگذارد. با صدای لرزان) فراشین؟ آخه، منم فراشم. من، من، منو نمی شناسین؟

صدای اول : هر گهی هستی باش، حالا در رو وا کن.

فراش اول : چی می خواستین؟

صدای دوم : می خواییم بیاییم تو.

فراش اول : واسه چی؟

صدای دوم : جنازه ی «یاشا» رو می خواییم.

فراش اول : «یاشا» کیه؟

صدای اول : همون سالداته که تو کُشتیش.

فراش اول : کجا کُشتم، من کی کُشتم، بخدا من هیشکی رو نکُشتم.

صدای دوم : دیگه زر نزن، در رو وا کن.

فراش اول : من همچی کسی رو نمی شناسم.

صدای اول : آره، از شکاف در خوب پیداس، بهت گفتم که در رو وا کن. (چند مشت محکم به در میزند. توی اطاق فراش اول پاهای جسد را گرفته و به جلوی صحنه میکشد تا از شکاف در پنهان باشد) دست به مرده نزن، بهت میگم بی سر و صدا، بیا در رو وا کن و الاّ با تفنگ خوردش میکنم. نگا کن، اگه در رو وا نکنی هر چی کردی با جون خودت کردی.

صدای دوم : (خطاب به رفیقش) صبر کن، من خودم وازش میکنم (شانه اش را به در تکیه داده فشار میدهد).

صدای اول : اينطوری وا نمیشه.

صدای دوم : میدونی، نمی خواییم واسه هزار منات یه شریک دیگه پیدا بشه، می فهمی؟ اگه مث بچه آدم حرف سرت بشه، شاید ولت کردیم، می شنفی؟

فراش اول : (با ترس و لرز) به خدا، به پیر، به پیغمبر، من نکُشتمش، من نکُشتم.

صدای اول : خیلی خب، ما قبول داریم که تو نکُشتیش، چرا در رو وا نمیکنی؟

فراش اول : (زانوانش خم میشود و به دیوار تکیه میکند) نمیترسم... میترسم.

صدای دوم : گوش کن، ما با قاتل سالداته کاری نداریم. ما فقط مرده شو می خواییم. واسه هزار منات «میلر» (با فریاد) پدرسگ زن قحبه در رو وا کن.

(با ته قنداق ضربه محکمی به در میزند، در از پاشنه درمیآید، دو نفر فراش وارد اطاق می شوند و در آستانه در می ایستند. اطاق را ورانداز میکنند.)

فراش دوم : تفنگو بذار زمین.

فراش اول : فراشباشی خوب نگاه کنین من خودی ام.

فراش دوم : گفتم بذار زمین.

فراش اول : (تفنگ را زمین میگذارد) آخه...

فراش دوم : حرف نزن، برو اون کنار وایسا (فراش اول کنار بخاری می ایستد، فراش دوم رو به سومی) مواظبش باش در نره (خودش نزدیک مرده میرود و با پا حرکتش میدهد و رو به فراش) کی کُشتیش؟

فراش اول : من نکُشتمش فراشباشی. منم سر مرده ش رسیدم.

فراش دوم : آره سر مرده ش رسیده...

فراش سوم : این بیگناه چکار کرده بود؟

فراش دوم : (در حالیکه روی جسد خم شده) هیچ چی ازش نپرس، من این پدرسگو می شناسم. از مجاهدای «دوه چی» یه. خودشو به این ریخت درآورده که بتونه در بره.

فراش اول : نه بخدا فراشباشی. من از اونا نیستم. من فراش خود حاج شجاع الدوله ام. من هیچوقت تو اون خط ها نیستم. محل کارم طرفای «مارالانه»، می تونین بپرسین.

فراش دوم : فراش حاج شجاع الدوله هیچوقت سالدات نمیکُشه، میفهمی؟ کلاه سر ما نمیره.

فراش اول : فراشباشی، به هر چی میگی قسم. منم مثل شما دنبال جنازه «یاشا» میگشتم که تو محله یکی بهم گفت جنازه «یاشا» اینجاس، منم اومدم اینجا واسه خاطر هزار منات «میلر». آخه عیالوارم فراشباشی. عیالوار.

فراش دوم : در رو چرا بستی؟ (نزدیکتر میرود)

فراش اول : آخه قربان، این... اینکه سالدات نیس. یه مرده ی دیگه اس.

فراش دوم : چی؟ سالدات نیس؟ (با دست جنازه را نشان میدهد)

فراش اول : آره فراشباشی، سالدات نیس، یه مرده ی خودی بود. فراشم بود، من لباساشو کندم و اینارو تنش کردم، واسه خاطر هزار... نگا کن (میخواهد حرکت کند)

فراش سوم : (بازویش را میگیرد) کجا؟

فراش اول : جایی نمیرم. میخوام نشونتون بدم. (میرود از توی بخاری دیواری خورجین را بیرون میکشد و لباسهای مرده را درآورده نشان میدهد) می بینین؟ من عوضش کردم. «یاشا» بیست و دو سالش بود، این مرده رو نگاه کنین، دست کم چهل سالشه.

فراش سوم : تو از کجا فهمیدی اینجا یه جنازه افتاده؟

فراش اول : یکی بهم گفت.

فراش دوم : کی بود؟

فراش اول : یه مرد بلندقد و لاغر که جلو حموم وایستاده بود.

فراش سوم : آها، همون که به ما هم گفت.

فراش اول : بعدش رفت تو حموم.

فراش سوم : راست میگه، به ما هم که گفت دوباره رفت تو حموم.

فراش دوم : (رو به فراش سوم) کی بود؟ هیچ سر درآوردی؟

فراش سوم : من؟ نه، ندیده بودمش، نمی شناختمش.

فراش دوم : شاید کار خود یاروست؟ ها؟ از کجا معلوم. یادت هس «داداش بیگ گرجی» چه کار میکرد؟ اصغر سلمانی و حاجی رحیم صراف و قمیش عباس آقا، از این کلک ها نمیزدن؟ یادت رفته؟

فراش سوم : من چه میدونم.

فراش دوم : آره گمونم کار خودشه، یعنی از دار و دسته ی اوناس، بیچاره رو خفه اش کرده ن و انداخته ن اینجا و بعد یارو وایستاده جلو حموم و به همه میگه «یاشا» اینجاس. میخواد ما رو به جون همدیگه بندازه.

فراش سوم : پیدا کردنش مشکل نیس، لاغر و دراز...

فراش دوم : (به خود میآید و چشم غره ای به فراش سوم میرود) اول صبر کن ببینم قضیه از کجا آب میخوره. (رو به فراش اول) خب، تعریف کن ببینم به تو چی گفت؟

فراش اول : به من گفت اینجا یه مُرده افتاده، گفت که جنازه «یاشا» اینجاس، معطلش نکردم دویدم اینجا. اینجا که اومدم این مرده رو دیدم. فراشباشی راست میگه، یارو خواسته ما رو به جون هم بندازه (نفس راحتی میکشد).

فراش دوم : به ما هم اینطور گفت منتهی ما اومدیم و تنها مرده ی «یاشا» رو ندیدیم، مرده رو پیدا کردیم قاتلشم پهلوش.

فراش اول : چی میگی؟ من؟ من نکُشتمش، من... همین الان خودتون گفتین که خودش اینکارو کرده.

فراش سوم : (می خندد) پس... تو هیچوقت شوخی سرت نمیشه؟

فراش اول : با این قبله ی حاجات قسم من فقط لباساشو عوض کردم. دیگه هیچ کاری نکردم.

فراش دوم: چرا این کار رو کردی؟

فراش اول : آخه معلومه که دیگه «یاشا» پیدا نمی شه. واسه اینکه همه میدونن دارن دنبال جنازه ی «یاشا» میگردن. خونه ی هر کی پیدا بشه، دینامیت میذارن. معلومه که جسد رو ریز ریز کرده ن و از بین برده ن. فکر کردم هزار منات نباس مفت از دست بره و این حقه رو زدم. لباسشو عوض کردم و میخواستم سر و صورتشو له و لورده کنم که شناخته نشه. (چاپلوسانه می خندد. فراش دوم دور شده نزدیک مرده میرود و خم میشود، با دقت صورتش را نگاه میکند.)

فراش سوم: راست میگه؟

فراش دوم: (ناگهان بلند می شود و با عصبانیت) نه، دروغ میگه، پدرسگ دروغ میگه، خود «یاشا»س، همونه که ما دنبالش هستیم. خود «یاشا»! (می خندد)

فراش اول : به خدا «یاشا» نیس فراشباشی.

فراش دوم: (با فریاد) حرف دهنتو بفهم، گفتم «یاشا»س. بگو که «یاشا»س. خود «یاشا»س.

فراش اول : آخه «یاشا» کجا بود؟

فراش دوم: (نزدیک شده سیلی محکمی بهش میزند) «یاشا»س!

فراش اول : آخه اینا... (لباسها را نشان میدهد)

فراش دوم: بده ش من، اینا به هیچ درد نمی خوره (تفنگش را به زمین میگذارد خورجین لباس را برداشته جلو پنجره میرود و به پائین نگاه میکند، بعد به پشت بام پرتابش میکند) حالا دیگه «یاشا»س؛ شد؟ (به رفیقش نگاه میکند و به سینه اش میزند) فراش شجاع الدوله هیچوقت گول نمیخوره.

فراش اول : فراشباشی، حالا که اینطوره منم قبول دارم. این خود «یاشا»س. پس بذارین من برم، ولم کنین برم.

فراش سوم: ولت کنیم بری؟ (می خندد) اگه در رو وا کرده بودی یه چیزی، اما حالا...

فراش دوم: ولت کنیم کجا بری؟

فراش اول : من که دیگه به دردتون نمی خورم.

فراش دوم: تو؟... پس نمیدونستی؟... اما... اول این سرداری رو درآر (فراش دوم سرداری از تن فراش اول میکند) کُلاتم بده (کلاه را از سر فراش اول برمیدارد و با سرداری بهم پیچیده از پنجره به پشت بام پرتاب میکند) حالا دیگه فراش هم نیستی، هی قسم و آیه بخور که مشروطه چی نیستی؟ کی باورش میشه؟

فراش اول : آخه این کار واسه شما چه فایده یی داره. من که کاری نکردم. من که با شما دشمنی ندارم.

فراش دوم: مگه خبر نداری؟

فراش اول : چه چی رو؟

فراش دوم: «میلر» واسه پیداکردن قاتل هزار منات دیگه میده.

فراش اول : (دیوانه وار) چی کار می خوایین بکنین؟ چی کار می کنین؟ حضرت فراشباشی، من عیالوارم، زن و بچه دارم، بی خودی دست منو تو حنا نذارین.

فراش سوم: غصه شو نخور. (می خندد)

فراش اول : آخه انصافم خوب چیزیه، من از خودتونم، منم مثل شمام.

فراش دوم: چه بهتر که خودی هستی.

فراش اول : این دیگه بیشرفیه، چرا می خوایین منو به کُشتن بدین؟

فراش دوم: صداتو ببُر پدرسگ، همه ی ما از یه قماشیم، اگه تو خودت جای من بودی، چه کار میکردی؟ ها؟ مگه ما همدیگه رو نمی شناسیم؟ (رو به فراش سوم) حالا دیگه نباس وقتو تلف کرد. تو خوب مواظبش باش، از اون بدجنس هاس. من برم به کنسولگری خبر بدم. خبر دو هزار مناتو بدم و برگردم. مواظب تفنگش باش. (تفنگ خود را برمیدارد که خارج شود ولی برمیگردد تفنگ فراش اول را برداشته از پنجره پائین می اندازد) خوب شد؟ (رو به فراش سوم) صورت یارو یادت نره. می فهمی چی میگم؟ (بیرون میرود)

فراش سوم: زیاد معطل نکنی ها. (صدای پا از پله ها قطع میشود) خیلی خب فراشباشی، حالا بیا بشین.

فراش اول : واسه چی بشینم؟ ها؟ واسه چی؟

فراش سوم: (دست فنگ اطراف او قدم میزند) بشین دیگه، زیاد معطلی نداره، تا اونا برگردن ما حرف می زنیم، درددل میکنیم.

فراش اول : چی؟ درددل؟ کدوم درددل؟

فراش سوم: خب، از خودمون، از بقیه، از زن و بچه مون. چندتا بچه داری؟

فراش اول : چهارتا، سه تا دختر، یه پسر.

فراش سوم: بزرگن؟ چن سالشونه؟

فراش اول : نه، هنوز خیلی بچه ن. (چند ثانیه فکر میکند و بعد با لبخند) فراشباشی، اسم شما چیه؟

فراش سوم: میخوای چی کار؟

فراش اول : از آدمای کی هستی؟

فراش سوم: به چه دردت میخوره؟

فراش اول : آخه میخواستم بگم که من از آدمای اعتمادالدوله هستم.

فراش سوم: خوش به حالت.

فراش اول : میدونین که اگه اعتمادالدوله بدونه چه بلایی سر من اومده، از هیشکی نمیگذره.

فراش سوم: میدونم از هیشکی نمیگذره، خب؟

فراش اول : آخه تو آدم فهمیده یی هستی، مثل اون یکی نیستی، منو ول کن برم.

فراش سوم: ولت کنم کجا بری؟

فراش اول : برم سر کار و زندگیم.

فراش سوم: نه داداش، این کار رو نکن، بی خودی هزار منات به ما ضرر نرسون.

فراش اول : اهه، هزار منات. این هزار منات از جون من بیشتر می ارزه؟ شما آدمو با پول عوض می کنین؟

فراش سوم: چاره ای نداریم. خرج زیاده، دخل کم. آخه باید به اون آدم بلند قد جلو حموم هم مُشتُلق بدیم، اگه تو جای ما بودی این کار رو نمی کردی؟

فراش اول : من غلط میکردم، به من رحم کن، به من و بچه هام رحم کن. بذار برم.

فراش سوم: بهت گفتم که این کار رو نکن عاقبت خوبی نداره.

فراش اول : چی عاقبت خوبی نداره؟ آخه چطوری بذارم همینجور زنده زنده منو بخورین؟

فراش سوم: اوه، فکر اینارو نکن. غصه آدمو زود پیر میکنه. اینطور نیس؟

فراش اول : مسخره بازی در نیار مرد. (خود را رها کرده فرار میکند طرف در، ولی فراش سوم قبل از او رسیده با تفنگ جلوش را میگیرد.)

فراش سوم: کجا؟ به این آسونی؟

فراش اول : ولم کن، میخوام برم.

فراش سوم: دیوونگی نکن، همین الان میرسن. دیگه تموم میشه!

فراش اول : چی تموم میشه؟ (میرود طرف پنجره و از آنجا خم میشود)

فراش سوم: اگه عُرضه شو داری بپر پائین. (می خندد)

فراش اول : بپرم بهتره تا اینجوری گیر شماها بیفتم. (به بالا نگاه میکند و دستش را به لبه ی بالایی پنجره میگیرد و میخواهد خود را به بالا بکشد.)

فراش سوم: بارک اله (با عجله دویده با یک دست تفنگ را گرفته و با دست دیگر او را پائین میکشد)

فراش اول : پدرسگای مادرقحبه، زورتون فقط به من میرسه؟

(او می پرد و تفنگ را از دست فراش سوم بیرون میکشد، فراش سوم لگد محکمی به تهیگاه فراش اول میزند، فراش اول فریادکشان با تفنگ سقوط میکند، در این موقع فراش چهارم در آستانه در ظاهر میشود و همه چیز را تماشا میکند. تازه وارد با تفنگ نشانه رفته، ماشه را می چکاند، فراش سوم از پنجره به پائین می افتد.)

فراش چهارم : (میآید جلو پنجره و به حیاط نگاه میکند و سوت میزند) اوه چه گوده! (می خندد و برمیگردد وسط اطاق، در حالیکه به مرده نگاه میکند) پس جنازه «یاشا» پیش از ما هم مشتری داشته. اما قسمت ما بود که نصیب ما شد. (میرود جلو در و گوش میدهد و برمیگردد وسط صحنه) حالا چه کار باید کرد؟ میشه تنها بردش؟ اما تو کوچه می ریزن و از دستم می گیرن. اگه برم و اونا رو خبر کنم از کجا معلوم یکی دیگه سرنرسه. در رو هم که نمیشه بست و رفت، میان بازش میکنن. (مکث میکند و به فکر میرود) باید یه فکری کرد. (تفنگ را کنار دیوار میگذارد) هیچ چی به فکرم نمیرسه (میرود کنار مرده و تکانش میدهد. خم شده و صورت جنازه را به دقت نگاه میکند) چی؟ چی؟ عموجان؟ عموجان من؟ تو این لباس؟ کی کُشتش؟ ها؟ کی کُشتش؟ (بلند میشود و اطاق را با دقت میگردد و به جا بخاری نگاه میکند) عموجان بیچاره ام. کی تو رو کُشته؟ کی تو رو تو این لباس کرده؟ پدرسگ ها، اگه حضرت اشرف بدونه، اگه حاج شجاع الدوله بدونه.

(صدای چند پا از پله ها شنیده میشود. ابتدا فراش پنجم ظاهر میشود و پشت سرش یک سالدات مست روس.)

فراش پنجم : صدای گلوله از اینجا بود؟

فراش چهارم : آره، فراشباشی، عموی منو کشته ان، غریب خان که گم شده بود، فراش خود صمدخان، خود حضرت اشرف.

فراش پنجم : کی کُشتیش؟ (سالدات مست به در تکیه داده و بدون توجه چپقش را دود میکند.)

فراش چهارم : من؟ من عموی خودمو بکُشم؟

فراش پنجم : عموی تو؟ کدوم عمو، این بیچاره «یاشا»، نورچشمی و سالدات خود حضرت «میلره».

فراش چهارم : کدوم «یاشا»، فراشباشی؟ این عموی منه، عموی خودم که گم شده بود.

فراش پنجم : از کجا فهمیدی که عموی تو اینجاس؟

فراش چهارم : یکی بهم گفت، بیرون یکی بهم گفت...

فراش پنجم : جلوی حموم؟

فراش چهارم : آره، یه مرد بلندقد و لاغری که اونجا واستاده بود، بهم گفت که «یاشا» اینجاست. من به تاخت اومدم اینجا اما این که عموی منه.

فراش پنجم : اما به من گفت ک یه نفر هم تو لباس فراشی پهلوی جنازه س، راستم میگفت. حالا بگو ببینم صدای گلوله چی بود؟

فراش چهارم : اونجاس (با دست حیاط را نشان میدهد) دو نفر اینجا بودن که همدیگر رو کُشتن فراشباشی. عموی بیچاره منو حتماً یکی از اونا کُشته.

فراش پنجم : اونجا؟ چرا همدیگر رو کُشتن؟ (میرود جلو پنجره خم شده نگاه میکند.)

فراش چهارم : نمیدونم فراشباشی، نمیشه سر درآورد. این چیزارو نمیشه فهمید، من فقط خون عموم رو میگیرم.

فراش پنجم : چن نفر اون پائینن.

فراش چهارم : دو نفر، دو نفر که حتماً عموی منو اونا کُشتن.

فراش پنجم : اونا رو کی کُشته؟ ها؟ اون دوتا رو کی کُشته، عموی تو کُشته؟ (می خندد)

فراش چهارم : من نمیدونم کی کُشته، من نمی فهمم، من فقط قاتل عموم رو میخوام.

فراش پنجم : هیچ جوش نزن. عموی تو، تو این لباس چه کار میکرد؟

فراش چهارم : نمی فهمم، هیچ چی نمی فهمم.

فراش پنجم : تو نمی فهمی، اما من خوب می فهمم. حالا من عموجان رو با هزار منات عوض میکنم، خود تو هم هزار منات کمتر نیستی.

فراش چهارم : یعنی چی فراشباشی؟

فراش پنجم : این جنازه ی «یاشا»س.

فراش چهارم : این عموی منه، فراشباشی. آخه ببین هیچوقت این قیافه رو ندیدی؟

فراش پنجم : چرا، خود «یاشا»ست.

فراش چهارم : کجای این «یاشا»ست؟

فراش پنجم : زیادی حرف نزن، این سالدات بهتر از من و تو «یاشا» رو می شناسه، (بازوی سالدات مست را میگیرد و به طرف جسد مرده میبرد و مرده را نشان میدهد، سالدات خم میشود و با نوک انگشتها دماغ جسد را لمس میکند و می خندد) ها؟ «یاشا»؟ «یاشا»؟

سالدات : (سرش را بلند میکند، پُکی به چپقش میزند و دوباره می خندد) «یاشا»؟ «یاشا»؟ (با سر تأیید میکند و دوباره به جسد خیره میشود) «ازدراستویته یاشا» (می خندد)

فراش پنجم : (با فریاد) بالاخره پیداش کردم، «بالا یوزباشی» پیداش میکنه. پیداش کردم ها (مشت به هوا حواله میکند، صدای پای عده ی زیادی که همهمه کنان پله ها را بالا میآیند به گوش میرسد، فراش چهارم و پنجم بهت زده و منتظر به در نگاه میکنند.)

سالدات : (به صورت جسد دست میکشد) «ازدراستویته یاشا، کاک پاژیوایته یاشا، یاشا...» (به زمین می نشیند و گریه میکند).