shervin pic 3

از همه طرف فشار وارد مغزم می شوند،چشمانم را باز میکنم ؛ تک تیر اندازهائی را میبینم بر روی پشت بام های مردم که حتم دارم که تصویر مرا می بینند و منتظر اشتباهی از طرف من هستند ...

آخ ... تا به کی ... خسته شده ام ... نمی خواهم بمانم؛نمیدانم به چه کسی باید بگویم :دیگر خسته ام.

 اگر همهُ مشکلات را بگویم شاید مثل بقیهُ شوم!

مثل بقیه به خود تلقین کنم که افسرده ام ...!!

نه نباید مثل بقیه شد...باید کمی متفاوت باشم ... نباید زود از پا در بیایم.یک نفر درد مرا می فهمد: قلم ... بله قلم ...، و من با اشکهایش نوشتم : روزگار تا به کی در وَر تو باشم ...

آیا این فیلم کوتاه است یا تئاتر؟

روزی چشمانم را باز میکنم ؛ میبینم همه اش خواب بوده اند و من درخواب،اما افسوس من در همین خوابها پیر شده ام ... در همین خوابها زندگی را باخته ام؛ روزگار تو نامرد مهربانی ، تو همه را دوست داری ، دلیل آزارهایت هم همین است!

چی ؟! کی تورا دوست دارد؟!

نترس خدا هم تو را دوست دارد...

اما مرا که دوست دارد؟؟؟؟